|
بهشتی بر
فراز کوهسار (1)
حجة الاسلام
امير غنوی
کوههای بلندی
که سر در ميان ابر ها کشيده اند، قله هاشان فراسوی ديد ِ
ماست و از اوج آن ها، جز به تخمين، نمی توان سخن گفت.
ارائه سيمايی از انديشه بلند مرحوم صفايی و ترسيم دقيق آن،
کاری است که راقم اين سطور از عهده خود بيرون می بيند. وعی
، ضبط و دقت(2) سه ويژگی است که حامل و ناقل اين تفکر بدان
نياز دارد تا با وعی، مجموعه حرف ها را در کنار يکديگر
ببيند و با دقت، گرفتار مشابهت ها نشده و تفاوت ها را لحاظ
کند و با ضبط، آن چه را دريافته از دست ندهد. من اگر چه
هيچ يک از اين سه را در خود نمی يابم اما حق سال ها مصاحبت
و استفاده و همچنين احساس نياز نسل عاصی امروز به اين تفکر
که همچنان در غربت مانده، مرا وادار به گفتگو می کند.
بدون ترديد
مهمترين نکته در انديشه استاد، تلقی خاص او از دين و
جايگاه آن بود. او آدمی را در مجموعه ای از روابط می ديد
که با خود و ديگران و هستی دارد. ربط هايی که با يکديگر
نيز مربوطند و ارتباطات مضاعف را شکل می دهند و انسان را
در مجموعه ای در هم تنيده از روابط، تنها می گذارند. تازه
اين ها ارتباطات قطعی و حتمی است؛ ارتباطات محتمل و
نامحتمل با عوالم ديگر، چنان بر اين پيچيدگی می افزايند که
گام برداشتن جز به نور وحی ممکن نخواهد بود. گفتم نمی توان
گام برداشت شايد بگويی که پس چگونه گام برداشته و بر
ميدارند؟ سخن در اين است که حرکت عاقلانه و در نظر گرفتن
همه نتايج و آثار، جز با اشاره خدای مهربانی که بر همه اين
روابط محيط است، ممکن نيست و نمی توان با کورسوی عقل و فکر
و غريزه در تاريکی اين جنگل پر رمز و راز، سفری بی خطر و
پر غنيمت را توقع کرد.
در اين نگاه،
وحی و اشارت الهی يک ضرورت است ضرورتی بالاتر و پيشتر از
هر حرکت، حتی نفس کشيدن. وحی و دين، راهی در کنار ساير
راههای عقلايی نيست، تا سخن از مقايسه و برتری آن بگوييم.
دين تنها راه ممکن است. دين است که می تواند به من
بياموزد که چگونه زندگی کنم و چگونه بميرم تا بيشترين
بهره و باروری را در اين عالم و عوالم ديگری که در انتظار
من هستند، ببرم. تنها تکيه گاه عالـِم اوست که چشم دوختن
به ديگران، دل بستن به سراب است و تکيه کردن بر موج آب.
در اين تلقی،
نياز به وحی در هر گام و هر اقدام، لمس می شود. اينکه
چگونه برخيزم و بنشينم وبينديشم، چه بگويم، چه بخورم و
چطور به بستر روم و اينکه چگونه با افراد و اقوام مواجه
شوم همه را بايد از او پرسيد. بحث «دين حداقل» و «دين حد
اکثر» معنايی ندارد چرا که همه چيز را بايد از او آموخت.
آری، آن جا که او، ما را به خود حواله داد و امر و نهی
نکرد می توانيم به خود بسندگی قائل شويم و به سير عقلی و
عقلايی روی بياوريم و در اين محدوده با رعايت اهداف و
مقاصد دين و با بهره گيری از مبانی دينی و با توجه به
شرايط، به تقنين و تشريع اقدام کنيم.
درک ضرورت ِ
دين در اين راه گسترده، به اين نتيجه می انجامد که دين خدا
را عريان نبينيم تا کلاهی از فلسفه يونان، تن پوشی از
عرفان هند و کفشی از اخلاق ارسطويی به او ببخشيم و يا او
را کنار فلسفه و علم بنشانيم. دين آمده است تا کوتاهی همه
اين ها را جبران کند و براین ها ببخشد و به باروری برساند.
