و اما مرگ پايان نيست

آغاز دويدن هاست

در اين سو، پای ما آماده می گردد ، با رنج و فشار و درد

در آن سو سخت می تازيم تا آن مقصد بی مرز

 

جناب شيخ ساكت بود

نگاهش حرف ها می زد

سكوتش مشعل من بود

سكوتش نور می پاشيد، بر راهم

سياهی های قلبم زود، خيلی زود می مردند

و شادی بر وجودم سايه می انداخت

درون سينه ام يك چشم ديگر پلك وا می كرد

و در اين چشم هستی رنگ ديگر داشت

سختی رنگ ديگر داشت

و مرگ...آهنگ ديگر داشت

 

و با اين چشم من ديدم

خدا در سينه من بود

با من گرم نجوا بود

دلم سرشار از او بود

نه كمبودب برايم بود نه اندوهی

 

با اين چشم ، من ديدم

با او اين همه اندوه شيرين است

و بی او ، زندگی تار است

و بی او زندگی پوچ و سياه و سخت و غمگين است

 

سرم می رفت

چشمم سخت می جوشيد ...

و قلبم همچنان مرغان وحشی بال و پر می زد

 و «او» اين مرغ وحشی را صدا می زد

 و از هستی جدا می كرد...

تا در «بی نهايت» بال بگشايد

در آنجا با سكوت آواز می خواندند

در آن جا با نگاه فرياد می كردند

در آن جا زندگی با رنگ ديگر بود با رنگ سپيد صبح

اما مرگ، تنها آرزوی اين دل آسوده ی من بود

 

سرم می رفت

چشمم سخت می جوشيد

و قلب عاشقم آرام می لرزيد

نگاهم در نگاه شيخ می پيچيد

و با او...

در سكوت آواز می خوانديم...

و با او

با نگاه فرياد می كرديم...

 
 

 

 
  کلام معصوم  
 

پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) فرمود: هر كس بزرگ سال مسلمانى را گرامى دارد و احترام نمايد، خداوند او را در قيامت از سختى ها و مشكلات در أمان مى دارد.

 
 
  خبرنامه  
 
: نام
: ايميل


 
 
  نظرسنجی  
   
 
  معرفی سايت  
 
تبيان
 
كتاب الكترونيك

بسم الله الرحمن الرحيم


فهرست‌


 

مقدمه

وضعيت‌ سياسي‌ و اجتماعي ‌

وضعيت‌ فكري ‌

وضعيت‌ روحي

برنامه‌ها و طرح‌ كلي ‌

 

 


مقدمه‌

باسمك‌ اللهم‌...

و عندك‌ مما فات‌ خلف‌

و لما فسد صلاح‌

و فيما انكرت‌ تغيير... فامنن‌ علي‌ّ قبل‌ البلاء بالعافيه‌

الهي‌ ان‌ كان‌ قد دنا اجلي‌ و لم‌ يدنني‌ منك‌ عملي‌ فقد جعلت‌الاعتراف‌ اليك‌ وسيلتي‌...


از مدت‌ها پيش‌ كشش‌ جبهه‌ را در خودم‌ احساس‌ مي‌كردم‌. اين‌ احساس‌،احساسي‌ آشنا و عميق‌ بود.

ريشه‌ي‌ اين‌ احساس‌ را از اوائل‌ بلوغم‌ مي‌شناختم‌. تنگي‌ دنيا، عشق‌ به‌مرگ‌ را در من‌ بر مي‌افروخ. و اين‌ عشق‌ با حالت‌هايي‌ كه‌ از پدرم‌ مشاهده‌مي‌كردم‌، روشنايي‌ زيادتري‌ مي‌گرفت‌ و جلاي‌ بيشتري‌ مي‌يافت‌. پدرم‌ بارهامي‌گفت‌: «اگر انتحار جايز بود ـ ولو علي‌ كراهة‌ ـ خودكشي‌ مي‌نمودم‌»؛ نه‌ به‌خاطر رنج‌ از اين‌ زندگي‌، كه‌ او ابراز رضايت‌ داشت‌، بل‌ به‌ خاطر شوق‌ رحيل‌ واحساس‌ سفر كه‌ شيريني‌ زندگي‌ را مي‌گيرد و دلشوره‌ و انتظار مي‌آورد. واحساس‌ غربت‌ را آتش‌ مي‌زند. و اين‌ غربت‌، حتي‌ در وطن‌ و حتي‌ باخويشتن‌ تو همراه‌ است‌. و همين‌ غربت‌ و همين‌ خستگي‌، زمينه‌ي‌ زهد وآزادي‌ و توحيد است‌، كه‌ توحيد تو، به‌ اندازه‌ي‌ غربتي‌ است‌ كه‌ با آن‌ آشناشده‌اي‌... تا نگردي‌ آشنا زين‌ پرده‌ رمزي‌ نشنوي‌...

اين‌ احساس‌، انس‌ به‌ مرگج‌ را در دلت‌ مي‌نشاند و احساس‌ مهرباني‌ ازمرگ‌ را براي‌ تو مي‌آورد. پدرم‌ مي‌گفت‌: «هندو مردي‌ در مدرسه‌ي‌ كربلاآمده‌ بود و حجره‌اي‌ گرفته‌ بود و قيافه‌اي‌ و ريش‌هايي‌ جذاب‌ داشت‌. عصرهابا چوب‌ كوتاهي‌ راه‌ مي‌افتاد و بر ديوار مدرسه‌ مي‌نوشت‌: يا حضرت‌ عزراييل‌ادركني‌»!

و اين‌ نوشته‌ را با فرياد بلند مي‌خواند و اشك‌هايش‌ صورتش‌ را وريش‌هايش‌ را مي‌شستند. پدرم‌ مي‌گفت‌ او مشتاق‌ مرگ‌ بود و از زمان‌مردنش‌ و از مدفنش‌ مي‌گفت‌ و بعدها كه‌ از مدفنش‌ پرسيدم‌، مي‌گفتند درميان‌ درگاه‌ حرم‌ امام‌ حسين‌، از آن‌ سو كه‌ براي‌ زيارت‌ شهدا مي‌روند، دفنش‌كرده‌ بودند. و مي‌گفتند كه‌ قبري‌ آماده‌ در انتظارش‌ بوده‌ است. و اين‌ داستان‌را من‌ با حدس‌ و تخمين‌ نقل‌ مي‌كنم‌ كه‌ جايگاه‌ و حرم‌ و زمان‌ آن‌ برايم‌ مهم‌نبوده‌ و از ذهنم‌ رفته‌. آنچه‌ مرا گرفته‌ بود و هميشه‌ با خود مشغول‌ داشته‌،همان‌ فرياد و عشق‌ و انس‌ به‌ مرگ‌ و به‌ حضرت‌ عزراييل‌ است‌ كه‌ براي‌ مالولوي‌ ناخوانده‌ است‌ و براي‌ آن‌ مشتاق‌، فريادرس‌ مهربان‌.

آنجا كه‌ تو با مرگ‌ مأنوس‌ مي‌شوي‌ ناچار به‌ آن‌ فكر مي‌كني‌ و بهترينش‌را مي‌خواهي. وقتي‌ بناست‌ مرگ‌ تو را انتخاب‌ كند، تو پيش‌دستي‌ كن‌ وبهترين‌ مرگ‌ را انتخاب‌ كن‌ كه‌ اين‌ زيركي‌، انگيزه‌ي‌ ديگري‌ است‌ كه‌ تو را به‌مرگ‌ سرخ‌ مي‌خواند و باعث‌ مي‌شود كه‌ سنگيني‌ خون‌ را در رگ‌هايت‌احساس‌ كني‌ و مرگ‌ شهادت‌ را بخواهي‌.

من‌ نمي‌دانم‌ تو چه‌ احساسي‌ از مرگ‌ داري‌، ولي‌ اينقدر مي‌دانم‌ كه‌ اگرخط‌ مرگ‌ در تقاطع‌ زندگي‌ تو نباشد و زندگي‌ تو را نبرد، بل‌ ادامه‌ي‌ آن‌ باشدو استمرار آن‌، ديگر مرگ‌ مسأله‌اي‌ نيست‌. بايد آن‌ گونه‌ زندگي‌ كرد كه‌مشرف‌ بر مرگ‌ بود.

اين‌ ترس‌ از مرگ‌ به‌ خاطر ناهنجاري‌ زندگي‌ است. حياتي‌ كه‌ با حيات‌محمد و آل‌ محمد پيوند بخورد، مرگ‌ آن‌ را نمي‌سوزاند و بن‌بست‌ِ آن‌نمي‌شود؛ كه‌ مرگ‌، استمرار زندگي‌ و انقلاب‌ زندگي‌ و حيات‌ بزرگتر است‌؛ كه‌«سحره‌» مي‌گفتند: «اِنّا ِالي‌' رَبِّنا لَمُنْقَلِبُون‌» و خدا مي‌گويد: «خَلَق‌َ الْمَوْت‌َ وَالْحَي'وة‌َ...». موت‌ مخلوق‌ است‌ و از زندگي‌ جلوتر است‌ و زندگي‌ِ بزرگتر است‌؛ان‌ّ في‌ قتلي‌ حياة‌ في‌ حياة‌.

ما به‌ گونه‌اي‌ زندگي‌ كرده‌ايم‌ كه‌ مرگ‌، آرزوها، كارها و عشق‌هاي‌ ما راناتمام‌ گذاشته‌ و مزاحم‌ بوده‌ است. مزاحمت‌ مرگ‌ براي‌ زندگي‌ ما، باعث‌ترس‌ و فرار از مرگ‌ است‌. اگر آرزوهاي‌ ما با مرگ‌ تأمين‌ شود و اگر كارهاي‌ما با مرگ‌ نقد شود و اگر عشق‌هاي‌ ما با مرگ‌ به‌ تماميّت‌ خود برسد، آيا جزعشق‌ به‌ مرگ‌، تفسير ديگري‌ براي‌ عشق‌ به‌ زندگي‌ خواهد بود؟

راستي‌ كه‌ انس‌ به‌ مرگ‌، تحولي‌ را در زندگي‌ و اساس‌ آن‌ خواستار است‌.بي‌جهت‌ نيست‌ كه‌ علي‌ مي‌گويد: «وَ اللّه‌ِ اَن‌َّ ابْن‌َ اَبي‌طالِب‌ آنَس‌ بِالْمَوْت‌ِ مِن‌الطِّفْل‌ِ بِثَدي‌ِ اُمِّه‌ِ»؛ علي‌ به‌ مرگ‌ از كودك‌ به‌ پستان‌ مادر مأنوس‌تر است‌؛ كه‌غذاي‌ او، بازيچه‌ او، انس‌ او در آن‌ خلاصه‌ شده‌ است‌.

ما ميدان‌ زندگي‌ را با مرگ‌، محدود كرده‌ايم‌ و اين‌ است‌ كه‌ براي‌ هفتادسال‌ مي‌كوشيم‌ و درست‌ در هنگام‌ بهره‌برداري‌ ما، مرگ‌ جلوه‌ مي‌كند وحاضر مي‌شود و ثمرات‌ تو را مي‌بلعد و ميوه‌هاي‌ تو را در كام‌ خود مي‌كشد . اگر زندگي‌ را گسترده‌تر ببينيم‌ و مرگ‌ را استمرار زندگي‌ و براي‌ هميشه‌ي‌خود بكوشيم‌ و نه‌ براي‌ هفتاد سال‌، كه‌ براي‌ هميشه‌ فرش‌ و لحاف‌ و كفش‌ وكلاه‌ تهيه‌ كرده‌ باشيم‌ و پيش‌ فرستاده‌ باشيم‌، آيا جز انس‌ به‌ مرگ‌ حاصلي‌خواهيم‌ داشت‌؟

با اين‌ تحليل‌ از مرگ‌ و انس‌ به‌ آن‌، تنور زندگي‌ و كار و كوشش‌ هم‌ گرم‌ترمي‌شود، كه‌ تو بيشتر مي‌كوشي‌ و بيشتر به‌ كار مي‌گيري‌ و كمتر انبارمي‌كني‌...

