|
وسعتي چون
آسمان بي انتها
(سروده : سيد ابوالقاسم هاشمي ارسنجاني)
عاشقان از قدسيان بالاترند
بچه هاي عشق از دنيا درند
پير ما هم بچه افلاك بود
چند سالي ميهمان خاك بود
او كه بود؟ آيينه غيب خدا
كرد روشن بر خود ما عيب ما
بارها در سينه اش مهمان شدم
وسعتي ديدم كزآن حيران شدم
وسعتي چون آسمان بي انتها
وسعتي چون وسعت عرش خدا
سينه اش چون طور سينا منجلي
غنچه غنچه سينه اش ياد علي
سينه اي پر عالمي احساس داشت
باغ لاله كهكشان ياس داشت
سينه اش چون آينه بي كينه بود
نسل اندر نسل او آيينه بود
شيرمردي سخت تر از كوه بود
آسماني از غم و اندوه بود
خرمن گل بود، خار انگاشتند
سينه ها را از بدي انباشتند
نور بود و نور گفت و نور خفت
سنگ خورد از
خاكيان چيزي نگفت
بوسه مي زد دست سنگ انداز را
آن تهي طبلان پر آواز را
يك صفايي داشتيم ، آن هم پريد
پير ما بگذشت و ما را هم نديد
پر كشيد و رفت تا قرب خدا
جان و دل را برد در كوي رضا
دلبر من قبل مردن مرده بود
هرچه بايد برد، قبلاً برده بود
او درون خاكيان كاري نداشت
او سبك مي رفت چون باري نداشت
پر كشيد و از ميان خاك رفت
ديدمش او تا بن افلاك رفت
حوريان با ديدن او كف زدند
دست افشان از برايش دف زدند
پايكوبان جمله افلاكيان
كه علي آمد زكوي خاكيان
دختر جنت كنارش مست مست
جام باده
بود در دستش نشست
ساقي كوثر كنار او نشست
شد صفايي مست مست مست مست
با نبي و كوثرش انباز شد
با اميرالمومنين همراز شد
اي صفايي آنقدر سهم تو بود
چونكه قرب حق فقط فهم تو بود |