|
تو
به من آموختي...
تو ، از فراز
تو ، از نهايت
تو ، از حضور،
تو ، از متن ممهور آمدي...
از قله صبور و آرام آمدي ، همچون نسيم كوهساران
به دشت و دريا ، به كوه و صحرا ،
به همه بخشيدي ، همچون ابر بهاران
از آسمان آمدي ، مهربان و بخشنده
سينه شب را شكافتي ،
گريبان صبح را گرفتي ،
سوار بر خورشيد ، تا سرزمين مشتاق شتافتي
استوار و بالنده.
دانه هاي منتظر
و
شكوفه هاي آگاهي را،
به وسعت خالي دست هاي نسيم بخشيدي،
سرفراز و زاينده.
تو از پس كوچه هاي تنگ مدينه آمدي ،
ديوار هاي مزاحم
سقف هاي عصيان را ، شكافتي
و
تولدي ديگر را به رحم هاي عقيم ،
و
دامن هاي محروم سپردي.
تو از فراز،
تو از نهايت ،
تو از حضور ،
تو ، از متن ممهور آمدي
و
جنين خفته دانش را كه پنجاه ساله بود
به آغوش مادران مشتاق
به دامان پدران خسته ، نشاندي
با آن كه منم دير آمدم
و
از پشت قرن ها ، امروز ، به زمين آمدم
اما تو ، آنقدر برايم ،
در شكاف سينه هاي صبور
و
در وسعت دست هاي امين ، روزي گذاشتي
كه تمامي مهمان هاي دور و نزديكم را
مي توانم سرشار كنم.
اگر از ديگران نمي گويم ، ناسپاس نيستم
من از آن ها ، وامي ندارم
بنازم تو را ، كه اين گونه به دور ها بخشيدي
و
مرا وامدار هيچ كس نساختي.
در جشن غرور دانش،
گرچه مرا راه نمي دهند،
ولي هنگامي كه به هديه هاشان ، نگاه مي كنم ،
شعله آرزويي ، هر چند كمرنگ ،
دلم را به آتش نمي كشد.
در وسعت آسمان سخاوت تو ،
چه جاي حسرت اندك شراره اي.
1
در هنگامه بلوغ ، كه جبر ها را برايم فرستاده بودند،
اگر درس تو نبود ، به كدام سو مي رفتم،
تو ، جزيره آزادي را در ميان قساوت جبر ها ، نشانم دادي
با چشمي كه تو در سينه ام گشودي،
خود را ، در لايه هاي وراثت گم نمي كنم.
در ميان رشته هاي تاريخ ، زنجيري نمي شوم.
در دست هاي خواهش و احساس،
در چنگال خشم و نفرت ،به اسارت نمي روم.
من ، همراه عشقي ، كه تو در سينه ام افروختي ،
مي توانم ، حتي ترس هايم را به قدرت ،
و
بخل هايم را به سخاوت بدهم.
من از تو ، قانون تبديل را آموخته ام.
چگونه مي توانم تو را ستايش كنم؟
2
تو مرا به مهماني واقعه بردي،
تو به من آموختي كه با واقعه ، در چه زاويه اي ملاقات كنم.
از آن هنگام ، مرا حسرت هيچ واقعه اي نمي سوزاند.
در غلغله تهاجم،
از ميان طوفان شيهه ها ،
تو به من فرياد زدي كه با مهاجم عمود ننشينم.
به من كه جسارت قيام را داشتم،
تو پيچش را آموختي.
اين گونه تا قله هاي بلند راهي نيست.
اين گونه از سنگيني واقعه هراسي نيست.
چگونه مي توانم تو را ستايش كنم؟
3
آن روزي كه چاروق هايم را به پا كردم،
تو به من آموختي كه از رنج هايم مركب بسازم.
و
با سختي ، راحت باشم ،
تو در من چشمي گشودي
تو در سينه ام وسعتي آوردي،
كه رنج هاي بزرگ را ، بارها تحقير كرده ام.
تو مرا با « شايد » با « پايان شب » فريب ندادي.