انس‌ به‌ مرگ‌ تو را به‌ قبرستان‌ پيوند نمي‌زند، كه‌ به‌ چرخش‌ مي‌آورد تاكام‌ بگيري‌ و از خاك‌ بهره‌برداري‌، پيش‌ از آنكه‌ در كام‌ آن‌ پنهان‌ شوي‌؛همچون‌ سنگي‌ در مرداب‌.

كشش‌ جبهه‌ از اين‌ همه‌ زمينه‌ برمي‌خاست‌ و با بلوغ‌ من‌ گره‌ مي‌خورد،حتي‌ با آن‌ روزهايي‌ كه‌ تازه‌ ازدواج‌ كرده‌ بودم‌ و نمي‌بايست‌ مرگ‌ را بخواهم‌،ولي‌ اين‌ فضل‌ خدا بود كه‌ با اين‌ ديدگاه‌ها و شناخت‌ها و دريافت‌ها و با آن‌حالت‌ها و نقل‌ها و حكايت‌ها، تا به‌ امروز هم‌ اين‌ تنور را گرم‌ و برافروخته‌نگاه‌ داشته‌...

چه‌ شب‌هايي‌ را كه‌ تا صبح‌ بيدار مي‌ماندم‌ و در انتظار راهي‌ بودم‌ كه‌ به‌مرگ‌ و شهادت‌ روي‌ بياورم‌؛ كه‌ در آن‌ لحظه‌، شهادت‌ براي‌ من‌ از تحمل‌سنگيني‌ وظيفه‌هايم‌ سبك‌تر و شيرين‌تر بود و با هواي‌ نفسم‌ مي‌خواند... وچه‌ شب‌هايي‌ كه‌ به‌ خاطر همين‌ احساس‌ نفساني‌، اين‌ راه‌ به‌ رويم‌ بسته‌مي‌شد. وقتي‌ كه‌ مشتاق‌ زندگي‌ هستي‌، دعوت‌ شهادت‌ گوشَت‌ را پُر مي‌كند؛اما به‌ روي‌ خود نمي‌آوري‌ و وقتي‌ كه‌ در انتظار شهادت‌ و حضور مرگ‌ هستي‌بايد زندگي‌ را تحمل‌ كني‌ و آن‌ را آبستن‌ كني‌؛ از دشمن‌ بسوزاني‌ و براي‌ ادامه‌راه‌ خودت‌ كساني‌ را بگذاري‌...

اي‌ زندگي‌ آبستن‌!!اكنون‌ مرگ‌ تو شهادت‌ است‌...

كه‌ تو در مرگت‌ ادامه‌ داري‌ و با مرگت‌ حضور

با رفتن‌ تو، دشمن‌ راه‌ بازگشت‌ نخواهد داشت‌

كه‌ از تو دو فرزند

دو فرزند سوختن‌ و ساختن‌ باقي‌ است‌.

از مدت‌ها پيش‌ كشش‌ جبهه‌ را در خودم‌ احساس‌ مي‌كردم. و اين‌احساس‌ تنها در آنچه‌ گذشت‌ ريشه‌ نداشت‌ و تنها از عشق‌ به‌ مرگ‌برنمي‌خاست‌؛ كه‌ شور جبهه‌ و عمق‌ صحنه‌ها و حالت‌ها و اختلاف‌لحظه‌هاي‌ آن‌، همه‌ و همه‌ مرا به‌ خود مي‌خواند، كه‌ در اين‌ تنور گرم‌، خيلي‌از حرف‌ها و فهم‌ها پخته‌ مي‌شوند و خيلي‌ از پختگي‌ها مي‌سوزند و خيلي‌ ازسوزها آرام‌ مي‌شوند و به‌ تماميّت‌ مي‌رسند.

اين‌ كشش‌ها از پيش‌ بود، ولي‌ به‌ خاطر شرايط‌ خاص‌ من‌ كه‌ از خيلي‌چيزها جدايم‌ ساخته. از اين‌ تنور گرم‌ و شورها و صحنه‌ها و حالت‌ها ولحظه‌هايش‌ هم‌، جدا مانده‌ بودم‌؛ چون‌ رفتن‌ به‌ جبهه‌ هزار مارك‌ مي‌خورد واتّهام‌هاي‌ شهيد دزدي‌ و سازمان‌ دادن‌ به‌ نيروهاي‌ پراكنده‌ و سرقت‌ اموال‌ وجمع‌ آوري‌ مهمّات‌ و تسليحات‌ و فرصت‌طلبي‌ ووو، منتظر بودند كه‌ يكي‌پس‌ از ديگري‌ و حتي‌ با هم‌، دست‌ در گردنت‌ كنند. و نرفتن‌ هم‌ بدون‌ اتهام‌نبود؛ كه‌ ضد انقلاب‌ و ضد ولايت‌ و هزار ضدّ ديگر مي‌زائيد.

گرچه‌ من‌ معتقدم‌ آنجا كه‌ دو طرف‌ نسبت‌ (سلب‌ و اثبات‌) محكوم‌ است‌،بايد نسبت‌ دهنده‌ را محكوم‌ كرد. و آنجا كه‌ نفي‌ و اثبات‌ يك‌ عمل‌ متهم‌است‌، بايد متهم‌ كننده‌ را پاييد؛ ولي‌ با اين‌ اعتقاد، زمينه‌اي‌ و ضرورتي‌ براي‌اقدام‌ نبود و انتظار بهتر بود.

تا اين‌كه‌ يكي‌ دو ماه‌ پيش‌ اسم‌ من‌ از دفتر شهريه‌ بيرون‌ آمد و براي‌اعزام‌ به‌ جبهه‌ اعلام‌ شد. زمينه‌ي‌ خوبي‌ بود. پس‌ از استفسار از نظريات‌آقايان‌، به‌ موافقتشان‌ واقف‌ شديم‌. با تأخير يكي‌ دو دوره‌، با موافقت‌ آنهابراي‌ ايام‌ فاطميّه‌ و تعطيلي‌ بحث‌ها، در جمادي‌ الاول‌ آماده‌ اعزام‌ شده‌ام‌... وهمين‌ آمادگي‌ باعث‌ شد كه‌ به‌ مشخص‌ كردن‌ وضعيتم‌ در زمينه‌هاي‌مختلف‌، فكر كنم‌ و نه‌ تنها مسائل‌ مالي‌ و طلب‌ها و بدهكاري‌ها را، كه‌مجموعه‌ي‌ مسائل‌ و نوشته‌ها و گفته‌ها و ناگفته‌ها را توضيح‌ بدهم‌ تا اگرصاحبدل‌ و صاحب‌ مالي‌ پيدا شد و امتدادش‌ را خواست‌، سر در گم‌ نشود؛چون‌ هنوز خطوط‌ اصلي‌ و نوشته‌هاي‌ اساسي‌ من‌، چاپ‌ و مطرح‌ نشده‌ و جزيادداشت‌هاي‌ مبهم‌ و جمع‌بندي‌هاي‌ ذهني‌ من‌، چيز ديگري‌ از آنها شكل‌نگرفته‌... چون‌ به‌ طور كلي‌ نوشته‌هاي‌ من‌، از زمان‌ حال‌ من‌ عقب‌تر هستندو آنچه‌ را كه‌ امروز مي‌نويسم‌ و يا چاپ‌ مي‌شود، چه‌ بسا مربوط‌ به‌ سال‌ها وچند سال‌ پيش‌ باشد. هنوز بحث‌ شب‌هاي‌ قدر سه‌ چهار سال‌ پيش‌ من‌،يادداشت‌ و تنظيم‌ نشده‌ و جز نواري‌ كه‌ آن‌ هم‌ معلوم‌ نيست‌ دست‌ كيست‌،چيزهايي‌ از آن‌ به‌ جاي‌ نمانده‌. و معلوم‌ نيست‌ كه‌ چه‌ هنگامي‌ اين‌ كارهاي‌عقب‌ افتاده‌ جبران‌ شود و زمان‌ گذشته‌ و حال‌ من‌ با هم‌ به‌ توافق‌ برسند.

در هر حال‌، اين‌ هم‌ از بركات‌ جبهه‌ و اين‌ آمادگي‌ است‌، كه‌ پراكندگي‌چندين‌ ساله‌ تا حدي‌ تنظيم‌ مي‌شود.


وضعيت‌ سياسي‌ و اجتماعي‌

به‌ نظرم‌ مي‌رسد كه‌ صحبت‌ را از برنامه‌ي‌ سياسي‌ و اجتماعي‌ آغاز كنم‌؛چون‌ در اين‌ زمينه‌ ابهام‌ها و گفته‌ها و ناگفته‌ها بسيار است‌.

سال‌ پيش‌، تقريباً در فصل‌ زمستان‌، پس‌ از اوج‌گيري‌ اتهام‌ها وسوءظن‌ها، جامعه‌ مدرسين‌ كساني‌ را انتخاب‌ كرده‌ بود، كه‌ حدود پنجاه‌ سؤال‌را جواب‌ بگيرند. و تركيب‌ اين‌ گروه‌ نشان‌ مي‌داد كه‌ هم‌ ارزيابي‌ و شناسايي‌ وهم‌ محاكمه‌ي‌ پرونده‌ي‌ دادگاه‌ ويژه‌ي‌ روحانيت‌، در آن‌ صورت‌ مي‌گرفت‌.«آقاي‌ مسعودي‌»، «آقاي‌ مكارم‌»، «آقاي‌ طهراني‌» (حاكم‌ شرع‌)، من‌ و«آقاي‌ تجلي‌» در آن‌ جلسات‌ شركت‌ كرديم‌ و حدود پنج‌ ساعت‌ نوار از آن‌جلسات‌ برداشته‌ شد. و نهايت‌ با چند نصيحت‌ در رابطه‌ با منزوي‌ نشدن‌ وتنها نماندن‌ و بدبيني‌ و همكاري‌ با بزرگان‌ و بزرگترها، از آقاي‌ مكارم‌، جلسه‌خاتمه‌ پيدا كرد. و بعدها ده‌ سؤال‌ كتبي‌ در رابطه‌ با «ولايت‌» و «انقلاب‌» و«جمهوري‌» و «رهبر» و «جامعه‌ گذشته‌ ايران‌» و «حكومت‌ اسلامي‌» و«روح‌ يأس‌ نوشته‌ها» و «تكيه‌ بر احاديث‌ نداشتن‌ در نوشته‌ها» و «توضيح‌گذران‌ زندگي‌» و «بهترين‌ راه‌ خدمت‌ به‌ انقلاب‌»، از آقاي‌ مكارم‌، به‌ من‌رسيد؛ كه‌ هم‌ سؤال‌ها و هم‌ جوابشان‌ ضميمه‌ي‌ اين‌ نوشته‌ هستند. و سپس‌مسائل‌ مسكوت‌ ماند. شايد آنها منتظر توبه‌نامه‌ي‌ من‌ بودند و من‌ هم‌ ناچارمنتظر شهامتشان‌، كه‌ اگر نمي‌توانند به‌ اثبات‌ حرفي‌ بزنند و از اسلام‌ و اعتقادطرف‌ دفاعي‌ بكنند. و اگر مجبورند كه‌ احتياط‌ كنند و جانب‌ آينده‌ را نگاه‌دارند، ولي‌ مي‌توانند كه‌ به‌ نفي‌ زبان‌ باز كنند و بگويند با اين‌ مذاكرات‌ چه‌مشخص‌ شد؛ كه‌ فلاني‌ مادّي‌ است‌ و يا مادّي‌ نيست‌، كافر است‌ و يا كافرنيست‌ و التقاطي‌ هست‌ و يا نيست‌.

