و اما مرگ پايان نيست

آغاز دويدن هاست

در اين سو، پای ما آماده می گردد ، با رنج و فشار و درد

در آن سو سخت می تازيم تا آن مقصد بی مرز

 

جناب شيخ ساكت بود

نگاهش حرف ها می زد

سكوتش مشعل من بود

سكوتش نور می پاشيد، بر راهم

سياهی های قلبم زود، خيلی زود می مردند

و شادی بر وجودم سايه می انداخت

درون سينه ام يك چشم ديگر پلك وا می كرد

و در اين چشم هستی رنگ ديگر داشت

سختی رنگ ديگر داشت

و مرگ...آهنگ ديگر داشت

 

و با اين چشم من ديدم

خدا در سينه من بود

با من گرم نجوا بود

دلم سرشار از او بود

نه كمبودب برايم بود نه اندوهی

 

با اين چشم ، من ديدم

با او اين همه اندوه شيرين است

و بی او ، زندگی تار است

و بی او زندگی پوچ و سياه و سخت و غمگين است

 

سرم می رفت

چشمم سخت می جوشيد ...

و قلبم همچنان مرغان وحشی بال و پر می زد

 و «او» اين مرغ وحشی را صدا می زد

 و از هستی جدا می كرد...

تا در «بی نهايت» بال بگشايد

در آنجا با سكوت آواز می خواندند

در آن جا با نگاه فرياد می كردند

در آن جا زندگی با رنگ ديگر بود با رنگ سپيد صبح

اما مرگ، تنها آرزوی اين دل آسوده ی من بود

 

سرم می رفت

چشمم سخت می جوشيد

و قلب عاشقم آرام می لرزيد

نگاهم در نگاه شيخ می پيچيد

و با او...

در سكوت آواز می خوانديم...

و با او

با نگاه فرياد می كرديم...

 
 

 

 
  کلام معصوم  
 

پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) فرمود: سرور و سيّد مردم در دنيا افراد سخاوتمند خواهند بود، و سيّد و سرور انسان ها در قيامت پرهيزكاران مى باشند.

 
 
  خبرنامه  
 
: نام
: ايميل


 
 
  نظرسنجی  
   
 
  معرفی سايت  
 
تبيان
 
كتاب الكترونيك

زندگیِ بی تکرار

نصرت الله تابش

 

...هنوز در ابتدای جوانی بود که از پيچ و خم طاقت فرسای درس و بحث حوزه، که عمر ها را می بلعد، با اجتهاد بيرون آمد. دروس رسمی حوزه علميه مانع حرص عجيب او در خواندن ادبيات معاصر ايران و جهان نبود...اولين حاصل جدی اين ترکيب شگفت علوم دينی، ادبيات و تجربه زيستن با پدری که حقارت دنيا در عظمت نگاهش به راحتی مشاهده می شد و تجربه شهودی ِ دوران نوجوانی که از آن با اشاراتی مجمل سخن گفته است و بالاخره نگاه عميق و دقيق او به هر آن چه که در درونش و اطرافش جريان داشت، کتاب دو جلدی «مسووليت و سازندگی» است که در دوران جوانی اش به چاپ رسيده است و شايد تا ده ها سال بعد نيز حرف های کليدی و تازه ای که در اين کتاب در زمينه مسايل تربيتی گفته است هم چنان پر بار و تازه بماند.

اين راه با کتاب های ديگری ادامه يافت. مجموعه ای از تفسير تعدادی از سوره های قرآن کريم تحت عنوان «تطهير با جاری قرآن»، مجموعه ای با عنوان «درس هايی از انقلاب»، کتاب پنج جلدی «روش نقد»، کتاب دو جلدی «استاد و درس» درباره ادبيات و هنر و... موضوعاتی چون «فقر»، «انفاق»، «غدير»، «عاشورا»، «تو می آيی»،« بشنو از نی»، «رشد»، «صراط»، و مجموعه های متعدد شعر سپيد، حاصل اين تلاش تا قبل از بيست و پنج سالگی بود و بالاخره کتاب کم حجم ولی بسيار عميق و پيچيده و پر بار تحت عنوان «انسان در دو فصل» بود که نسبت به آن ابراز علاقه می کرد. کاری که به ندرت اتفاق افتاد!

پس از دوره ای نه چندان طولانی که استقبال شديد خوانندگان آثارش را داشت شرايط به گونه ای رقم خورد که در سال های بعد عمر به رغم آن که به پختگی انديشه و افکارش رسيده بود و آن ها را در هر کاغذ معمولی که می يافت ثبت ميکرد و مباحثی چون فقه و اصول و تفسير را در بر می گرفت، نتوانست آثارش را آن گونه که بايد، منتشر کند جز بخش هايی از «درس هايی از انقلاب» و کتاب «ذهنيت و زاويه ديد».