چگونه مي توانم تو را ستايش كنم؟
4
آن روز كه تو را تنها ديدم ، تنها و با شكوه ،
آن روز كه از روي دست هاي بلند رسول ، به كنار خانه
افتادي،
و
سينه شكسته و صورت نيلي را ،
از ميان شعله هاي سركش ، به خاطر سپردي،
آن روز هم به من آموختي : تا در پشت در هاي بسته نمانم.
و
آموختي تا سردارانم را
از دل دشمنانم بيرون بياورم
تو در آستانه تنهايي ، راز « توليد » را برايم گشودي.
و
به شيخ قونيه،
كه با چراغ در جست و جوي « انسان » بود،
آموختي كه انسان ساختني است.
و
آموختي تا در باغ دست هايش
رويش جوانه ها را انتظار بكشد.
من چگونه مي توانم تو را ستايش كنم؟
5
با هجوم سنگين قساوت ، تو آرام ايستادي.
خوب هاي زاينده را به دامن گرفتي
بدي هاي بي آرام را به محاصره دادي
از بي تفاوت هاي عقيم ، با حسرت گذشتي ،
و
در گوش مبهوت من سرودي :
اين ها موج هاي حادثه هستند.
خوب هاي زاينده و بد هاي بي آرام ع تازيانه طوفانند.
آن روز عصر
كه چوپان هاي زنده تاريخ ،
گوسفندان اندك خود را مي شمردند
و
نوح مهربان ، بر روي دست موج ، فرزند خود را نگاه مي كرد ،
تو كه التهاب نهصد و پنجاه سال را در نگاه من ديدي ،
از گوسفنداني كه با هر صدايي مي رفتند ،
و
با هر گرگي پيمان مي بستند ، دامن كشيدي ،
و
آهسته گفتي : اگر بخواهي همه را به دست بياوري ، همه را از
دست خواهي داد.
تو مي تواني زمينه ساز باشي
اين گونه ، رنجي نخواهي داشت
از تنهايي و تاريكي نخواهي سوخت.
در بطن تاريكي ، چراغ ها بارور مي شوند
موساي تنها ، در دامان فرعون سر بلند مي كند.
من چگونه مي توانم تو را ستايش كنم؟
6
در دشت جنون ، كه سربداران ايستاده بودند ،
در صحراي سرخ خون ، كه مردان ريشه دوانده بودند ،
تو كه به جاري خون ها ، و رويش سبز سرها ، نگاه مي كردي ،
به من كه بغض سياه در گلويم نشسته بود ،
و
اندام هزاران گيله مرد و ستار ، در حلقه اشكم شكسته بود ،
و
تجربه كوه و جنگل و شهر و كارگاه ، تار و پود همتم را
گسسته بود،
اميدوار و مهربان ، آموختي ،
كوچك ها ، وقتي كه در جايگاه خود نشستند ،
قدرت ها به صليب مرگ بستند.
تنها كسي مي ماند كه مي زايد.
كسي كه با رنج انتظار به وسعت مي رسد .
كسي كه در دشت دشمن ، فرزندان خود را مي كارد،
مي تواند خوشه هاي قيام خشم را ، از زمين بر دارد.
تو با صلابت افزودي ، كوله بارت را زمين مگذار.
از همان جا كه تو مي نشيني ، دشمن بر مي خيزد.
چگونه مي توانم تو را ستايش كنم؟
7
به ياد دارم ، هنوز به سرزمين جواني نرسيده بودم
هنوز همراه سگ هاي ولگرد و بوف كور ،
پا به دشت هاي سياه داستان نگذاشته بودم ،
كه تو آمدي ، و راز نگاه و رمز رابطه را برايم تفسير كردي.
آن جا كه زردشت دنيا را به دو نيمه كرد : به خوبي و بدي
بخشيد ،
آن جا كه جواني از مزينان ، انسان را به روح و لجن سپرد ،
تو آمدي. تو به انسان و دنيا ، نگاه ديگر انداختي.
تو به من آموختي كه خوبي و بدي را در رابطه ها جستجو كنم.
تو نشان دادي مي توان از بدها ، به خوبي بهره گرفت.
تو به من آموختي تا در دنيايي كه بت ها را مي شكنند ،
راحت تر از بت ها بگذرم.