اين‌ انتظار بجايي‌ بود كه‌ آنها توضيح‌ بدهند و آن‌ انتظار، نابجا بود كه‌ من‌توبه‌نامه‌ بنويسم‌ و يا كتابي‌ منتشر كنم‌ با عكس‌ نويسنده‌ كه‌ با يوزي‌ در جبهه‌مشغول‌ است‌ و يا در حال‌ شعار دادن‌ است‌ و يا در نماز جمعه‌ است‌؛ چون‌اين‌ها براي‌ تثبيت‌ من‌ بود و من‌ نمي‌توانستم‌ با حقيقتي‌، حتي‌ با حقيقتي‌،خودم‌ را تثبيت‌ كنم. و اين‌ شرك‌ و كفر من‌ بود كه‌ با دست‌هاي‌ ضعف‌ خودم‌بخواهم‌ بلاي‌ خدا را كنار بزن. من‌ در سختي‌ نبودم‌ و مجبور نبودم‌ از حدودفراتر بروم‌ و حجّت‌ نداشتم‌ كه‌ آن‌ چنان‌ كنم‌؛ ولي‌ حجّت‌ بر آنها تمام‌ بود كه‌اگر از شخص‌ مي‌ترسند كه‌ شايد فردا پوست‌ عوض‌ كند، مي‌توانستند ازنوشته‌ها حرف‌ بزنند، كه‌ نزدند و ماندند و مانده‌ايم‌ و هزار لطف‌ پنهان‌ وآشكار را آزموده‌ايم‌ و هزار نكته‌ي‌ باريك‌تر ز مو اين‌جاست‌.

آنها در آن‌ سؤال‌ها و پرسش‌ها از شخص‌ من‌، وضع‌ درسي‌، وضع‌ فكري‌و روحي‌ و رابطه‌ي‌ من‌ با پدرم‌ و با امام‌ و سپس‌ در رابطه‌ با نوشته‌هايم‌ وتأثير پذيري‌ از دكتر و در رابطه‌ با نوشته‌هايم‌ و بي‌اعتنايي‌ به‌ روايات‌،جست‌وجو داشتند. و آخر سر در رابطه‌ با گروه‌ها و موضع‌گيري‌ها پرسيدند وعاقبت‌ هم‌ نصيحت‌ كردند.

راستي‌ كه‌ داستان‌، داستان‌ شخص‌ من‌ نيست‌، كه‌ از من‌ چيزي‌ كم‌نكردند، بل‌ داستان‌، داستان‌ بازي‌هاي‌ سياسي‌ يك‌ دسته‌ و بازي‌هاي‌ديپلماسي‌ يك‌ دسته‌ي‌ ديگر و احتياط‌ كاري‌هاي‌ خوباني‌ است‌ كه‌ هنوزنمي‌دانند گاهي‌ احتياط‌ در ترك‌ احتياط‌ است‌ و گاهي‌ محذورهاي‌ بزرگ‌تري‌در احتياط‌ها و سكوت‌هاست. هميشه‌ نمي‌توان‌ به‌ سكوت‌ گذراند و به‌ باري‌به‌ هر جهت‌ اكتفا كرد. و نمي‌توان‌ به‌ عنوان‌ كتاب‌هاي‌ سالم‌، فقط‌ به‌ قرآن‌ ونهج‌ البلاغه‌ اشاره‌ كرد.

در هر حال‌ در آن‌ نوارها و در نوشته‌اي‌ كه‌ پيش‌ از تشكيل‌ آن‌ جلسه‌ دررابطه‌ با اتهام‌ها، با انگيزه‌هاي‌ آن‌ و با جواب‌ها و پاسخ‌هايش‌، به‌ آقاي‌ تجلي‌سپرده‌ بودم‌، حرف‌هاي‌ آن‌ دوره‌ زده‌ شده‌ و جواب‌هايش‌ آمده‌.

ولي‌ بعدها... يكي‌ از عوامل‌ سرسخت‌ كه‌ در پرونده‌ سازي‌ و در آن‌ جوّبدبيني‌، بي‌اثر نبود و ذهن‌ «شرعي‌» و «آذري‌» و «دانش‌» را مشغول‌ كرده‌بود، خود به‌ انحراف‌ افتاد و به‌ خاطر زمين‌هايي‌ كه‌ مي‌خواست‌ و يا رؤياهايي‌كه‌ در نظر داشت‌، از انقلاب‌ و حتي‌ از امام‌ بريد و يارانش‌ را از جبهه‌ و كارهاي‌دولتي‌ بيرون‌ آورد و به‌ زراعت‌ روي‌ انداخت‌ و با من‌ هم‌ كه‌ آن‌ روز دشمن‌اسلام‌ مي‌شناخت‌، نرم‌ شد و حتي‌ طرح‌ دوستي‌ ريخت‌ كه‌ بله‌، ما حرف‌هاي‌فلاني‌ را نمي‌فهميديم‌ و اكنون‌ فهميديم‌ كه‌ آنچه‌ مي‌گويد درست‌ است‌ وحكومت‌ فقط‌ براي‌ امام‌ زمان‌ است‌!!

من‌ از نيّت‌ اين‌ شخص‌ در اين‌ حرف‌ها خبري‌ ندارم‌، ولي‌ دشمن‌ مي‌تواندبا كوبيدن‌ و يا دفاع‌ يا هر دو، تو را بكوبد. آن‌ روز آن‌ گونه‌ و امروز اين‌طور.

من‌ در جواب‌ او گفته‌ام‌: «اگر مي‌گويد حرف‌هاي‌ من‌ درست‌ است‌، پس‌مثل‌ من‌ موضع‌گيري‌ كند و همانند من‌ باشد، نه‌ آن‌ گونه‌ وحشي‌ و سوزنده‌ وبي‌انصاف‌».

اين‌ تفاوت‌ در موضع‌گيري‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ حرف‌هاي‌ مرا هم‌ باور نداردو امروز اين‌گونه‌ بهره‌برداري‌ مي‌كند.

شنيده‌ام‌ براي‌ دوستان‌ او كه‌ تا ديروز كافر قلمداد مي‌شدم‌، امروز مرجع‌تقليدم‌، آن‌ هم‌ مرجعي‌ كه‌ لابد فتوايش‌ را با خواب‌ و مكاشفه‌ به‌ دست‌مي‌آورند و نيازي‌ به‌ فهم‌ و شنيدم‌ هم‌ برايشان‌ نيست‌!

يك‌ دسته‌ي‌ ديگر از دوستان‌ اهوازي‌ رو به‌ جانب‌ ديگري‌ گذاشتند و درلباس‌ ولايت‌ اهل‌ بيت‌، گاهي‌ از شب‌ها تا چهار ساعت‌ سينه‌ زدند و عرق‌ريختند. و در مقام‌ تقيّه‌ برآمدند و حتي‌ موضع‌گيري‌هاي‌ مرا هم‌ حمل‌ برتقيّه‌ كردند... و آخر سر پراكنده‌ شدند و از آنها هم‌ خبري‌ نيست‌... گويا آنهاهم‌ از من‌ تقيه‌ مي‌كنند و يا دلخور هستند كه‌ گفته‌ام‌: «ولايت‌ اهل‌ بيت‌ دراين‌ است‌ كه‌ تمامي‌ حالت‌ها و حركت‌هايت‌ از آنها مايه‌ بگيرد».

اما عامل‌ ديگر آن‌ اتهام‌ها، «معادي‌ خواه‌» و «دعاگو» و «مهاجري‌» و«روزنامه‌ي‌ حزب‌» هنوز هم‌ اسب‌ سابق‌ را مي‌رانند و حتي‌ آقاي‌ مهاجري‌ درلندن‌، در جمع‌ دانشجويان‌، بر ماديگري‌ من‌ از نوشته‌ «بررسي‌» شاهدمي‌آورد كه‌ من‌ جواب‌ اشكال‌ اختلاف‌ ديه‌ زن‌ و مرد را با بينش‌ مادي‌داده‌ام‌... چه‌ كنم‌! اين‌ بزرگوار نه‌ مطالعه‌ دارد كه‌ «علل‌ الشرايع‌» را ببيند وبفهمد كه‌ امام‌ رضا هم‌ همين‌ جواب‌ را دارد و همين‌ بينش‌ را و نه‌ زيركي‌ وهوشي‌ كه‌ بفهمد ماديگري‌ با ماديات‌ و اقتصاديات‌ پيوند ندارد و بفهمد كه‌ هربحثي‌ كه‌ از پول‌ و سرمايه‌ و نيازهاي‌ اجتماعي‌ و تفاوت‌ها و راه‌حل‌ها حرف‌زد، مادي‌ نيست‌...

اين‌ بينش‌، مادي‌ نيست‌، ولي‌ آقايان‌ از كساني‌ هستند كه‌ سرفرازيشان‌باعث‌ شده‌ كه‌ شعورشان‌ به‌ سقف‌ سرشان‌ نرسد و دم‌ ناف‌ و حدود كمرشان‌قدم‌ رو كند.

اين‌ها با تمامي‌ عناوينشان‌ جز طنز و اشاره‌ جوابي‌ را نمي‌خواهند. اگرروزي‌ بناي‌ فهميدن‌ داشتند، آنوقت‌ از حدود تجاوز نمي‌كنند و پيش‌ ازمحاكمه‌، محكوم‌ نمي‌سازند؛ كه‌ علي‌ مي‌گفت‌: «لا يَلُوم‌ُ اَحَداً عَلي‌' ما يَجِدُالْعُذْرَ في‌ مِثْلِه‌ِ اِلاّ' اَن‌ْ يَسْمَع‌َ اِعْتِذ'ارَه‌ُ». آن‌ روز مي‌شنوند و مي‌فهمند.

خدايشان‌ بيامرزاد!

از اين‌ها گذشته‌، هنوز هم‌ حرف‌ها و يا سوءظن‌هايي‌ هست‌. گرچه‌ كار دردادگاه‌ معلق‌ مانده‌، ولي‌ در سپاه‌ هنوز ما را تفسير مي‌كنند كه‌ «عين‌» و«صاد» از «عبادي‌ الصالحون‌» حكايت‌ مي‌كند و به‌ «آقاي‌ طيب‌» و انشعاب‌«حجتيه‌»، راه‌ مي‌بريم‌ و سرمان‌ در آخور است‌. و حالا همه‌ قلع‌ و قمع‌شده‌اند و نوبت‌ ماست‌ كه‌ پنبه‌مان‌ را آب‌ بدهند و در صفحه‌ي‌ تلويزيون‌ به‌همه‌ نشان‌ بدهند و بعد هم‌ اگر شفاعتي‌ از سوريه‌ و ليبي‌ و الجزاير و چپ‌ وراست‌ نرسيد، به‌ عذاب‌ اليم‌ و خزي‌ عظيم‌ پاداشمان‌ دهند!... كه‌ ما همه‌ كاره‌هستيم‌؛ هم‌ حجتيه‌، هم‌ فراماسونر، هم‌ عبادي‌ الصالحون‌؛ حتي‌ پنج‌ سال‌پيش‌ از انشعاب‌ و تشكيل‌ عبادالصالحون‌، ما از آنها بوده‌ايم‌!... و عين‌ و صادما از آنها برخاسته‌ بود.