راهگشايی دين
اسلام اختصاص به دوره رسول خدا ندارد و هر چه تا روز قيامت
محتاج آنيم در بيان معصومين آمده است. خدا و رسول و امام
به همه اين ها احاطه دارند گرچه بر فراز منبر مدينه باشد
يا در محراب کوفه و يا خلوت منزلی، تمامی نياز های ما را
می بينند و سخن می گويند. بيانشان بر اينهمه ناظر است.
درست است که در صدر اول، شبهه ها و سوال ها در حد ساده ای
مطرح اند ولی جواب های قرآن و روايات به گونه ای است که نه
فقط برای آن دوره جوابگو و روشنی بخشند بلکه به دوره مسلح
شدن شبهات و سوالات به فلسفه در سده های بعد و همچنين عصر
ما که هنگامه
نظام
های فکری و ايدئولوژی هاست، نظر دارد.
اين سير فکری
منجر به تامل استاد در بحث نظام ها و ارائه نظريات بديع در
اين خصوص شد. از ديد او دين نه تنها در بر گيرنده معارف و
عقائد و اخلاق و احکام هست بلکه برای هر يک از عرصه های
حيات، «نظامی هماهنگ» عرضه می کند. اين نظام ها هستند که
ارتباطات احکام و جايگاه آن ها را نشان می دهند. اسلام نه
فقط واجد دستورات اقتصادی و تربيتی و سياسی و... هست بلکه
نظام های اقتصادی و تربيتی و سياسی و... را ارائه می کند.
امر و نهی ها در اين سازمان های فکری هماهنگ، مفهوم تر می
شوند و جايگاه خود را می يابند و ارتباطاتشان مشخص می شود.
نظام های
اسلامی به ترتيب منطقی عبارتند از:
نظام فکری،
عرفانی، اخلاقی، تربيتی، اجتماعی، سياسی، اقتصادی، حقوقی،
جزايی و قضايی. اين نظام ها همه عرصه های حيات را پوشش می
دهند و راه را روشن می کنند. او در هيچ يک از اين عرصه ها
دين را محتاج ديگران و وامدار اين و آن نمی دانست. در نظام
فکری، شروع ِ تفکر دينی از مباحثی، چون بحث وجود و يا بحث
امکان شناخت و اثبات عالم خارج نيست. دين، از حضوريات آغاز
می کند و از دو جهنم دره سفسطه و ايده آليسم بر کنار می
ماند. در اين شروع، دين کليد هايی تازه برای تفکر عرضه می
کند. تفکر در قدر و اندازه های انسان، تفکر در استعداد های
او و ...
تمامی معارف
اساسی در خصوص توحيد و معاد و رسالت و امامت بر همين پايه
استوار می شوند و به اثبات می رسند. اين فلسفه، محدود به
اهل معقول نيست که با آدم های طبيعی و ا ُمی نيز شروع می
کند و به مقصد می رسد.
اين تفکر از
تجريد و انتزاع به دور است و با احساس و شور آدمی، و با
عمل و رفتار او رابطه ای نزديکتر دارد و اين فلسفه به
راحتی زمينه ساز عرفان و اخلاق و فقه است. درک عمق نياز ها
و عظمت استعدادها و وسعت راه، التهاب و بی قراری را نتيجه
می دهد و اشتياق به رفتن را به ارمغان می آورد. با آشنايی
با جمال و جلال حق و شناخت زيبايی، محبت و رفاقت او، عشق
به خدا شعله می کشد و با درک زيبايی و ضرورت معاد، اشتياق
به مرگ جوانه می زند. وقتی عشق به خدا و اشتياق به آخرت در
دلی روييد عمل و حرکت، ميوه طبيعی اين رويش خواهند بود و
فقه که ادب حضور در نزد معشوق را می آموزد و ابزار های کشت
آخرت را به دست می دهد، ديگر سنگينی نداشته و احکام فقهی
شيرين و گوارا خواهند بود.
