|
ستاره بي ستاره ها ... .
(برگرفته
از
:
يادداشت حجةالاسلام محمد نقدي در ضميمه روزنامه اطلاعات
مورخ 2/6/1378)
...چهره بشاش او، نگاه با نفوذش، لبخند معنادارش و سخنان
آرام بخش و دلنشين اش لحظه اي از ياد نمي رود.
لحظه لحظه زندگي او درس بود و خاطره. خيلي كم اتفاق مي
افتاد كه او را با اخم و عصبانيت مشاهده كني، مگر اين كه
امر مهمي او را به اين كار وادار كرده باشد.
در سختي ها بسيار شكيبا و خويشتن دار بود و براي همه در
اين ميدان بهترين اسوه و الگو بود. سيره عملي او چون ديگر
ويژگي هايش اين امر را ثابت كرده بود و هميشه همه را توصيه
مي كرد كه با پاي صبر و شكر، فرد پيروز ميدان باشند.
هرگز فراموش نمي كنم زماني را كه فرزند برومندش محمد در
حلبچه شهيد شده بود. من به خيال اين كه پدرش هنوز بي خبر
است به ديدارش شتافتم. چون هميشه، در ِ خانه اش به روي همه
باز بود و بچه ها غافل از اين ماجرا رفت و آمد مي كردند.
او خندان به گرمي ما را پذيرفت. قدري با هم آهسته صحبت
كرديم. من مي خواستم از زاويه اي وارد ماجرا شوم و از
شهادت محمد بگويم. غافل از اين كه او از همه چيز خبر دارد
و در حالي كه با دست راست به نرمي موهاي كوتاه سرش را
نوازش مي داد، چون كشتي پهلو گرفته در ساحل امن، آرام آرام
از محمد و شهادتش برايم سخن گفت و از من خواست تا پيش از
آوردن پيكر فرزندش چيزي نگويم.
در اين واقعه هم، باز او بود كه ديگران را تسلي مي داد.
براي همه به تجربه ثابت شده بود كه او در برخوردهايش
انگيزه اي جز اثر گذاري و اثر پذيري ندارد. نه وصل و رفت و
آمدش به طمع كسب چيزي بود و نه قطع و بريدنش از كسي و
جايي، عنوان تهي كردن و عقده گشايي داشت. به همين خاطر آن
ها كه با او انس گرفته بودند، در همه حالات، در شوخي ها،
قهرها و حتي در بازي و تفريح هم به دنبال درك موقعيت و كسب
معرفت بودند؛ به قول خودش، در شوخي، حرف هاي جدي اش را به
دوستان مي گفت.
كسري ها و كمبودهايي را كه در هيچ كلاس و مكتبي نمي شد طرح
كرد، او به دنبال چاره اش بود، با ظرافت و لطافت هاي خاص
خودش شناسايي و قبل از انفجار و آلودگي، درست مثل زخمي كه
هنوز سر باز نكرده است، درمان مي كرد.
او تنها استاد درس و كلاس نبود، بلكه در كنار شاگرد بود و
در غم ها و شادي هاي او جايي داشت.
آن قدر بچه ها به او نزديك مي شدند و مشكلات خود را با او
در ميان مي گذاشتند كه چتر حمايت، رافت و رحمت او سايبان
گسترشان بود.
پا به پاي هر نو واردي كه گام به ميدان معارف مي گذاشت و
به حوزه علميه قم مي آمد و از او كمك مي طلبيد، حركت مي
كرد و چونان هم مباحثه اي، ابتدايي ترين درس ها را با او
مرور مي كرد. در همان حال تجربه ديده ها را كه ساليان دراز
درس خارج را تجربه كرده، حرف ها را شنيده، قول ها را تتبع
كرده و مباني را شناخته بودند به نقد مي كشيد؛ آن گونه كه
آدم فكر مي كرد آموخته هايش را پيش او كسب كرده است؛ و
زماني كه با همه توان پس از مطالعه و تحقيق به جنگ او مي
رفتي تا با او پنجه نرم كني تازه در مي يافتي كه در آغاز
راه هستي!
در بين جمع، برخوردهايش به گونه اي بود كه به همه زواياي
مجلس توجه داشت. محروم تر ها در نزد او محبوب تر بودند و
ناتوان ها در كنارش خود را تواناتر احساس مي كردند.
در ديد و بازديدها، رفت و آمدها و همنشيني ها كمبودها و
خلاءها را شناسايي و به موقع به تكميل آن ها مي پرداخت.
وقتي امكاني برايش فراهم مي شد تا با آن گره گشايي كند،
بيگانه ها در نظرش بر خودي ها مقدم بودند. خود شاهد بودم
در زماني كه فرزند متاهل او سرپناهي نداشت، او را به اجاره
نشيني دعوت كرد اما در همان زمان با بضاعت كم خود و ياري
ديگران، دوستان بي خانه را صاحب خانه كرد.
بهترين اوقات او صرف بارور كردن و به اوج رساندن ديگران مي
شد. كساني كه به او جفا كردند بيش از ديگران از جانب او
متنعم شدند و بار خود را بستند.