در طنزي‌ راجع‌ به‌ كارهاي‌ «اردشيرمحصّص‌»، كه‌ خارجي‌ها بعد از ده‌سال‌ از او اقتباس‌ كرده‌ بودند، آمده‌ بود و خطاب‌ به‌ اردشير مي‌گفت‌: تو چراده‌ سال‌ جلوتر از اين‌كه‌ فلان‌ خارجي‌ اين‌ طرح‌ را بكشد، آن‌ را فهميدي‌ وكشيدي‌؟ چرا از او تقليد كردي‌ و نگذاشتي‌ كه‌ روي‌ كاغذ بياورد و در هوا از اوقاپيدي‌؟!...

داستان‌، داستان‌ ماست‌ كه‌ چند سال‌ جلوتر عباد صالحون‌ بوده‌ايم‌ و عين‌و صاد ما از آن‌ها آمده‌ بود و نمي‌دانستيم‌!...

راستي‌ جهل‌ و خيال‌ چه‌ها كه‌ نمي‌كنند و چه‌ تفسيرهايي‌ كه‌ نمي‌سازند وچه‌ ارتباط‌هاي‌ تخيلي‌ كه‌ پيدا نمي‌كنند...

هنگامي‌ كه‌ چراغ‌ روشن‌ مي‌شود، همه‌ي‌ كابوس‌ها و رؤياها فرارمي‌كنند...

و اين‌ها بايد حالا حالاها رودست‌ بخورند و دوستان‌ خود را پس‌ ازمرگشان‌ بشناسند و نوشدارو را براي‌ مرگ‌ سهراب‌ بگذارند؛ بايد «كلاهي‌»ها«معمايي‌» بسازند و روزگار معماها را حل‌ كند.

المنّة‌ لله‌ كه‌ او عنايتي‌ كرده‌ و سينه‌اي‌ داده‌ كه‌ روزگار را در تنگنا بگذارد واز روزگار به‌ تنگي‌ نيفتد وگرنه‌ عمق‌ كارهاي‌ تخيلي‌ اين‌ حضرات‌ و احتياط‌كاري‌هاي‌ خلاف‌ احتياطشان‌ شناخته‌ مي‌شد... كه‌ الاحتياط‌ في‌ ترك‌ الاحتياط‌يعني‌ چه‌!

حدود اسلام‌ مشخص‌ است‌. اسلام‌ از برادر و از مُسلم‌، دستور دفاع‌مي‌دهد، مادام‌ كه‌ يقين‌ نكرده‌اي‌ نمي‌تواني‌ متهم‌ كني‌؛ ولي‌ اين‌ «آقاي‌قرائتي‌» است‌ كه‌ به‌ نمايندگي‌ از اين‌ خيل‌ متدين‌، سر را پايين‌ انداخته‌ ومي‌گويد: نكند كاسه‌اي‌ زير نيم‌ كاسه‌ باشد...نكند!!

اگر كاسه‌اي‌ نيست‌ پس‌ چرا همه‌ي‌ مسأله‌ دارها دور او جمع‌ مي‌شوند؟ ازشمال‌ و جنوب‌ و شرق‌ و غرب‌، همه‌ي‌ لك‌ زده‌ها به‌ او روي‌ مي‌آورند.

اين‌ها حساب‌ نمي‌ كنند كه‌ اين‌ مسأله‌ دارها پس‌ از برخورد و قبل‌ ازبرخورد، تفاوتي‌ كرده‌اند يا نه‌ و بهبود يافته‌اند يا نه‌.

و اين‌ها حساب‌ نمي‌كنند كه‌ اين‌جا بهشت‌ نيست‌ كه‌ تو كلكسيون‌آدم‌هاي‌ خوب‌ بسازي‌ و بچه‌هايي‌ با آن‌ مشخصات‌ و نورانيت‌ انتخاب‌ كني‌كه‌ همه‌ را خوش‌ بيايد. تو بايد در برابر خدا حجّت‌ داشته‌ باشي‌ كه‌ چرا فلاني‌را با اين‌كه‌ طالب‌ بود و جاهل‌ بود، رها كردي‌ و با خوب‌ها الفت‌ بستي‌. تازه‌،اين‌ لك‌ زده‌ از صد تا عيب‌ پنجاه‌ تايش‌ را پاك‌ كرده‌ ولي‌ فلان‌ صالح‌ پس‌ ازبيست‌ سال‌ هنوز دو تا عيبش‌ را نصف‌ نكرده‌. اگر بناست‌ رفيقي‌ بگيري‌ ازكساني‌ بگير كه‌ رو به‌ پيشرفت‌ هستند، حتي‌ اگر عيبشان‌ زياد است‌، نه‌ از آنهاكه‌ مانده‌اند، حتي‌ اگر عيبشان‌ يكي‌ است‌؛ كه‌ اين‌ يكي‌ مي‌زايد و آن‌عيب‌هاي‌ زياد مي‌ميرد و صالح‌ مي‌شوند.


وضعيت‌ فكري‌

اين‌ها تقصير ندارند، كه‌ حساب‌ها دستشان‌ نيست‌؛ ولي‌ كساني‌ كه‌حساب‌ها را دارند، رها نمي‌شوند...و بايد حجّت‌ بياورند كه‌ چرا لك‌ زده‌ها رارها كردند و نيازها را فراموش‌ كردند.

من‌ هم‌ مي‌توانستم‌ همان‌ مشي‌ و روشي‌ را داشته‌ باشم‌ كه‌ مدرس‌رسمي‌ بشوم‌ و روزي‌ دو ساعت‌ وقت‌ بگذارم‌ و بقيه‌اش‌ را براي‌ خودم‌ باشم‌،ولي‌ جواب‌ خدا را چه‌ مي‌دادم‌ اگر مي‌پرسيد كه‌ در فلان‌ سفر و در راه‌ چرا باهمراهت‌ صحبت‌ نكردي‌ و چرا با طلب‌ و خواهش‌ او راهش‌ ندادي‌ وخشونت‌ نمودي‌ و رفتي‌ كه‌ به‌ چه‌ برسي‌؟ و به‌ چه‌ نكته‌هايي‌ دست‌ بيابي‌؟مگر نه‌ اين‌كه‌ كليد هر چيز در دست‌ ماست‌ و خيرها در حضور ماست‌؟ توحضور چه‌ كسي‌ را مي‌خواهي‌؟

استادي‌ مي‌گويد: فلاني‌ چون‌ در كتاب‌هايش‌ «مَن‌ مَن‌» مي‌كند، همه‌ به‌سراغش‌ مي‌روند، اين‌ علامت‌ همين‌ است‌ و او خودخواه‌ است‌...

جناب‌ استاد! شما مي‌توانيد يكي‌ از كتاب‌هايتان‌ را فقط‌ با همين‌ يك‌كلمه‌ پُر كنيد و ببينيد چه‌ كسي‌ به‌ سراغ‌ شما مي‌آيد. و مي‌توانيد تمام‌ضميرهاي‌ «من‌» را پاك‌ كنيد ولي‌ براي‌ محتاجي‌ كه‌ كمك‌ مي‌خواهد، وام‌درست‌ كنيد، سفارش‌ كنيد، اختلاف‌ خانواده‌ها را حل‌ كنيد، بار ديگران‌ رابرداريد، آنوقت‌ ببينيد درِ خانه‌تان‌ صف‌ مي‌كشند يا نه‌.

بس‌ است. اين‌طور قضاوت‌ شما را راضي‌ مي‌كند ولي‌ خدا را به‌ غضب‌درمي‌آورد. شما كه‌ حدودرا مي‌شناسيد و مو را از ماست‌ بيرون‌ مي‌كشيداين‌طور حرف‌ نزنيد كه‌ احتمال‌، استدلال‌ شما را مي‌شكند... و عدم‌ الدليل‌،دليل‌ عليه‌ شماست.

شما از اعمال‌ دوستان‌ و معاشرين‌ من‌ كه‌ هيچ‌، حتي‌ از اعمال‌ خود من‌نمي‌توانيد بدون‌ پُرس‌وجو بر خوبي‌ و بدي‌ من‌ شاهد بياوريد. اين‌ چه‌نشانه‌اي‌ و چه‌ دلالتي‌ است‌ كه‌ مدلول‌، معدوم‌ خود را نشان‌ مي‌دهد؟؟ خدارحم‌ كند و ما را يك‌ آن‌ به‌ خودمان‌ وا مگذارد.


اكنون‌ در صدد نيستم‌ كه‌ از تشكل‌ و تطور افكارم‌ تحليلي‌ بكنم‌ وتوضيحي‌ بدهم‌؛ كه‌ خود اين‌، داستان‌ بلندي‌ است‌ و از آيات‌ اوست‌ كه‌ دركوير، گُل‌ مي‌روياند و از آتش‌ بَرد و سلام‌ مي‌سازد. گرچه‌ اجمالاً همان‌سيستم‌ تربيتي‌ و همان‌ منطق‌ عمومي‌ در مواد فكر و شكل‌ فكر و روش‌ تفكركه‌ در «مسؤوليت‌ و سازندگي‌» و در «مقاله‌ شناخت‌» (چاپ‌ نشده‌ و در دفتريادداشت‌ها هست‌) به‌ آن‌ اشاره‌ شده‌ بر من‌ حكومت‌ داشته‌. ولي‌ آنچه‌ مرا به‌اين‌ سيستم‌ تربيتي‌ و اين‌ منطق‌ عمومي‌ و روش‌ شناخت‌ كشانده‌، مي‌توانديك‌ نوع‌ بيشتر خواستن‌ و بهتر خواستن‌ و قانع‌ نبودن‌ به‌ آنچه‌ كه‌ علم‌ وفلسفه‌ و عرفان‌ كارسازي‌ كرده‌اند باشد، اين‌ همه‌ مقاومت‌ در برابر طرح‌ها ونظريه‌هاي‌ ارائه‌ شده‌ و به‌ اضافه‌ي‌ از خود توقع‌ داشتن‌ و يك‌ نوع‌ اعتماد به‌خويشتن‌ و جمع‌بندي‌ كردن‌ و مجموعه‌ها را به‌ مقايسه‌ كشيدن‌ و در نهايت‌،به‌ اضافه‌ي‌ احساس‌ شديد به‌ وحي‌ و نياز مبرم‌ به‌ رسول‌ و تربيت‌ او وسيره‌ي‌ او، آن‌ هم‌ سيره‌اي‌ كه‌ از صافي‌ تحقيقات‌ آدم‌ خرده‌گيري‌ چون‌ پدرم‌گذشته‌ بود و در تاريخ‌ شخصيت‌ و صفات‌ رسول‌ اكرم‌ جمع‌آوري‌ شده‌ بود.

در «مسؤوليت‌ و سازندگي‌» داستان‌ آن‌ دختر افليج‌ را آورده‌ام‌ كه‌ هنگام‌ضرورت‌ حادثه‌ و درك‌ تنهايي‌ و همراه‌ عشق‌ و علاقه‌، ماهيچه‌هاي‌ مرده‌اش‌راه‌ مي‌افتند و استعدادهاي‌ فلج‌ او شكل‌ مي‌گيرند و اين‌ داستان‌ يك‌ حقيقت‌است‌.