در نگاه استاد،
عرفان و سير و سلوک اسلامی نيز وضعيتی تازه می يابد. از يک
سو تفاوتهای آن با تصوف های خانقاهی و خراباتی مورد تاکيد
قرار می گيرد. تفاوت هايی که در مبانی و اهداف سلوک
عارفانه و صوفيانه وجود دارد و به اختلاف در شيوه ها و روش
ها می انجامد. سلوک با سکوت و تامل آغاز می شود. اين درنگ
و تامل برای بيرون آمدن از جريان حرکت غريزی و برای زمينه
سازی ِ انتخاب آگاهانه انسان است. اين نقطه شروع ِ سير و
نطفه حدوث تولدی تازه است. تامل در خود و مسيری که تحت
حاکميت نفس و شيطان و خلق و دنيا طی می کنيم زمينه ساز
سنجش ميان اهداف و راهها و انتخاب است. با انتخاب هدف و
راه، تلاش برای هجرت از وضع موجود به وضع مطلوب و درگيری و
جهاد برای رفع موانع آغاز می شود، و اين تازه اول راه عشق
است.
با قوت گرفتن
عشق و اشتياق سالک، ابتلاء او سنگين تر می شود. ريزش الطاف
خفيه حق، همراه با افزايش ايمان فزونی می گيرد.(3) تا آدمی
را متوجه کند که دنيا معبر است نه مقصد تا دل نبندد و با
شهود ِ ضعف و عجز خويش، به توکل و توسل به او محتاج شود و
با او پيوندی نزديکتر برقرار کند.
بارش بلاء به
تناسب عطش ايمان شدت می يابد تا شهود عجز و اضطرار، تداوم
يابد و چاره ای جز تسليم و تفويض و جز اعتصام ِ(4) مدام
باقی نماند.
اينجاست که به
صراط می رسيم، به راهی که او عهده دار آن است(5) و با پای
او، به همراه او، به سوی او می توان رفت.
در اين سلوک،
هدف، تسلط و تسخير و شهود نيست و روش ها از ذوق و ابتکار
برنمی خيزند. هدف، رشد هماهنگ استعدادهای انسان و حرکت به
سوی اوست. راه اين سير را او خود می آموزد. سلوک دينی بر
اين پندار استوار شده که هستی با سلوک آدمی همساز گشته و
او می تواند با آغاز سير، از حادثه ها و صحنه ها درس بگيرد
و از بلاها مرکب ِ سلوک بسازد.
مرکب اصلی
سلوک، بلاست نه عبادت و عمل سالک. عابد و عامل، منتظر
نتيجه کار خودند و متوقع و مغرور به عمل خويش. ولی سالک
مبتلی جز شکستگی و انکسار و جز توکل و افتقار چيزی ندارد.
اين خط فکری در
تبيين نظام اخلاقی اسلام جلوه ای تازه دارد. استاد، در
انسان شناسی، ديدگاهی ويژه و برداشتی ممتاز از قرآن داشت.
او عمده ترين امتياز انسان از ساير حيوانات را نحوه ترکيب
او می دانست. ترکيب خاصی از غرائز و فکر و سنجش که برای
انسان، آزادی و خودآگاهی و ... را به ارمغان آورده است.
اين ترکيب خاص و «تقويم احسن» اين امکان را به وجود می
آورد که آدمی با آن که در ابتدای تولد در پايين ترين سطح
توانايی است اسفل السافلين(6) گوی سبقت از ساير حيوانات
بربايد و سر از افلاک بيرون کشد. اين تحليل از انسان و
توانايی های او در نظام اخلاقی، نتيجه ای مهم را به دنبال
می آورد و آن بحث لطيف تبديل است.
ترکيب انسان
اين امکان را به او می دهد که با تغيير در شناخت و احساس و
رفتار، خلق و خوی های خود را تبديل کند و بدی هايش به خوبی
بدل شود. بخل، با مشاهده بازار وسيع آخرت و توجه به
نيازهای پس از مرگ با سخاوت و ريختن و پر کشيدن جای خود را
عوض می کند و ترس با ورع، زودرنجی با انقطاع و ... جابجا
شوند.