اما آن چه که او را انسانی نه چون ديگران در عصر ما نشان می داد فقط وسعت و عمق انديشه دينی و هنری و اجتماعی نبود، بلکه سلوک شيرين و شگفت آور او بود که هر کس يک بار آن را تجربه می کرد گرفتارش می شد و اغلب حتی اين گرفتاری رنگ دلدادگی می گرفت. لطافت و زيبايی برخوردهای او به صورت لايه های تو در تو جلوه می کرد و در هر برخورد جلوه تازه ای از روح اوآشکار می شد، مثل اين که ورق های کتاب زندگی او صفحه تکراری نداشت.

مگر ما چند نفر را سراغ  داريم که مثل او وقتی دو ساعت بعد از نيمه شب، ناشناسی درب خانه اش را بزند، او در همين اولين برخورد، غريبه را به گونه ای در آغوش بگيرد که گويی سال ها منتظر آمدنش بوده است؟! درب خانه صفايی به روی همه باز بود و هر کس باهر نيازی، چه مادی و چه معنوی، سراغ او را می گرفت، سبک بار و فارغ ، باز می گشت. حکايت دوستان او که طيف وسيعی از آدم های گوناگون را در بر می گرفت بيشتر به افسانه های عاشقانه می ماند.

يکی با هجوم انديشه های گوناگون به ذهنش، تلخی ترديد و عصيان و کفر را تجربه می کند و مستاصل بعد از طی بيش از هزار و پانصد کيلومتر، به دامان امام هشتم چنگ می زند و پس از چند روز سر از خانه صفايی در می آورد و با خدا می ماند، اين بار آن چنان که گويی جنس انديشه اش با هيچ ترديدی آلوده نبوده است.

ديگری شهادت می دهد که : دو سال تمام هر شب به امام زمان (عج) متوسل بودم تا خداوند يکی از اولياء خود را برای حيرت زدايی من سر راهم قرار دهد که دعايم مستجاب شد و با صفايی آشنا شدم.

آن ديگری سال ها قبل از انقلاب، سوار بر ترک موتور، هوس می کند سر به سر شيخی که در کنار خيابان ايستاده است بگذارد و تفريح شبانه ای داشته باشد که نه پس از روزها، که دقايقی بعد خود را گرفتار جذبه ای شيرين می يابد و سر از طلبگی در می آورد.

نوجوان عاشقی که بی قراريش چند سال طول کشيده بود و به هر بهانه ای سر از کوچه معشوق در می آورد، می گفت: «نمی دانم چه شد که بعد از اولين برخورد با صفايی، بار تعارضی را که گرفتارش بودم به سادگی بر زمين گذاشتم...صفايی بعد ها گفت که رنج عشق های کوچک را فقط با عشق های بزرگ می توان سبک کرد...و حالا گرفتار خودش شده بودم به گونه ای که هر وقت او را می ديدم مانند دختران نوجوان عاشق، می فهميدم که رنگ ديگری بر چهره دارم و نمی توانم تپش قلبم را مهار کنم.»

شايد سلوک او را که مزه شيرين زندگی با اولياء خدا را می داد روزی صدها نفری که معاشرت زيادی با او داشته اند بنويسند. و بنويسند که صفايی با دست خالی و فقط با گرو گذاشتن آبروی خود چه آبرو هايی را که نخريد. چه گرفتارانی را که رها نکرد و چقدر بی خانمان به آبروی او زير سقف امن خانه ای آرام گرفتند. صفايی هر قدر فقيرتر می شد بی نياز تر و عزيزتر جلوه می کرد، اما برای ديگران دست خواهشی به درازای التماس داشت و سنگينی درخواست از دیگران را با نگاه به آسمان سبک می کرد.

در خانه اش از هر صنف و گروهی، جوان و پير، با انبوهی از پرسش های گوناگون و اعتراض و عصيان های جور واجور، با محبت پذيرايی می کرد و اين که گاهی چندين بار سفره پهن می شد فقط با اعجاز سلوک او ممکن می شد. آن چنان بی تکلف جلوه می کرد که تمام آداب رسمی در حضورش شکسته می شد. پاسخ های او به شبهات گوناگون، باعث می شد که لذت درک حقانيت اسلام در جان مخاطب ريشه بگيرد. هر کس در مجلس او – که هيچ رسميتی نداشت ولی همه زندگی او را در بر می گرفت – حضور می يافت يقين می کرد که اسلام هيچ نقطه ضعفی ندارد و پاسخ گوی همه پرسش های اساسی است.