در هر حال‌، آن‌چه‌ وضعيت‌ فكري‌ امروز من‌ است‌ در اين‌ خلاصه‌مي‌شود كه‌ بينش‌ علمي‌ بر اساس‌ تجربه‌ و بينش‌ فلسفي‌ بر اساس‌ استدلال‌و بينش‌ عرفاني‌ بر اساس‌ شهود، همه‌ و همه‌ محتاج‌ بينش‌ ديني‌ هستند؛همان‌طور كه‌ مذهب‌، به‌ علم‌ در هدف‌ و انگيزه‌ و شكل‌ بندي‌ جهت‌ مي‌دهد؛همان‌طور بر فلسفه‌ و عرفان‌ اثر مي‌گذارد و يقين‌ و شهود اين‌ دو را راه‌مي‌برد.

و تفاوت‌ اين‌ بينش‌ها و حرف‌ آخري‌ كه‌ آخر حرف‌ من‌ است‌ دربحث‌هايي‌ كه‌ با دوستان‌ آقاي‌ «مصباح‌» انجام‌ شده‌ و يادداشت‌هايش‌ در نزدآقاي‌ «غلامي‌» هست‌، آمده‌ است‌. و اين‌ امتيازي‌ است‌ كه‌ فكر مرا مشخص‌مي‌كند و بينش‌ مرا راجع‌ به‌ التقاط‌ نشان‌ مي‌دهد و همين‌طور موضع‌گيري‌مرا راجع‌ به‌ فسلفه‌ و عرفان‌ و علم‌.

من‌ در حالي‌ كه‌ براي‌ اين‌ هر سه‌، حرمتشان‌ را قائل‌ هستم‌،محدوديتشان‌ را هم‌ باور كرده‌ام‌ و اين‌ است‌ كه‌ به‌ وحي‌ روي‌ آورده‌ام. و اين‌را يافته‌ام‌ كه‌ بينش‌ ديني‌، انساني‌ را مي‌كارد و مي‌پرورد و به‌ مرحله‌ي‌استغلاظ‌ و استقلال‌ مي‌رساند، كه‌ علم‌ و فلسفه‌ و عرفان‌ مي‌خواهند آن‌ راموضوع‌ كار خود قرار بدهند و يا جزء موضوع‌ خود به‌ حساب‌ بياورند. و به‌طور كلي‌ بينش‌ ديني‌ و روش‌هاي‌ تربيتي‌ آن‌، با بينش‌ فلسفي‌ و عرفاني‌دوگانگي‌ پيدا مي‌كند، كه‌ مي‌بينيم‌ انبياء از كجا آغاز مي‌كنند و با چه‌ كساني‌شروع‌ مي‌كنند، ولي‌ ديگران‌ از كجا و چگونه‌ و با چه‌ كساني‌؟ و همين‌ شروع‌و روش‌، براي‌ نشان‌ دادن‌ اختلاف‌ ماهوي‌ اين‌ها كافي‌ است.

و اين‌جاست‌ كه‌ معتقدم‌ بايد ميان‌ فلسفه‌ي‌ اسلامي‌ و فلسفه‌ي‌ مسلمين‌و عرفان‌ اسلامي‌ و عرفان‌ مسلمين‌ و اخلاق‌ اسلامي‌ و اخلاق‌ مسلمين‌تفاوت‌ قائل‌ شد و از التقاط‌ بر حذر ماند.

من‌ به‌ آن‌ خشونت‌ و تكفيري‌ كه‌ نسبت‌ به‌ فيلسوفان‌ و عارفان‌ رواداشته‌اند كاري‌ ندارم‌ و هيچوقت‌ آن‌ فكرهاي‌ بلند را به‌ كفر و تجسم‌نمي‌بندم‌، ولي‌ اين‌ بدان‌ معنا نيست‌ كه‌ اسلام‌ را هم‌ همان‌ بدانم‌ و در جريان‌فكريش‌ وابسته‌ به‌ آنها قلمداد كنم‌؛ كه‌ خود اسلام‌ جرياني‌ تربيتي‌ و فكري‌ وعرفاني‌ و اخلاقي‌ دارد و بار آداب‌ و احكام‌ و حقوق‌ خود را بر دوش‌ مي‌گيرد.

وحي‌ با نظام‌ تربيتي‌ خاص‌ خودش‌ و با طرح‌ سؤال‌ و با ذكر و بابهره‌برداري‌ از ادراكات‌ بلاواسطه‌ و با كمك‌ شكر و تمحيص‌ و بلاء، درصدخلوص‌ معرفت‌ را بالا مي‌برد و به‌ حق‌ اليقين‌ و برد اليقين‌ مي‌رساند.

آن‌ نظام‌ تربيتي‌ بر اساس‌ آزادي‌ و تزكيه‌ و آموزش‌ و همراه‌ تدبّر و تفكّر وتعقّل‌ به‌ روش‌ شناخت‌ و منطق‌ عمومي‌، با مواد فكري‌ و روش‌ تفكر و شكل‌فكري‌ مسلح‌ مي‌شود و جريان‌ رويش‌ انسان‌ را طرح‌ مي‌ريزد.

و اين‌ جريان‌، يك‌ جريان‌ مستقل‌ است‌ و با جريان‌ فلسفي‌ و عرفاني‌مسلمين‌ كاري‌ ندارد؛ چون‌ شروع‌ و ختم‌ اين‌ها از جايي‌ تا جايي‌ ديگر است‌؛كه‌ فلسفه‌، از وجود شروع‌ مي‌كند و با نشان‌ دادن‌ خلوص‌ آن‌، حتي‌ از ماهيت‌و غناي‌ آن‌ و تشكيك‌ آن‌ به‌ كثرت‌ و وحدت‌ آن‌ و عليّت‌ و ربط‌ حادث‌ با قديم‌و سير نزولي‌ و صعودي‌ و نبوت‌ و معاد مي‌رسد.

اين‌ درست‌ است‌ كه‌ در بعضي‌ از قسمت‌ها وحدت‌ و يگانگي‌ هست‌ ولي‌در مجموعه‌ها، بايد مجموعه‌ها را و شروع‌ و ختم‌ها را بررسي‌ كرد و به‌مشابهت‌ها مغرور نشد.

از اين‌ گذشته‌، فلسفه‌ي‌ مسلمين‌ با تمامي‌ وسعت‌ و عمقش‌ هنوز يك‌دستگاه‌ كامل‌ و يك‌ نظام‌ نيست‌.

با تفكر تاريخي‌ انسان‌ها

و با تفكر تدريجي‌ هر فرد از افراد انسان‌، از شروع‌ تا ختم‌، هماهنگ‌نيست‌.

اين‌ جريان‌ فكري‌ انسان‌ است‌: انسان‌ در مراحل‌ ابتدايي‌ با سمع‌ و بصر،با تجربيات‌ همراه‌ است‌. سپس‌ تخيّل‌ و توهّم‌ و سپس‌ تفكر و استنتاج‌ در اوشكل‌ مي‌گيرد.

همراه‌ بلوغ‌، عنصر تعقل‌ و سنجش‌ در او سر برمي‌دارد. و با اين‌ عنصر،جريان‌ فلسفي‌ و تفكرات‌ كلي‌ انسان‌ شكل‌ مي‌گيرد. در اين‌ مرحله‌، انسان‌ِمُدرك‌ِ متخيل‌ِ متفكر، در برابر تعقل‌ و سنجش‌ و نقد، قرار مي‌گيرد واين‌جاست‌ كه‌ مواد فكري‌ و روش‌ تفكر و شكل‌ فكري‌ او ارزيابي‌ مي‌شود ومنطق‌ و روش‌ شناخت‌ او محك‌ مي‌خورد.

اين‌ انسان‌ مي‌تواند از تجربيات‌ با آن‌ همه‌ تشكيك‌ و از ادراكات‌بلاواسطه‌ و زلال‌ خود، بدون‌ تشكيك‌ بهره‌ بردارد.

ادراكات‌ حضوري‌، شامل‌ درك‌ انسان‌ از وضعيت‌، از تقدير و از تركيب‌خويش‌ است‌. و او وجود را در اين‌ مرحله‌، از اين‌ دريچه‌ي‌ بلاواسطه‌ احساس‌مي‌كند. درك‌ حضوري‌ از وجود مطلق‌ براي‌ او هنوز امكان‌ ندارد؛ كه‌ تجريدهاهنوز صورت‌ نگرفته‌ و تحليل‌ها هنوز از راه‌ نرسيده‌اند.

از جمله‌ي‌ اين‌ ادراكات‌ حضوري‌، همان‌ علوم‌ اوليه‌ است‌ كه‌ مبناي‌ تمامي‌علوم‌ است‌. اجتماع‌ نقيضين‌ و ارتفاع‌ نقيضين‌ و سپس‌ علّيّت‌ در حوزه‌ي‌ذهن‌، كه‌ از علم‌ به‌ يك‌ شي‌ء، علم‌ ديگر نمودار مي‌شود و داستان‌ معرّف‌ وحجت‌ و گسترش‌ علوم‌ و جمع‌ بندي‌ تجربيات‌ شكل‌ مي‌گيرد.

با اين‌ توجه‌ كه‌ معرّف‌ منطقي‌، وسيله‌ي‌ انتقال‌ معلومات‌ است‌، نه‌وسيله‌ي‌ كسب‌ آن‌. و كسب‌ معلومات‌ تصوري‌ در انسان‌ با كمك‌ علّيّت‌ وادراكات‌ حضوري‌ و تجربيات‌ جمع‌بندي‌ شده‌، در تخيل‌ و تفكر، شكل‌مي‌گيرد.

همراه‌ اين‌ امكانات‌، روش‌ شناخت‌ و مواد قابل‌ استفاده‌ براي‌ تفكر وصورت‌ و شكل‌ قضايا و قياسات‌ مشخص‌ مي‌شود. و اين‌ همراه‌ شناختي‌است‌ كه‌ انسان‌ از خودش‌ و از جهان‌ بيرون‌ دارد و در رابطه‌ي‌ عاطفي‌ ومعرفتي‌ او زمينه‌ي‌ ارزش‌ها و بينش‌ها را براي‌ او فراهم‌ كرده‌ و او را به‌ غناي‌هستي‌ راهنمون‌ گرديده‌ است‌ و او را به‌ حجت‌ ظاهر پيوند زده‌ است.

به‌ اين‌گونه‌ ما به‌ تحليل‌ جديدي‌ از انسان‌ و تركيب‌ او مي‌رسيم‌ و با اين‌تركيب‌ و خلط‌، فطرت‌ و ساخت‌ انسان‌ مشخص‌ مي‌شود و مسأله‌ي‌ سعادت‌ وشقاوت‌ و انتخاب‌ و آزادي‌ انسان‌ شكل‌ مي‌گيرد؛ كه‌ اين‌ مسأله‌ي‌ تركيب‌،خود يك‌ كليد اساسي‌ براي‌ مباحث‌ سياسي‌ و حكومتي‌ و حقوقي‌ و اقتصادي‌و تاريخي‌ و اجتماعي‌ و هنري‌ است‌. و حركت‌ عظيم‌ انسان‌ و جامعه‌ و تاريخ‌را توضيح‌ مي‌دهد و از همين‌ رهگذر، به‌ شناخت‌ جديد از جهان‌ و نظام‌ وجمال‌ و حق‌ و اجل‌ آن‌، راه‌ مي‌بريم‌ و به‌ استمرار حيات‌ و ضرورت‌ معادمي‌رسيم.