فراموش نمي كنم زماني را كه از مدرسه به خانه مهاجرت كردم
و زندگي مشترك را آغاز نمودم، بيش از دو سال در خانه اي
پنجاه متري كه سه اتاق كوچك داشت با او همسايه بودم. هر
كدام از ما در يك اتاق نه متري با خانواده زندگي مي كرديم
و اتاق سوم كه دوازده متر مساحت داشت به طور مشترك براي
ميهماني هردو خانواده بود.
كساني بودند كه همه درها به رويشان بسته بود و در هفت
آسمان يك ستاره نداشتند اما در ِ آن اتاق، هميشه به رويشان
باز بود و با آغوش گرم استاد، هميشه آن جا آرميده بودند.
پذيرايي از آن ها را خود به عهده داشت و آن را براي خود
تكليفي مي دانست. نه شب مي شناخت و نه روز.
هيچ گاه اتفاق نيفتاد كه براي اذان صبح خواب باشد. يك ساعت
به اذان صبح صداي پايش، وضويش، طنين آواي اذانش و بعد
تلاوت نماز و قرآنش گوش جان را نوازش مي داد.
دعا خواندن و قرآن خواندنش مثال زدني بود. مثل مرحوم پدرش
در دعا و مضامين عالي آن ها به دنبال سند وثاقت راوي نبود؛
او مي گفت: با شميم جان مي شود كلام معصوم را استشمام
كرد. لذا با دعا عشق مي كرد. وقتي مشغول راز و نياز مي
شد وجودش يكپارچه آتش گداخته بود.
هنوز صدايش در گوشم طنين انداز است. در شب هاي قدر نهيب مي
زد و بيدارمان مي كرد و مي گفت: هان! بيدار شويد! آن
قدر بخوابيم و كسي نيايد بيدارمان كند كه خسته شويم...
هر گاه نشانه هاي ياس و دلتنگي را در رفتارمان مي ديد
ابتدا ما را به مائده اي ميهمان مي كرد كه در كنار آن فحول
علماي سلف به صف نشسته بودند و با كشكولي از خاطرات تلخ و
شيرين كه بيشترش را از مرحوم پدرش به ارث برده بود و نقل
بخشي از آن ها جان و روح ما را شست و شو مي داد، و سرانجام
در حالي كه اشك به پهنه صورت، چهره اش رامي شست صداي ناله
اش بلند مي شد و عبارات نهج البلاغه را تسلسل وار چون دانه
هاي تند باران بر سر و جان ما فرو مي ريخت و تواني تازه در
ما پديد مي آورد.
چقدر كريمانه و ستودني بود طرز فكر و برداشت او نسبت به
كار ديگران. او گذشته از اين كه روش و عمل هيچ كس را تخطئه
نمي كرد و براي همگان با مراتب مختلف علمي شان احترام قايل
بود، اگر كمبودي هم در روش ديگران به نظرش مي رسيد آن را
بدون اشاره صريح و گويا تكميل مي كرد. هميشه مي گفت: من
بارهاي مانده را برمي دارم.
تا زنده بود، بر خلاف تصور ديگران، هيچ حزب و جمعيتي را
راه نينداخت و هميشه با جمع و در كنار جمع بود.
هر كسي به هر دليل از هر جا سر خوردگي پيدا مي كرد، شيخ در
برخورد با او به تكميل نقص هايش مي پرداخت و كسري هاي او
را جبران مي كرد. او آن چه را ديگران ساخته بودند خراب نمي
كرد. تكميل نقص ها برايش رسالتي بود كه ديگران را هم به آن
فرا مي خواند.
تيغ تيز و برّان استدلال هايش كه نشات گرفته از زلال وحي و
چشمه عصمت بود جز منحرفان و كج انديشان را نشانه نرفت.
مهم ترين ويژگي آثارش مبارزه با التقاط بود.انحراف در آثار
و گفتار را به خوبي مي شناخت و با بينش ژرف و درك به موقع
اش به نبرد با آن بر مي خاست. در اين عرصه روح بلندش هيچ
ملاحظه و مماشاتي را بر نمي تافت. او هرگز به دام خراب
كردن و متهم كردن اين و آن نيفتاد و به ظنّ و گمان ها و
بافته هاي وهم آلود ديگران اعتماد نكرد.
ساخته ها را خراب نكرد، اما از خراب ها و خرابي ها بنيان
هاي استواري ساخت كه امروز ديگران در سايه اش آسوده غنوده
اند.
راستي كه از آموخته هايش خوب استفاده كرد.
او چون واقعيت ها را درك كرده بود و اندازه ها را مي شناخت
طعمه لغزش ها نشد و دستخوش گردبادها و طوفان ها نگرديد.
لحظه اي از ياد حق و صراط مستقيم منحرف نشد و ديگران را هم
به اين روش رهنمون شد.
سيره معصومين در علم و عمل او متبلور بود و تا دم مرگ از
آن دست بر نداشت.
روحش شاد و راهش پر رهرو باد. |