اين تلقی از
انسان ظرافت ها و لطافت های بسياری را در نظام تربيتی
اسلام نمودار می کند. اگر چه در ترکيب منطقی، نظام تربيتی،
اولين نظام نيست و پايه ها و مبادی آن از نظام فکری،
عرفانی و اخلاقی تغذيه می کند اما در تحقق خارجی تربيت،
مقدم بر همه نظام های ديگر است. دين با رسول آغاز می شود و
رسول خدا با اِعمال روش های تربيت اسلامی، فلسفه و عرفان و
اخلاق و فقه اسلامی را در فکر و احساس و عاطفه و خصلت ها و
خوی ها و رفتارهای مومنين پی ريزی کرده و پرورش می دهد.
رسول خدا با جريانی که ايجاد می کند تحول در اعتقادات و
اهداف را به وجود می آورد و بر اين اساس، شکل و شيوه و
روش تازه ای در تمامی عرصه های عمل فردی و اجتماعی به دست
می آيد. اين به معنای ايجاد نظام های مختلف فردی و اجتماعی
(از فکری و عرفانی و اخلاقی تا سياسی و اقتصادی و حقوقی)
است و چه بسيار فاصله است ميان طرح و ارائه تجريدی نظام
های فردی و اجتماعی تا ايجاد و تحقق بخشيدن به آن ها.
رسول خدا، خود
به سراغ افراد می رود و با زمينه سازی ها و پاکسازی ها به
طرح سوا ل(7) و راه انداختن فکر می پردازد اما تفکر در چه؟
او خصوصاً بر حضوريات و تاملات و مشاهدات باطنی افراد تکيه
می کند و مايه ها و مواد تفکر را از اين حوزه اخذ می کند و
با نحوه برخورد و شيوه پرسش و پاسخ، نه تنها ذهن ها را
متوجه سوالات اصلی و اساسی می کند بلکه روش تفکر را نيز می
آموزد. با بينات رسول، آدمی از تاريکی ها بيرون می آيد(8)
با خود و هستی و نقش خويش در آن آشنا
می
شود، راه را می بيند و راهزن ها را می شناسد.
در اين روشنی و
وضوح است که مردم می توانند بسنجند و پس از سنجش و تعقل
انتخاب کنند يا با رسول همراه شوند و يا از يافته هايشان
چشم بپوشند و بمانند و بسوزند.
آن ها که به
رسول می پيوندند و در کنار او به کتاب و به موازين می رسند
يعنی هم دستورات و احکام را می آموزند و هم جايگاه هر حکم
را می شناسند. هدف از همه اين جريان، اين است که مردم بر
پايه قسط و برای تحقق قسط بپا خيزند.
استاد صفايی در
اين آيه بر چند نکته تاکيد می کرد: اول اين که مطلوب، به
پا خاستن خود مردم است. همه زمينه سازی ها و حرف ها برای
اين است که اينان به خواست خود برخيزند نه اين که با تبليغ
و تحميل و تحميق به پا داشته شوند. هدف، تحقق قسط نيست
بلکه قيام به قسط است. اگر قسط بدون اين قيام محقق شود
چيزی به دست نيامده است و اگر قيام به قسط شده ولی هنوز
قسط تحقق نيافته چيزی از کف نرفته و تمامی مقصود حاصل گشته
است. آن چه در همه نظام های فردی و اجتماعی اسلام مطلوب
اصلی است تحقق اين قيام است. برخاستن از سر عادت ها و
غريزه و شهوت ها و پرداختن به قسط. اما قسط چيست؟ قسط نه
به معنای عدالت اجتماعی است نه مساوی با عدل، که قسط در
برابر جور است و عدل در برابر ظلم.(9) قسط ظريف تر از عدل
است که اگر سهم و حق کسی را ولو با رضايت او به غير ذی حقی
بدهی، جور ورزيدی گرچه ظالم نيستی. قسط، رعايت اين حقوق
است. حق پدر و مادر، حق معلم، حق حاکم، حق رعيت، حق چشم و
گوش و ... و همه آن چه در رساله حقوق آمده است.