همان‌طور كه‌ به‌ شناخت‌ تازه‌اي‌ از رابطه‌ي‌ انسان‌ و جهان‌؛ يعني‌ تاريخ‌رسيده‌ايم‌...

در هر حال‌، اين‌ جريان‌ فكري‌ كه‌ از فقر و نياز انسان‌ آغاز مي‌شود و به‌تفويض‌ مي‌انجامد، همراه‌ جريان‌ قلبي‌ و احساسي‌ است‌ كه‌ عرفان‌ اسلامي‌ واخلاق‌ اسلامي‌ و سلوك‌ و حقوق‌ و احكام‌ اسلامي‌ را توجيه‌ مي‌كند و توضيح‌مي‌دهد.

با اين‌ ديد است‌ كه‌ به‌ وحي‌ روي‌ مي‌آوريم‌ تا فلسفه‌ و عرفان‌ و علم‌ راكمك‌ كنيم‌، نه‌ اين‌كه‌ با اين‌ها مذهب‌ را سرشار كنيم‌ كه‌ اين‌ در واقع‌ التقاط‌است‌.

در اين‌ جريان‌، نظام‌ تربيتي‌، نظام‌ فكري‌، نظام‌ قلبي‌ و عرفاني‌ و نظام‌اخلاقي‌ و سپس‌ حقوقي‌ و آداب‌ و احكام‌ كه‌ نظام‌هاي‌ فقهي‌ را مي‌سازندمطرح‌ مي‌شوند.

در قسمت‌ طرح‌ها و برنامه‌ها به‌ اين‌ زمينه‌ها اشاره‌هاي‌ بيشتري‌ خواهدشد.


وضعيت‌ روحي‌

سير فكري‌ و معرفتي‌ انسان‌، با آن‌ سؤال‌ها و تذكارها و فهم‌ عظمت‌انسان‌ و حقارت‌ دنيا و فهم‌ فقر انسان‌ و غناي‌ الله‌، به‌ سير قلبي‌ و ايماني‌انسان‌ و اشتياق‌ رحيل‌ و لقاءالله‌ و رفع‌ حزن‌ و حيرت‌ و خوف‌ و درك‌ امن‌ وعزت‌ و اين‌ سير قلبي‌ به‌ سير عملي‌ و سلوك‌ تقوي‌ و توجه‌ به‌ آداب‌ و احكام‌و حضور خدا و اداء حقوق‌ در محضر او مي‌رسد. و اين‌ تقوا توشه‌ي‌ راه‌ وكفايت‌ فقر و هدايت‌ جهل‌ و نور تاريكي‌ها مي‌گردد؛ ولي‌ با اين‌ همه‌، سيرروحي‌، بر اين‌ همه‌ سبقت‌ دارد و از سير معرفتي‌ و قلبي‌ و سلوكي‌ جلوتراست‌. و اين‌ همان‌ مضمون‌ آيه‌ي‌ «هُوَ الَّذي‌ يُسَيِّرُكُم‌ْ فِي‌ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ...»؛ كه‌او در خشكي‌ و دريا، سير ما را و سلوك‌ اساسي‌ ما را عهده‌دار است.

نكته‌ اين‌ است‌ كه‌ او ما را با خوبي‌ها و بدي‌ها، با بلاء و رخاء مي‌چرخاندو راه‌ مي‌اندازد كه‌: «وَ نَبْلُوكُم‌ْ بِالشَّرِ وَ الْخَيْرِ فِتْنَة‌ً وَ اِلَيْن'ا تُرْجَعُون‌َ».

عمل‌ و سلوك‌ ما به‌ اندازه‌ معرفت‌ و محبت‌ ما اثر مي‌گذارد و پيش‌مي‌رود، در حالي‌ كه‌ مسيري‌ كه‌ خدا براي‌ ما دارد از معرفت‌ ما جلوتر است‌ ومعرفت‌ ما را جرقه‌ مي‌زند و معرفت‌ ما را پيش‌ مي‌راند و همين‌، دليل‌ حضوراو و احاطه‌ي‌ اوست. سيرها جلوتر از معرفت‌ ماست‌ و اين‌ دليل‌ هدايت‌ وهمراهي‌ اوست‌ و قرب‌ او، نه‌ با معرفت‌، نه‌ با محبت‌ و نه‌ با عمل‌ حاصل‌نمي‌شود؛ كه‌: «لا يُن'ال‌ُ ذ'لِك‌َ اِلاّ' بِفَضْلِك‌َ» كه‌: «لا وَسيلَة‌َ لَن'ا اِلَيْك‌َ اِلاّاَنْت‌َ...».

بي‌جهت‌ نيست‌ كه‌ بايد خرمن‌ معرفت‌ و عشق‌ و عمل‌ ما بسوزد و برق‌غيرت‌ بجهد و او روي‌ بنمايد و جلوه‌ كند.

روي‌ بنماي‌ و وجود خودم‌ از ياد ببر

خرمن‌ سوختگان‌ را همه‌ گو باد ببر

ما كه‌ داديم‌ دل‌ و ديده‌ به‌ طوفان‌ بلا

سيل‌ غم‌ گو تو بيا خانه‌ ز بنياد ببر

اين‌ نكته‌ي‌ نهفته‌ را بايد در نظر گرفت‌ كه‌ ما پيش‌ از اين‌كه‌ به‌ آگاهي‌برسيم‌ و پس‌ از وصول‌ به‌ اين‌ آگاهي‌، از اين‌ سير روحي‌ و هدايت‌ مرموزبرخورداريم‌ و بي‌جهت‌ ملتهب‌ و نگرانيم‌ كه‌ چگونه‌ بيابيم‌ و چگونه‌ عمل‌كنيم‌ و چگونه‌ به‌ عالم‌ و عارف‌ و عاشقي‌ دخيل‌ ببنديم‌ و راه‌ بيفتيم‌، كه‌ نه‌عالم‌ و عاشق‌ كه‌ حتي‌ علم‌ و عشق‌ و عمل‌ عقب‌تر از اين‌ سير و از اين‌هدايت‌ هستند. و كساني‌ كه‌ با اين‌ ندا و اين‌ هدايت‌ راه‌ افتاده‌اند و كوچيده‌اند،رسيده‌اند؛ كه‌: «اِن‌َّ الرّاحِل‌َ اِلَيْك‌َ قَريب‌ُ الْمَسافَة‌ِ وَ اِنَّك‌َ لاتَحْجُبُهُم‌ُ الاَْعْم'ال‌ُ وَالاْ'م'ال‌ دُونَك‌َ».

يكي‌ از آنها كه‌ از دنياها و رؤياهاي‌ گوناگوني‌ بريده‌اند و آمده‌اند و در راه‌هم‌ تجربه‌ها داشته‌اند و با بزرگان‌ و نام‌ آوران‌ هم‌ آميزش‌ داشته‌اند و به‌ آنهافروخته‌اند و از آنها خريده‌اند و در ضمن‌ از غرور و اتكاء به‌ نفس‌ هم‌برخوردارند، در يك‌ جلسه‌ كه‌ با رمز و گله‌ آغاز مي‌شد مرا براي‌ شنيدن‌حرف‌هايش‌ و جواب‌ دادن‌ به‌ خواسته‌هايش‌، به‌ بياباني‌ دعوت‌ كرد؛ كه‌ خسته‌بود و صدايش‌ تاب‌ ديوار نداشت.

راه‌ افتاديم‌ و ساعتي‌ پياده‌ رفتيم‌ تا از ديوارها گذشتيم‌ و به‌ علي‌ بن‌ جعفر«شاهزاده‌ سيد علي‌» رسيديم‌ و در بيابان‌ها و سبزي‌ كاري‌هاي‌ اطراف‌ آن‌ تادور دست‌ و نزديك‌ اتوبان‌، بر لب‌ جويباري‌ نشستيم‌ و از سرما به‌ حرارت‌آفتابي‌ پناه‌ برديم‌ و نشستيم‌ و گفت‌ و گفت‌ تا آنقدر كه‌ از گفته‌هايش‌ خسته‌شد. و اين‌ انتظاري‌ بود كه‌ داشتم‌، چون‌ گاهي‌ در آدم‌ حرف‌هايي‌ هستند كه‌نگفته‌ مانده‌اند و آدم‌ خيال‌ مي‌كند خيلي‌ حرف‌ دارد و حرف‌هايش‌ خيلي‌حرف‌ هستند؛ ولي‌ با گفتن‌ آنها، هم‌ از آنها عبور مي‌كند و هم‌ حرف‌هاي‌ناخوانده‌ را مي‌فهمد و مي‌خواند و با اين‌ وسعت‌ از آن‌ محدوده‌ هم‌ خسته‌مي‌شود.

او از كودكي‌ و نوجواني‌ و جواني‌ و دبيرستان‌ و دانشگاه‌ و رشته‌هايش‌ و ازپدر و خانواده‌اش‌ و از شكست‌هاي‌ پدرش‌ در رشته‌ انتخابي‌ طب‌ هم‌ گفت‌وگوكرد. و ما شنيديم‌ و آخر سر به‌ اين‌ سخن‌ روي‌ آورد كه‌: حالا مي‌خواهم‌،مي‌خواهم‌ كه‌ بفهمم‌، كه‌ بيابم‌، كه‌ عمل‌ كنم‌ و برسم‌...

در ميان‌ حرف‌هايش‌ من‌ به‌ جويبار مشغول‌ بودم‌ و سيري‌ كه‌ داشت‌ وسيري‌ كه‌ مي‌داد و به‌ كار خودم‌ كه‌ با كفش‌هايم‌ از سير آنها جلوگير مي‌شدم‌ وبا پاي‌ خودم‌ آنها را نگاه‌ مي‌داشتم. گاهي‌ پوست‌ پرتقالي‌ را و گاهي‌قوطي‌هاي‌ حلبي‌ و پوكي‌ را.

