|
هميشه
مسافر
(به نقل از
شماره 128 هفته نامه كتاب هفته - سهيل محمودي)
مطرب كه عاشق
نبود، و نوحهگر كه دردمند نبود، ديگران را سرد كند
‹‹مقالات شمس
تبريزى››
اصلاً
نميتوانستم باور كنم كه يك سفر كوتاه يكروزه همه زندگى
مرا تغيير دهد و سالهاى سال تا به امروز اين همه بر لحظه
لحظه عمر و جزء جزء هستى ام تأثير بگذارد.
يكى از روزهاى
آذرماه سال يك هزار و سيصد و پنجاه و هشت. من بودم و سعيد
و ناصر. سعيد كه بعدها چند تكه از استخوانهاى او را از
جبهه به تهران آوردند و ناصر كه تمام بدن مجروح و زخمى اش
نشانه هايى دارد از هشت سال حضور جوانمردانه در دفاع از
اين سرزمين (و الان ناصر در بيمارستان است و من بى همت
ناسپاس به ديدنش نرفتهام هنوز).
شنيده بودم كه
خيلى از كتابها، خوانندگان خود را به دنبال نويسنده ها
روانه كردهاند. جستوجويى كه از انس با اثر شروع شده و به
مصاحبت مؤثر انجاميده. ما نيز با خواندن چند كتاب از
نويسندهاى ناشناس، راهى شده بوديم.
بعد از زيارت
حضرت معصومه، راهى كتابفروشيهاى اطراف حرم شديم. به دنبال
كتابفروشى هجرت. بالاخره راه پلهاى را گرفته بوديم و رفته
بوديم بالا. در آن بالاخانه با كتابفروش سر و كله ميزديم
كه ما به دنبال نويسنده اين چند تا كتاب، آقاى (عين. صاد)
ميگرديم كه از بعضيها شنيدهايم نام اصلياش على صفايى
است.
كتابفروش همين
طور طفره ميرفت. نه ردمان ميكرد كه برويم پى كارمان و نه
نشانى آقاى (عين. صاد) را به ما ميداد. معلوم بود كه ما
را نگه داشته تا هم قدرى سبك سنگينمان كند و قدرى هم وقت
بگذرد. همين طور بود. ديگر حوصلهمان لبريز شده بود و چيزى
نمانده بود تا راه بيفتيم كه مردى روحانى وارد شد. و
دقايقى بعد، مرد كتابفروش با حركات چشمش به اما اشاره كرد
كه يعنى همين است. و ما متوجه تازه وارد شديم. بيست و هفت
هشت ساله مينمود. عمامهاى سفيد و عبا و ردايى ساده با
موهايى و ريش خرمايى. و چهرهاى آرام. با تعجب و احترام
سلام كرديم. خودش جلو آمد و خيلى صميمانه - و به يادم
نمانده كه با چه چيزى - سر صحبت را باز كرد. قرار شد كه
عصر به خانهاش برويم. در محله باجك قم.
بر ديوار آن
خانه كوچك يك طبقه، تعداد زيادى دوچرخه و چند تا موتور
گازى و دندهاى تكيه داده بودند. تو كه رفتيم لحظات آخر
درس او بود. با تعدادى طلبه ملبس و مكلّا كه در اتاق كيپ
در كيپ نشسته بودند. يك مدْرَس ساده. كمكم طلبه ها رفتند.
چند نفرى ماندند كه به مباحثه پرداخته بودند. و من و سعيد
و ناصر. شلوار و پيراهن بلند آخوندى تنش بود و بدون دستار
رفت و چاى آورد و نشست. از ما يكى يكى پرسيد. ناصر چيزى
گفت و من غزلكى خواندم و سعيد هم سوره فجر را به سبك
«منشاوى» قرائت كرد و آقاى (عين. صاد) كه در همان دقايق
متوجه شديم ديگران به او «حاج شيخ» مىگويند شروع كرد به
صحبت. حرفهايش مثل نوشته هايش در كتابهاى «مسؤوليت و
سازندگى»، «عاشورا»، «انفاق»، «غدير» و «رشد»، صميمى و
عميق و تازه و تأثيرگذار و جذاب بود. درباره همان سوره
«فجر» شروع كرد به صحبت. و به آيات پايانى اين سوره كه
رسيد، صورتش پر از اشك شده بود. «يا ايتها النفس المطمئنه
ارجعى الى ربك راضية مرضيه فادخلى فى عبادى و ادخلى جنتى».
على صفايى
حائرى، به عنوان يك نويسنده هيچ فاصلهاى با آثارش نداشت.
خودش را كه ميديدى انگار كتابهايش رو به روى توست. كتاب
هايش را كه ميخواندى، انگار خودش با تو حرف مىزند. و حرف
و حديث و پيك و پيغامش؟ همان بيتابيهاى متعالى كه عالمان
را ميراثداران انبياء كرده است. در جوانى با مسائل تربيتى
شروع كرده بود. در كنار فقه و اصول و ادبيات و فلسفه و...
به مسائل پرورشى پرداخته بود. با آنكه شنيده بودم در بيست
و يكى دو سالگى خارج فقه و اصول را گذرانده و چيزهاى ديگر
را در اينها در جا نزده بود. به قول خودش: در نور
نميتوان نگريست كه اين درجا زدن است.با نور بايد حركت كرد
و به جايى رسيد. اولى بينايى را از تو ميگيرد و دومى تو
را در راه ياريگر است. به سرچشمه پناه برده بود؛ قرآن و
حديث. و در سلسله كتابهاى «روش نقد» كه انواع ديدگاهها را
نقد ميكند، ميبينى در «آزادى» و «عرفان» مصطلح ماندن را
هم كم ميداند، براى انسان. آزادى از آزادى دغدغه او بود و
رسيدن به مرتبه«رشد». و اين همه را در «وحى» دريافت كرده
بود.