قسط در هر
حوزه، بر پايه حقوق تطبيق می شود. در ارتباط با اشياء و با
خود و با ديگران هر کدام به گونه ای و شکلی. اما همه جا
وجود حقوق پيش فرض اين تطبيق است.
استاد در برابر
آن ها که جامعه دينی و حکومت دينی را بی معنی دانسته و سخن
از جامعه دينداران و حکومت متدينين می رانند، سلسله بحث
های عميقی را در سخنرانی های محرم مطرح کرد(10) و از سير
تفکر دينی تا جامعه دينی و از جامعه دينی تا حکومت دينی
سخن گفت و نشان داد که تفکر دينی حتی در حد اعتقاد به
توحيد، می تواند جامعه ای با ويژگی ها و روابط خاص خود
ايجاد کند و اين جامعه، می تواند حکومتی با جلوه خاص و
منبعث از آن اعتقاد را در همه روابط داخلی و خارجی نتيجه
دهد. دين در ابتدايی ترين اشکالش در جامعه و نهاد های آن و
روابط حاکم بر آن ها نقشی اساسی داشته و در عالی ترين
اشکال آن، همه ابعاد وجودی انسان را پوشش داده و برای همه
جنبه های فکری و روحی و اجتماعی و ... طرح جامع ارائه داده
و مهره های کارآمد ساخته و عميق ترين اثر را گذاشته است.
در آغاز اين
نکته آمد که ارائه سيمايی جامع از انديشه سترگ استاد صفايی
از عهده من بيرون و از حوصله اين بحث خارج است. اما اگر
بخواهم از مهمترين ويژگی ها و توانايی های او گفتگو کنم
بايد به برخورد شيرين و عميق و خاضعانه او با قرآن و سنت و
برداشت های بسيار لطيف و کاملاً مستند او اشاره ای ولو
گذرا داشته باشم. او در اين برخورد، به تعبير خود، به
کودکی می ماند که گوهری را در ميان خاک گم کرده است. چنان
با دقت در کلمه کلمه آيه و روايت و حتی حالات و شرايط نقل
شده، تامل می کرد و از هر زاويه، گوهری بيرون می کشيد که
حيرت آور و شوق انگيز بود. به انتقاد ها، به دقت گوش می
داد تا که گوهر به کف آمده اش در زير محک، عيار خود را
نشان دهد.
می
خواند و می گريست، می خواند و پر می کشيد، وه، که چه
عاشقانه و مشتاقانه می خواند.
او با اعتقاد
به استناد ترتيب سوره ها و آيه های قرآن به امر رسول خدا،
سخت در اين تنظيم حکيمانه می انديشيد. در تفسير و برداشتن
پرده از چهره زيبای وحی، به ترتيب کلمه ها و ترکيب ها و به
شروع و ختم آيه، به ترتيب و نظم آيه ها و روال آغاز و
پايان سوره و پيام کلی سوره می پرداخت و دامن دامن، گوهر
به ارمغان می آورد و سخاوتمندانه می بخشيد. کم نبودند و
نيستند کسانی که اين گوهر ها را به نام خود کرده و می
فروختند و اعتبار و وجاهتی به کف می آوردند و او با وقوف و
توجه، به اين ها نيز می بخشيد که شايد بدين گونه ديگران
بهره مند شوند که آخر، او اين بهره ها را از خود نمی دانست
و به خود منتسب نمی کرد و خود را مالک نمی ديد.