آن‌ وقت‌ كه‌ خاموش‌ شد به‌ همين‌ نكته‌ پرداختم‌ كه‌ ما مي‌خواهيم‌ به‌عالم‌ و عارفي‌ برسيم‌، در حالي‌ كه‌ پاي‌ اين‌ها و حتي‌ علم‌ و عشق‌ و عمل‌،خود از آن‌ سير روحي‌ عقب‌تر هستند و بايد جلوتر بيايند و با عجز به‌ اعتصام‌برسند. و ديگر نمانند و حالات‌ خوب‌ و اعمال‌ خوب‌ آنها مزاحمشان‌ نشود تاچه‌ رسد به‌ كارهاي‌ خوب‌ و بد و حرف‌هاي‌ خوب‌ و بد ديگران. آنچه‌ ما راعقيم‌ مي‌سازد، همين‌ است‌ كه‌ ما مبتلا به‌ استكثار مي‌شويم‌ و لباس‌ وحليه‌ي‌ متقين‌ را فراموش‌ مي‌كنيم‌ كه‌ كارهاي‌ خوب‌ را با توجه‌ به‌ آنچه‌ اوبراي‌ ما فراهم‌ كرده‌ و تمامي‌ سيرهاي‌ فكري‌ و ايماني‌ و عملي‌ را در برابرسيري‌ كه‌ او براي‌ ما داشته‌ ناچيز ببينيم‌ و از طاعاتمان‌ استغفار كنيم‌؛ كه‌ آن‌چه‌ ما مي‌آوريم‌ به‌ اندازه‌ي‌ ماست‌ نه‌ اندازه‌ي‌ او، عسي‌ ان‌ يبلغ‌ مقدارنا... وتمامي‌ قدر و اندازه‌ي‌ ما در برابر او به‌ چه‌ مرحله‌اي‌ مي‌رسد؟

راستي‌ كه‌ ما را هم‌ كفرها و بدي‌هامان‌ مي‌كُشد و رنج‌ مي‌دهد و هم‌خوبي‌هاي‌ تو خداي‌ خوب‌، كه‌ چوب‌ مي‌زني‌ و شرمنده‌ مي‌كني‌. و اين‌ است‌كه‌ با تمام‌ بدي‌ها از تو طلبكاريم‌ و با تمامي‌ خوبي‌ها به‌ فضل‌ تو مديون‌وبدهكار... بي‌جهت‌ نيست‌ كه‌ رند و لاابالي‌ شده‌ايم‌ كه‌ اين‌ لاابالي‌گري‌، ازجلوه‌هاي‌ بخشش‌ تو سرچشمه‌ گرفته‌ و ازاين‌ آگاهي‌ برخاسته‌ نه‌ از بي‌خبري‌و غفلت‌. آنجا كه‌ خودمان‌ را مي‌بينيم‌، بي‌چاره‌ايم‌ و فريادمان‌ بلند است‌ وخوف‌ تو گناه‌ طاعاتمان‌ را به‌ رويمان‌ مي‌شكند. و آنجا كه‌ تو هستي‌،طمعكاريم‌ و دنبال‌ بقيه‌اش‌ مي‌گرديم‌ كه‌ تو اين‌گونه‌ جلوه‌ كرده‌اي‌. و اين‌است‌ كه‌ اين‌ همه‌ دامان‌ راپهن‌ كرده‌ايم‌ و دنبال‌ عطاي‌ تو هستيم‌ و اميدمان‌لاابالي‌ و بي‌خيال‌ بار آورده‌ است‌...

چقدر بال‌هاي‌ خوف‌ و رجا و ترس‌ و اميد، پروازها را آسان‌ مي‌كنند وبحران‌ها را مي‌شكنند.


برنامه‌ها و طرح‌ كلي‌

دعوت‌ و خواسته‌ي‌ ما، از دعوت‌ تو برخاسته‌ و ما متوسل‌ به‌ همين‌ دعاي‌تو هستيم‌ و به‌ دنبال‌ نداي‌ تو هستيم‌؛ كه‌ تو در هر چيزي‌ جلوه‌ كرده‌اي‌ تا تورا در هر چيزي‌ ببينيم‌؛ «اَنْت‌َ الَّذي‌ تَعَرَّفْت‌َ فِي‌ كُل‌ِّ شَي‌ْءٍ فَرَاَيْتُك‌َ ظ'اهِراً فِي‌كُل‌ِّ شَي‌ْءٍ».

ما هنگامي‌ كه‌ با هدايت‌ تو عجز خودمان‌ را شناختيم‌ و هنگامي‌ كه‌ باعنايت‌ تو فضل‌ و استجابت‌ تو را فهميديم‌ كه‌ چگونه‌ از مضطر دست‌مي‌گيري‌، از تو مي‌خواهيم‌ كه‌ ما را به‌ متن‌ اضطرارهايمان‌ واقف‌ كني‌ وخودت‌ بار ما را ببندي‌... كه‌ حسين‌ از تو مي‌خواهد و به‌ ما مي‌آموزد: «الهي‌اَغْنِني‌ بِتَدْبيرك‌ عَن‌ْ تَدْبيري‌ وَ بِاخْتِيارِك‌َ عَن‌ْ اِخْتياري‌ وَ اَوْقِفْني‌ عَلي‌' مَراكِزِاضْطِراري‌...»

اين‌ سيري‌ است‌ كه‌ ما به‌ آن‌ معتقديم‌ و با اين‌ اعتقاد است‌ كه‌ از نوع‌تربيت‌هاي‌ گوناگون‌ و سلوك‌هاي‌ متفاوت‌ كه‌ برخاسته‌ از تلقين‌ و اطاعت‌ وتسليم‌ در برابر پير و مرشد و حكيم‌ است‌ رهيده‌ايم‌ و در حالي‌ كه‌ قدرت‌هاي‌برخاسته‌ از آنها را باور داريم‌، از آن‌ چشم‌ پوشيده‌ايم‌ و تمامي‌ كشف‌ و شهود وتسخير ووو برابري‌ آن‌ها كه‌ قدرت‌ را مي‌خواهند، گذاشته‌ايم‌ و باور داريم‌ كه‌با سير و هدايت‌ الهي‌ و با شكر و كفري‌ كه‌ ابراز مي‌كنيم‌ به‌ رشد و خسرمي‌رسيم‌ و نهايت‌ همان‌ است‌ كه‌ در آغاز بوده‌ است‌ «اُولئك‌َ عَلي‌' هُدي‌ً مِن‌رَبِّهِم‌ْ».


من‌ در نوشته‌هايم‌، بر اساس‌ همان‌ طرح‌ كلي‌ كه‌ در ذهن‌ داشتم‌ و نظام‌تربيتي‌ را مقدم‌ بر نظام‌هاي‌ فكري‌ و عرفاني‌ و اخلاقي‌ و حكومتي‌ و سياسي‌و اقتصادي‌ و حقوقي‌ و قضايي‌ و جزايي‌ مي‌دانستم‌، از مسؤوليت‌ و سازندگي‌آغاز كردم. و به‌ خاطر اين‌كه‌ نوشته‌ها در قضاوت‌، مستقل‌ مطرح‌ شوند وپيشداوري‌ها و بدبيني‌ها و خوش‌بيني‌هاي‌ نسبت‌ به‌ نويسنده‌، بر نوشته‌هااثر نگذارد، آن‌ را با اسم‌ عين‌ ـ صاد؛ يعني‌ «چشم‌ جلوگير» كه‌ مخففي‌ از علي‌صفايي‌ هم‌ بود منتشر كردم‌ و سپس‌ ديدارها و روش‌ها و تطهيرها و درضمن‌، شعرها كه‌ خلاصه‌اي‌ از وضع‌ فكري‌ و اعتقادي‌ و آرماني‌ من‌ هم‌بودند و يا نوشته‌هايي‌ از تاريخ‌ ولايت‌؛ مثل‌ غدير و عاشورا و يا نوشته‌ها وبحث‌هاي‌ مقطعي‌؛ مثل‌ بررسي‌ منتشر شده‌اند.

اين‌ نوشته‌ها گرچه‌ با نوشته‌ي‌ اساسي‌ من‌ در ارتباط‌ هستند و احياناًفصل‌هايي‌ از همان‌ نوشته‌ها و ننوشته‌ها حساب‌ مي‌شوند، ولي‌ نوشته‌هاي‌اساسي‌ نيستند؛ چون‌ من‌ معتقد به‌ طرح‌ كلي‌ مكتب‌ هستم. اگر چه‌ در زمان‌رسول‌، تمامي‌ مكتب‌ يك‌ جا مطرح‌ نشد و به‌ خاطر ذهنيت‌ محدود آن‌ روزبه‌ تدريج‌، از تربيت‌ تا آداب‌ و احكام‌ و اصول‌ كلي‌ و بنيادي‌ عرضه‌ شد؛ ولي‌امروز به‌ خاطر رويارويي‌ با مكاتبي‌ كه‌ به‌ صورت‌ يك‌ سيستم‌ فكري‌ وفلسفي‌ و سياسي‌ و اقتصادي‌ و حقوقي‌، مطرح‌ گرديده‌اند و اسلام‌ را هم‌ حتي‌به‌ مبارزه‌ نمي‌گيرند و به‌ حساب‌ نمي‌آورند، بايد اسلام‌ يكجا مطرح‌ شود،بخصوص‌ آنجا كه‌ تفاوت‌ها فقط‌ در مجموعه‌ها مشخص‌ مي‌شوند، چون‌نقاط‌ مشترك‌ گمراه‌ مي‌كنند.

يك‌ مجموعه‌ي‌ فكري‌ از نقطه‌ي‌ شروع‌ تا پايان‌ و مراحلي‌ كه‌ نشان‌مي‌دهد و ارتباط‌هايي‌ كه‌ تحليل‌ مي‌كند، شناخته‌ مي‌شود، وگرنه‌ هر مكتبي‌در قسمت‌هايي‌ با مكتب‌ ديگر اشتراك‌ دارد. و همين‌ اشتراك‌ها باعث‌مي‌شود كه‌ بگوييم‌ اسلام‌ هم‌ همان‌ را مي‌گويد، در حالي‌ كه‌ اسلام‌ همان‌ راولي‌ نه‌ در همان‌ مجموعه‌ و نه‌ در آن‌ جايگاه‌ مي‌گويد؛ كه‌ آنچه‌ اسلام‌مي‌گويد بايد با پايه‌ها و بارهايي‌ كه‌ بر دوش‌ دارد مقايسه‌ شود و فهم‌ شود وچه‌ بسا كه‌ همان‌ گفته‌، آثاري‌ كاملاً متفاوت‌ را بدنبال‌ بياورد.

اگر مي‌بينيم‌ كه‌ اسلام‌ از انسان‌ مي‌گويد، نبايد آن‌ را با اومانيسم‌ مقايسه‌كنيم‌، كه‌ اومانيسم‌ بازگشت‌ به‌ انسان‌ است‌ و اسلام‌ آغازي‌ از قدر و عظمت‌انسان‌ دارد و انسان‌ را نه‌ به‌ انسان‌ كه‌ به‌ خداي‌ خويش‌ باز مي‌گرداند...

اگر اسلام‌ از آزادي‌ مي‌گويد، نبايد با آزادي‌ ماركسيسم‌ و يااكزيستانسياليزم‌ و يا دموكراسي‌ غربي‌ مقايسه‌ شود كه‌ آزادي‌ اسلام‌ درابعادي‌ ديگر و در زمينه‌اي‌ ديگر مطرح‌ شده‌اند. آزادي‌ انساني‌ ما مربوط‌ به‌تركيب‌ ماست‌ و آزادي‌ از جبرهاي‌ علمي‌ و اسارت‌هاي‌ روحي‌ و حتي‌ آزادي‌ ازخودآزادي‌، در جايگاهي‌ مستقل‌ مطرح‌ شده‌اند. و اين‌ است‌ كه‌ اين‌آزادي‌هاي‌ موجود در جمهوري‌ اسلامي‌ زيادتر از آزادي‌هاي‌ سياسي‌ اسلام‌هستند، گرچه‌ خيلي‌ باور نمي‌كنند.

اگر اسلام‌ از تاريخ‌ مي‌گويد، ولي‌ تاريخ‌ را رابطه‌ي‌ انسان‌ با ابزار و رابطه‌ي‌ابزار با شرايط‌ توليد نمي‌شناسد؛ كه‌ تاريخ‌ رابطه‌ي‌ انسان‌ با مجموعه‌ي‌ نظام‌هستي‌ است‌ و انسان‌ آزاد در اين‌ ارتباط‌هاي‌ قانونمند، يا حركت‌ مي‌كند و يابه‌ بن‌بست‌ مي‌رسد و ديگران‌ جايگزين‌ او مي‌شوند... و او بايد عبرت‌ بگيرد.و رسم‌ رفتن‌ را بياموزد. و همين‌طور فكري‌ كه‌ اسلام‌ مي‌گويد در آن‌ نظام‌تربيتي‌ است‌ و همين‌طور حقوقي‌ كه‌ مي‌گويد و يا جزايي‌ كه‌ مطرح‌ مي‌نمايدو يا جهادي‌ كه‌ عرضه‌ مي‌شود.