گفتم كه به
سرچشمه پناه برده بود. به كتاب و ميزان. و جستوجوهايش هم
ريشه در سلوك انبيا داشت. نمينشست كه به سراغش بيايند و
مَدْرسى و مريدانى و حواريونى. نه. راه ميافتاد و آدمها
را پيدا ميكرد. آدمها را ميجست، به دعوتشان ميپرداخت.
هر كه بود از يك راننده ساده تاكسى تا يك استاد دانشگاه يا
كاسب و دانشجو و طلبه و هنرمند. همه در همان برخورد اول
شيفته سوز و گداز و معنويتى ميشدند كه در لحن و سلوكش موج
ميزد. يعنى ميفهميدى كه نميخواهد خودش را در نگاه تو
بزرگ كند، يا بزرگياش را به رخ تو بكشد. ميخواست بزرگى
خدا را دريابى و همين بود كه مجذوبش ميشدى. گاه خودش را
ميشكست و گاه تو را. تا رابطه مريد و مرادى را از ميان
برده باشد. كه خودش يكى از جديترين منتقدان اين تصوف چشم
بسته بود. ميگفت آدمها را در خودمان نگه نداريم. اگر
پايى براى رفتن و بالى براى پرواز به آنها بدهيم. خودشان
حركت ميكنند و ميرانند.
صفايى حائرى با
خودش قرار گذاشته بود كه از رنجها كام بگيرد. و تلخيهاى
شراب را به رهايى مستى تبديل كند. در بيست سال دوستى و رفت
و آمد با او، همه جانش را سرشار از آن پيغام شگفت ديدم كه
مولا فرموده بود: «الدهرُ يومان: يومٌ لك و يومٌ عليك»
و...
چه آن زمان كه
كتابهايش در كنار آثار شريعتى و مطهرى از پرفروشترين
كتابهاى معرفتى و دينى بود، در رفتارش نشانى از غرور و
غره بودن كسى نديده بود؛ و چه زمانى كه جفاها بر او رفت و
جوانمردانه خاموشى پيشه كرد و هيچ گلايهاى از كسى بر لب
نياورد.
به تعبير شمس
الدين ملك داد تبريزى «مؤمن سرگردان نيست.» و تكليفش با
خدايش با خودش و مسؤوليتهايش مشخص بود و معلوم.
از مجموعه
كتابهاى استاد و درس يك مجلد را اختصاص داده بود به
«هنر». و نيز در يك اثرش هم نقدهايى را ارائه كرده بود از
تعدادى رمان ايرانى و در كنار آنها «صد سال تنهايى» ماركز.
با نام «ذهنيت و زاويه ديد در نقد و نقد ادبيات داستاني» و
به نقد مبانى فكرى نويسندگان و اثرشان پرداخته بود و اين
يعنى اينكه هنر و ادبيات و سينما برايش جدى بود و به عنوان
يك عالم دينى بخشى از وظايف خود را آشنايى كار بردى با هنر
و ادبيات امروز ايران و جهان ميدانست. و هر موقع نشانى و
نمونهاى را برايت در ضمن بحثهايش ارائه مىداد، به عمق
نگاه و دقت اداركش پى ميبردى.
ديگر چه
بنويسم؟ رفتارش معلمانه بود. معنى «مربى روحانى» و «عالم
ربانى» و «راهنماى معنوى» را همه دوستان و شاگردانش در
وجود او در يافته بودند.
على صفايى
حائرى يك مسافر بود. بيقصد اقامتى در هر جا. براى همين هم
سبكبال بود و راحت. عبور ميكرد و ميگذشت. از دشتها و
جاده ها و كوهستانها و شهرها. و از خودش. و از تعلقهايش.
و اين سفر عظيم او بود.
و در آخر هم
وقتى كه راهى ديدار امام رضا بود، اين مسافر، سفر در زمين
را به سفر از زمين پيوند زد. و با لبخندى كه هميشه بر لب
داشت، اين سفر را به آخر رساند.
به قول اقبال:
سحرها در
گريبان شب اوست
دو عالم را
فروغ از كوكب اوست
نشان مرد مؤمن
با تو گفتم
چو مرگ آيد
تبسم بر لب اوست
جمعه 12
ارديبهشت 1382 روز شهادت امام رضا. قم. مرقد على ابن جعفر.
گلزار شهداء. من و ناصر. و حضور معطر و صميمانه على صفايى
حائرى(عين.صاد). كمتر از چهار سال از سفر او گذشته. در
كنار كتابهايش كه «ليلةالقدر» چاپ ميكند، خاطره هايش و
خودش حاضرند. چند قدم آن سوتر از فرزند شهيدش - محمد - رو
به روى ما حاضر است. بر سنگ سادهاى كه نشانه حضور اوست
ميخوانيم:« وَفدْتُ على الكريم بغير زادٍ...
- آقاى صفايى
سلام!
و ناصر اين
عبارت موزون صفايى را از روى سنگ نشانه ميخواند، باز هم
شيخ دارد به ما درس ميدهد و تربيتمان ميكند:
با عزم رفتن
از درد و از
رنج
هم ميتوان
رهتوشه برداشت
هم ميتوان
آسوده پر زد.
يا على مدد. |