مرحوم استاد
صفايی با چنين اعتقاد و از چنين پايگاهی به مباحث
«هرمنوتيک» و شبهاتی که امروزه در برابر تفسير متون قرار
دارد، می پرداخت. قدمت متون وحی ، مشکل تفاوت ميان افق
مفسر و افق متن را به دنبال نمی آورد. چرا که آيات و
روايات، با توجه به احاطه شارع بر دوره ها و شرايط مختلف و
احاطه او بر زبان، برای تمامی اين دوره ها صادر شده اند و
همه فراز و نشيب ها و اختلافات و اتفاق ها، مورد توجه بوده
اند. در استناد به کلام الهی جز به ظهورات تکيه نمی کرد و
به ذوق های بی استناد اعتنايی نداشت. تفسير های عرفانی،
فلسفی، علمی و ... از قرآن را بر نمی تافت مگر آن که در
برداشت، به ظهوری متکی می بودند، چرا که بر اين اعتقاد بود
که قرآن و روايات هر آن چه که ما نياز داشته ايم، در جای
خود گفته اند و به خاطر استعجال ما نمی توان با تحميل،
بيانی را رنگ فلسفی يا عرفانی یا ... داد و اين بيان رنگين
را به خدا و کلام او منتسب کرد. اين کلام را از او مکرر می
شنيديد که هر چه در کلام غير او، درنگ می کنی و تيز می
نگری ضعف ها و ناهماهنگی های بيشتری می بينی و هر چه در
وحی، به تامل می نشينی و می پرسی و گوش
می کنی
به اعماق ناشناخته ای سير می کنی و شيرينی های تازه ای را
می چشی.
زندگی علمی و
عملی استاد فقيد، قابل تفکيک نيست. اگر مدتی با او می
زيستی، می ديدی که زندگيش همه ورد و زمزمه ای واحد بود.
اين زمزمه ها را در درسش، در جنگ و صلحش و حتی در خنده
هايش می يافتی. اگر چه در ميان ما بود ولی با ما نبود. سخت
مشتاق مرگ و رفتن بود. از مرگ چنان با اشتياق می گفت، که
زندانی از زمان آزادی خود می گويد. زندگيش مضمون آخرين
سخنرانی های محرمش بود. در آخرين محرم، از احياء امر گفتگو
می کرد و از اين روايت که رحم الله امرءً احيی امرنا.
«امر» چه در معنای دستور و چه به معنای حکومت ، می تواند
در اين روايت مراد باشد. زنده کردن دستورات و محقق کردن
حکومت آن ها، هر دو مطلوب است. اما احياء امر چگونه رخ می
دهد. او به زيبايی و با تکيه بر روايات اين باب توضيح می
داد که احياء امر چه مقدماتی را می طلبد. چه زمينه هايی
بايد در محيی فراهم شود و چگونه می توان از تعليم ها، از
ملاقات ها، از گفتگوها و نشست و برخاست ها، مقدمه ای برای
زنده کردن حکم و حکومت الهی ساخت و به همه اين ها جهت داد.
زندگی صفايی، خود مصداق بارزی برای يک سو شدن همه کارها
برای چنين احيائی بود. اگر به تدريس می نشست و يا به تفريح
می رفت، اين جهت گيری و جهت دهی را در کلامش و رفتارش حس
می کرديم.
تنوع غريبی در
معاشرين او بود از کاسب تا فيلمساز، از نويسنده و شاعر تا
قصاب و پسر فراری همسايه، هر يک به تناسب نيازهايشان بر سر
سفره اخلاق او می نشستند و از محبت و حوصله و کلام نافذش
بهره بر می گرفتند.
اين تنوع را در
روز تشييع او مشاهده می کردی و آن محبت ها و احسان ها را
در چشم های به جوش آمده و طاقت های طاق شده می ديدی. نرمی
و محبت او شاخه هايش را بسيار کرده(11) و احسان و انفاق
هايش، سنبله های پر باری از دوستان و همراهان را به او
بخشيده بود.(12)
سخاوت او
متفاوت بود. در حالی که خود و خانواده اش به اقل ما يحتاج،
اکتفاء می کردند، دست بخشنده اش از حرکت نمی ايستاد. تا
آخرين روز ها دائماً به استقراض و رفع حوائج ديگران مشغول
بود و خود را نه فقط در حد امکانات حاضر، بلکه به اندازه
اعتبار و امکان استقراض، مسوول
می
دانست.
سخاوت علمی او
زيبايی ديگری داشت. اگر به نکته ای دست می يافت و لطيفه ای
از کلام معصومين به ذهنش می رسيد لحظه ای در انتقال آن به
ديگران درنگ نمی کرد. يافته های علمی او به نام بسياری سند
خورد و برای بسياری اعتبار آفريد ولی او به اين ها بی
اعتنا بود و به انتقال معارف اهل بيت ولو به اين شکل،
راضی.