بدون اغراق، هيچ گاه نشد که صفايی از خداوند بگويد و سخنش با زلال اشک همراه نباشد. گاهی آن چنان بی قرار جلوه می کرد که نمی توانست فرياد نزند و غم انگيز ترين اشک ها را نريزد و آن گاه که به خود می آمد اظهار تاسف می کرد که چرا دلش او را رسوا کرده است...

در اوج بی قراری و اشک ، گاهی می خنديد و با اين اشک و لبخند او بود که نگاه های مبهوت به زير می افتاد و فاصله خاک تا افلاک را درک می کرد.

دين برای صفايی همه زندگی بود و نه فقط تدريس دين، که همه زندگی اش خدا را در دل ها زنده و بزرگ می کرد. با اين همه او که پاسخ گوی پرسش های حتی مجتهدانی بود که از او درس می گرفتند ، با بچه ها فوتبال بازی می کرد و حتی با برخی از دوستانی که به ورزش باستانی می رفتند کشتی می گرفت! اما حتی بچه ها هم وقتی از سر و کول او بالا می رفتند، عظمت قله ای را که فتح کرده بودند، در می يافتند.

صفايی همه آن چه را که از انديشه و ايمان و سلوک داشت، مديون اولياء خدا به ويژه امام رضا (ع) می دانست و به همين جهت بود که ابتدا و انتهای هر ماه را به مشهد می رفت و اين حضور مستمر بيش از سی سال ترک نشد.

سفر طولانی صفايی و سير باطنی شگفت انگيز او در عمر چهل و هشت ساله اش حکايتی بود از تفکر تا اسلام، تا ايمان ، تا تقوا ، صبر،  احسان،  اخبات... و تا قرب و رضا و رضوان الهی. وقتی از کودکی اش می گفت که چگونه به خاطر مرغ ناسازگارش که به جای محل های گرم و نرم، روی پله ها می رفت و تخم هايش را رها می کرد، به خداوند اعتراض کرده است،  با او هم ذات پنداری می کرديم و لذت می برديم که چه خوب جنس حقير عصيان ها را تجربه کرده و می شناسد و ما باور می کرديم که می شود در سينه ، به وسعتی دست يافت که کهکشان رنج ها در آن شناور باشد و موجی بر نينگيزاند. سخن از صفا يی به سادگی پايان نمی پذيرد. بايد آثارش را خواند و به ويژه با انديشه های ديگر مقايسه کرد و فريب مشابهت ها را نخورد تا امتيازش آشکار شود. بايد با هنرمندان، نويسندگان، روحانيون و مردم عادی که با او زندگی کرده اند گفتگو کرد تا شايد بخشی از زوايای اين روح بلند آشکار شود.

خدايا! اگر قرار است در ميان اين آهن پاره ها بميرم، کاری کن تا در راه تو باشد...اين جمله ای بود که صفايی در يکی از سفر هايش هنگام مشاهده صحنه تصادفی، گفت و چنان گفت که گويی ادامه غزلی از حافظ است.

گفته بود که خواب ديده است. خواب ديده است که پای رسول خدا (ص) را می بوسد. گفته بود که ساک آخرتم را بسته ام. به آخرين نفری که او و همراهانش را زنده ديده بود گفته بود که اگر از اين سفر برگشتم، «اگر» را با تاکيد گفته بود و به در خواست نرفتن که با اصرار همراه بود، جواب رد داده بود و نشان داده بود که بی قرار رفتن است. شايد به خاطر او بود که آن شب آخر غبار غليظی که از صحرای عربستان برخاسته بود، آسمان گرگان را سرخ کرده بود و در اولين لحظات بارندگی، باران نباريده بود، گـِل باريده بود...دغدغه ای مبهم که به دل من چنگ انداخت، وقوع حادثه را به وضوح خبر داد. دعای صفايی مستجاب شد. او که چگونه مردن برايش اهميت نداشت و مرگ را قاطع آرزوهايش نمی ديد و فقط در راه کدام هدف مردن برايش مهم بود، در سحر گاه تير ماه 1378 ، به همراه سه نفر از دوستانش در آخرين سفر به مشهد مقدس از ميان آهن پاره ها بيرون کشيده شد...

  كليدهاي ميانبر  
 
صفحه نخست                     
درباره استاد                      
گزيده اشعار                      
مؤسسه ليلة القدر                
گزيده سخنرانی ها               
معرفی آثار                        
گزيده آثار                        
كتابخانه                            
گالرى عكس                     
در آينه ديگرى                   
تماس با ما                         
 
 
  معرفی آثار  
  رشد