اين‌ها را نبايد به‌ تنهايي‌ با نمونه‌هاي‌ مشابهش‌ در مكتب‌هاي‌ ديگرمقايسه‌ كرد كه‌ در مجموعه‌ها بايد مجموعه‌ها را در نظر گرفت‌ و اصالت‌ را به‌تركيب‌ داد نه‌ اجزاء؛ كه‌ در تركيب‌، اجزاء وضعيت‌ ديگر و وضعيت‌ تابعي‌دارند.

در هر حال‌ من‌ معتقد به‌ اين‌ طرح‌ كلي‌ هستم‌ و در طرح‌ كلي‌ مكتب‌ به‌عكس‌ «سيد قطب‌» يا «دكتر» و يا ديگران‌ كه‌ از او گرفته‌اند معتقد به‌خصوصيت‌هايي‌ هستم‌ كه‌ استناد، جامعيت‌، استنباط‌ و اصالت‌ را در نظر دارم.

در رابطه‌ با استناد توضيحي‌ بدهم‌ كه‌ يكي‌ از اعتراض‌ها بر من‌ هم‌جواب‌ بگيرد؛ كه‌ مي‌گويند كمتر به‌ منابع‌ استناد مي‌كنم‌. وقتي‌ مي‌گوييم‌ بايدطرح‌ تربيتي‌ اسلام‌ را با استناد به‌ اسلام‌ چسباند مقصودمان‌ اين‌ نيست‌ كه‌ درهر موضوع‌ انتخابي‌؛ مثلاً آزادي‌ و آموزش‌ و و و، يا تدبر و تفكر و تعقل‌،آيات‌ و روايات‌ مربوط‌ به‌ تفكر و تدبر را بياوريم‌ و چشم‌ها و گوش‌ها را پركنيم‌، بلكه‌ مقصودمان‌ اين‌ است‌ كه‌ اين‌ پيوندي‌ كه‌ ميان‌ اين‌ شش‌ عنصرزده‌ شده‌ و اين‌ ترتيبي‌ كه‌ تعقيب‌ شده‌ بايد با آيه‌ها مشخص‌ شوند و چه‌ بسايك‌ آيه‌ بيشتر به‌ كار گرفته‌ نشود ولي‌ نوشته‌ مستند باشد و چه‌ بسا هزارهاآيه‌ و حديث‌ مطرح‌ بشود و نوشته‌ بدون‌ استناد باقي‌ بماند.

و همين‌طور در بحث‌ تفسير و تأويل‌ و تنزيل‌ و ظهر و بطن‌، نبايد دنبال‌حجم‌ آيه‌هاي‌ مطرح‌ شده‌ بود؛ كه‌ اگر استخوان‌بندي‌ يك‌ فكر از آيات‌ وروايات‌ مشخص‌ نشد و شروع‌ و ختم‌هايش‌ مستدل‌ نشد اين‌ طرح‌ مستندنيست‌، هر چند هزار آيه‌ هم‌ در آن‌ آورده‌ شده‌ باشد.

وقتي‌ مي‌گوييم‌ اسلام‌ از توحيد آغاز مي‌شود و به‌ جامعه‌ ايده‌ آل‌ و انسان‌ايده‌آل‌ مي‌رسد بايد مستند داشته‌ باشيم‌، در حالي‌ كه‌ مي‌بينيم‌ اسلام‌ ازتوحيد آغاز نمي‌شود، كه‌ به‌ توحيد باز مي‌گردد. و درك‌ توحيد، خود زمينه‌ها وبنيادهايي‌ دارد. «اِنّما اَعِظُكُم‌ْ بِو'احِدَة‌ٍ اَن‌ْ تَقُومُوا لِلّه‌ِ ثُم‌َّ تَتَفَكَّرُوا» و آيه‌ي‌ «أَوَلَم‌ْيَتَفَكَّرُوا فِي‌ اَنْفُسِهِم‌ْ م'ا خَلَق‌َ اللّه‌ُ السَّم'و'ات‌ِ وَ الاَْرْض‌َ وَ ما بَيْنَهُما اِلاّ بِالْحَق‌ِّ وَاَجَل‌ٍ مُسَمَّي‌»، نشان‌ مي‌دهد كه‌ داستان‌ از آزادي‌ و تفكر و آن‌ هم‌ نه‌ تفكردر آيات‌ «سماوات‌ و ارض‌»، كه‌ در ادراكات‌ حضوري‌ و بلاواسطه‌ آغاز مي‌شودو جهان‌ با حق‌ و اجل‌ و نظام‌ و جمال‌ شناخته‌ مي‌شود و از اين‌ لحظه‌، جهان‌نه‌ غايت‌ است‌، كه‌ آيتي‌ است‌ و اين‌ بينش‌ متحوّل‌ بارهاي‌ بزرگي‌ خواهدآورد.

چون‌ در رابطه‌ با طرح‌ و استناد و جامعيت‌ و ارتباط‌ و اصالت‌ها درنوارهاي‌ حركت‌ و نوارهاي‌ علي‌ آباد گرگان‌ در رابطه‌ با تبين‌ جهان‌ ربوبي‌صحبت‌ شده‌ است‌ و جابجا از آنها سخن‌ رفته‌ ديگر به‌ همين‌ مقدار كفايت‌مي‌كنم‌ و به‌ فهرستي‌ كه‌ در منزل‌ آقاي‌ «خيراللهي‌» به‌ آقاي‌ «حجازي‌» و«عبدالله‌ نوري‌» عرضه‌ شد و فهرست‌ خلاصه‌تري‌ كه‌ با آقاي‌ «غلامي‌»مطرح‌ شده‌ حواله‌ مي‌دهم‌؛ كه‌ طرح‌ كلي‌ اسلام‌، با تفاوت‌هايش‌ با طرح‌هاي‌عرضه‌ شده‌ از «سيد قطب‌» و «مودودي‌» و «دكتر» و «سياهپوش‌» و«رجوي‌» در آن‌ نوارها و فهرست‌ها مشخص‌ گرديده‌ است.

بدون‌ شك‌، اين‌ فكر طرح‌ كلي‌، در بحث‌ فقه‌ حوزه‌ هم‌ اثر خواهد گذاشت‌و مسأله‌ تخصص‌ گرايي‌ «مطهري‌» را در مرجعيت‌ و روحانيت‌ باز خواهدنمود؛ چون‌ هر تخصصي‌ بعد از طرح‌ و هر طرحي‌، همراه‌ يك‌ مديريت‌، قابل‌درك‌ و فهم‌ است. و مادام‌ كه‌ از اين‌ طرح‌ جامع‌ برداشتي‌ نداريم‌، تخصص‌كاري‌ و يا مرجعيت‌ شورايي‌ مسائل‌ را حل‌ نمي‌كند. و اين‌ است‌ كه‌ كار ديگرمن‌ كه‌ بنا دارم‌ از سن‌ چهل‌ سالگي‌ به‌ بعد به‌ آن‌ بپردازم‌، اين‌ تحولي‌ است‌ كه‌بايد در علم‌ فقه‌ دنبال‌ شود، كه‌ در اين‌ زمينه‌ نوشته‌ها و بحث‌هايي‌ با«مسعود آقايي‌» و «كوچكيان‌» بوده‌ است‌. و خلاصه‌، فقه‌ حوزه‌ بر اساس‌منابع‌ و نيازها بايد شكلي‌ بگيرد و از اين‌ تقسيم‌ بندي‌هاي‌ موجود در لمعه‌ وشرايع‌ تا سطحي‌ هماهنگ‌ با اين‌ نيازها و اين‌ منابع‌ گام‌ بردارد. البته‌ اين‌خواسته‌ و اين‌ طرح‌ تحقيق‌هاي‌ وسيعي‌ مي‌خواهد كه‌ كار يك‌ نفر نيست‌ ويادداشت‌ها و بحث‌هايي‌ در رابطه‌ با نظام‌ اقتصادي‌ و مالي‌ و در رابطه‌ با نظام‌اجتماعي‌ و عوامل‌ سازنده‌ و عوامل‌ رشد و حفظ‌ جامعه‌ از درون‌؛ با امر و نهي‌و از بيرون‌ با جهاد با آقاي‌ «حجازي‌» و «خيراللهي‌» و «قرائتي‌» داشته‌ايم‌ كه‌بيشتر يادداشت‌ها بايد خدمت‌ آقاي‌ «حجازي‌» و يا خود من‌ باشد.

در هر حال‌ اين‌ كارهاي‌ اساسي‌ و بنيادي‌ است‌ كه‌ بر فقه‌ حوزه‌ و نظام‌ آن‌تأثير خواهد گذاشت‌ و اين‌ خود احتياج‌ به‌ بحث‌ و بررسي‌ دارد.

در هر حال‌ مطالب‌ و مباحث‌، با اهميتي‌ كه‌ دارند مهم‌ نيستند، كه‌ اهميت‌براي‌ اين‌ دستگاه‌ فكري‌ است‌ كه‌ با انسجامش‌ مي‌تواند هر دخيل‌ و ارتباطي‌را رد كند.

البته‌ در طرح‌ مسائل‌ در رابطه‌ با انسان‌ و جهان‌ و تاريخ‌ و جامعه‌ و دررابطه‌ با معارف‌ و عقايد و نظام‌ها و احكام‌، تفاوت‌هاي‌ بسياري‌ با ديگران‌وجود دارد كه‌ بايد به‌ نوارهاي‌ موجود در اين‌ زمينه‌ و يادداشت‌هاي‌ مختصر،توجه‌ داشت‌ و گرفتار لغزندگي‌ بر سطح‌ نشد؛ چون‌ اين‌ مسائل‌ به‌ اجمال‌مطرح‌ شده‌اند و با اشاره‌ مسايلي‌ را نفي‌ و اثبات‌ مي‌كنند. و مادام‌ كه‌ مسأله‌ باتمام‌ سؤال‌هايش‌ براي‌ شخص‌ طرح‌ و سپس‌ تنظيم‌ و سپس‌ تحليل‌ نشده‌باشد و حكايت‌ مختلف‌ بررسي‌ نشده‌ باشند، اشاره‌ها مفهوم‌ نمي‌شوند ومسائل‌ از سطح‌ شعار و يك‌ جمله‌ي‌ قشنگ‌ تجاوز نمي‌كند، در حالي‌ كه‌اختلاف‌ اساسي‌ وجود دارد. مسائل‌ تربيتي‌ و فكري‌ و عرفاني‌ و اخلاقي‌ ومسائل‌ تفسيري‌ و تاريخي‌ با تفاوت‌هاي‌ بنيادي‌ همراه‌ هستند و حتي‌ دخول‌و خروج‌ در مباحث‌ توحيد و رسالت‌ و امامت‌ و معاد به‌ صورت‌ ديگري‌ است‌كه‌ در يادداشت‌هاي‌ من‌ و آقاي‌ «حجازي‌» مشخص‌ شده‌اند. و در ضمن‌بحث‌ سوره‌ «قيامت‌» در معاد و سوره‌ «بقره‌» در رسالت‌ و جزوه‌هاي‌ امامت‌ وسوره‌ «توحيد» كم‌ و بيش‌ مشخص‌ شده‌اند. و با توجه‌ به‌ اشاره‌اي‌ كه‌ دروضعيت‌ فكري‌ گذشت‌، اين‌ تفاوت‌ مشخص‌تر مي‌شود.

گذشته‌ از اين‌ طرح‌ كلي‌ مقدار زي