چنان بی تکلف
بود که در کنارش هيچ بار و فشاری را به خود نمی ديدی. به
راحتی، نه، با خوشحالی، انتقاد را می شنيد. گاه چنان سريع
می پذيرفت و حرف يا رفتار خود را تغييرمی داد که حيرت آورد
بود. بحث با او پر فايده بود؛ خوب می شنيد، دقيق نقد می
کرد، با ديد جامع و با توجه تام به مبانی دينی و با فکری
خلاق، طرح ها و حرف های تازه و بديع، عرضه می کرد و با اين
همه آماده پذيرش انتقاد نيز بود.
به دوستان و
معاشرين، به ميزان سعيشان در حاجات مومنين و پای بنديشان
به دين، ارزش می داد و اعتنا می کرد. گاه در جمع، به کسی
ميدان می داد و حرمت می نهاد، که ديگران به او وقعی
نمی
نهادند. اگر پرس و جو می کردی به همين ملاک و ميزان، می
رسيدی. عناوين و اعتبارات و امکانات افراد در اين ميان به
حساب نمی آمد.
در برخورد ها
مراقب بود تا در دل دوستان، چنان بزرگ نشود که مانعی در
برابر استقلال شخصيت و تفکر آنان باشد. بسياری از شوخی ها
و مزاح ها و يا بی اعتنايی ها و جدايی ها و حتی برخوردها و
درگيری های او در اين جهت بود و اين را تنها کسانی که از
نزديک با مشی و روش او آشنا بودند در می يافتند و جهت و
هدف اين برخوردها را که گاه عجيب می نمود، می فهميدند.
بگذار کلام را
با اين آيه تمام کنم که مثل الذين ينفقون اموالهم ابتغاء
مرضات الله و تثبيتاً من انفسهم کمثل جنة بربوة اصابها
وابلّ فآتت اکلها ضعفين فان لم يصبها وابل فطلّ والله بما
تعملون بصير.(13) مثل آن ها که در جستجوی رضايت خدا و برای
تثبيت خويش، اموالشان را انفاق می کنند، چون مثل بهشتی بر
فراز کوهسار است. باران تندی باريده، پس دو برابر بار داده
اند پس اگر باران تند بر آنان نبارد، شبنمی کافی است و خدا
بدانچه می کنيد بيناست.
اشتياق به دوست
و جستجوی رضای او و ثبات و آرامش را در حالات و رفتارش می
ديديم. به واقع بهشتی بود بر فراز کوهسار، بدون بارش و
ريزش امکانات نيز، لطافت روحی و نزديکی و انسش با خدا، او
را توان باروری می داد. خدايش رحمت کناد که با دستی خالی و
به دور از هر گونه همراهی آغاز کرد و تهمت دشمنان و جفای
بزرگان و نامردی دوستان و ناتوانی ياران، او را از راه باز
نداشت، و رفت، در حالی که مسووليت خود را به پايان رسانده
بود، حرف ها را گفته و حاملان آن را ساخته بود. بر او
افسوسی نيست، افسوس بر ما که در عصری و در برابر نسلی که
به امثال او سخت محتاجند به هزار و يک بهانه و عذر، از او
بهره نبرديم و تا بود قدر او را نشناختيم و پس از رفتن نيز
از او تقديری نکرديم.
1-
...کمثل جنة
بربوة (بقره 256)
2-
کتاب انسان در
دو فصل. تاليف مرحوم استاد.
3-
من کثر ايمانه
کثر بلائه
4-
من يعتصم بالله
فقد هدی الی صراط مستقيم
5-
ان صراطی علی
مستقيم
6-
سوره تين
7-
اين تذهبون.
الا تتقون. اتترکون فی ما هيهنا آمنين...؟
8-
لقد ارسلنا
رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الکتب و الميزان
9-
يملاء الله
الراض عدلاً و قسطاً بعد ما ملئت ظلماً و جوراً.
10- سخنرانی
های محرم سال های 1373 تا 1378
11- من لان
عوده کثر اغصانه (نهج البلاغه حکمت 210)
12- سوره بقره
آيه 262
13
- سوره بقره
آيه 265 |