تو زيبايي رنج ها را نشانم دادي.
انسان فرزند راه بود ، و رنج ، تازيانه سلوك.
من با نگاه تو زيبايي رنج ها را كشف كردم.
اين گونه راز هفت شهر عشق ، راز هفت بند هنر را ، گشودم.
چگونه مي توانم تو را ستايش كنم؟
8
در دهليز پيچاپيچ رابطه ، آدمي سر گرفته ماتم بود.
با خود ، با جز خود ، با پديده ها ، در هم تنيده بود.
كلاف رابطه در هم بود.
چشم غريزه نمي ديد، چراغ علم نمي تابيد.
و
عقل خسته ، سر گران ماتم بود.
هنوز بر دل شيدا ، رداي حيرت بود...
كه تو سوار بر خورشيد ، از متن ممهور آمدي.
بر حيرتم بخشيدي ، آرام در تاريكي ام درخشيدي.
تا عصر ديروز كه به ديدار حكيم همدان رفتم.
حكيم ، زنده بيدار را برايم ساخت.
و
سفارش كرد تا آتش غضب را با نرمي شهوت مهار كنم.
اما تو صدا زدي ، اين ها با همند ، در برابر هم نيستند.
و
من آموختم كه سروش زنده بيدار هم دروغ مي گويد.
آن روز كه از دروازه يونان گذشتم ،
حكيمي نوشته بود ، من پيامم را به دست منطق سپرده ام.
تو در جزيره ،امي ها را نشانم دادي
كه براي منطق ، چاروق آموزش و آزادي ، مي دوختند.
مدت ها گذشت تا دانستم ، امي ها از حضور ، بهره مي گيرند.
در اين چشمه زلال ، دست و روي علم و فلسفه را مي شويند.
در كنار دجله ،
در بازار بغداد ، حكيمي از شك آغاز مي كرد.
و
تو خنديدي كه شك ، با دو سوال آغاز مي شود.
من امروز حضور تو را با سوال آميخته ام.
من از گرداب ترديد رهيده ام.
در بازار مغرب ،
عده اي متاع يقين مي فروختند
كارشان رونقي نيافت.
به احتمال روي آوردند ، دستاوردشان فزوني گرفت.
امروز ، نامحتمل ها را جستجو مي كنند ، شايد بيشتر به دست
بياورند ،
در ساحل خون آلود بصره ، تو به من آموختي ،
قبض و بسط آگاهي ، با شكر و كفر آدمي شكل مي گيرد.
تو با اشاره گفتي ،
تا حكيم و عارف و عالم ، از كوره سرخ بلاء نگذرند ،
به وسعت زلال آگاهي، راهي نمي يابند .
تو درس تمحيص را به من آموختي ،
من چگونه مي توانم تو را ستايش كنم؟
9
نمي دانم در دل خاموشم چه آتشي افروختي ،
نمي دانم در شبستان سينه ام چه قنديلي آويختي ،
نمي دانم چگونه مرا از معبر لحظه ها و قرن ا گذر دادي ،
ولي مي دانم بت هايي را كه تا ديروز ، در هزار لاي دلم
نگاه مي داشتم.
امروز با نگاه تو ، با دست تو مي شكنم.
آدم هايي كه آسمان آبي غرور من بودند،
امروز حتي يادشان بر سينه من سنگيني مي كند.
نمي دانم چه شبي بود آن شب قدر ،
چقدر شيرين بود آن ديدار.
تو مرا با ترازويي ديگر سنجيدي.
تو وسعت سهمگين دلم را نشان دادي.
آن شب با آتش سركش تو ، به جشن تبخير ، به جشن آزادي رسيدم
آن شب حصار ها را به شهادت احساس كردم.
امروز من ِ شوريده به وسعت ايمان آورده ام.
مي بيني چگونه پوسته ي محبوب خود را مي شكنم.
و
حياتي ديگر و روزي ديگر را مي خواهم.
من به غيب ايمان آورده ام
مي بيني بر ديوار ها شوريده ام.
من خودم را باور كرده ام.
من جام عشق را نوشيده ام
مي بيني : من مست مستم.
چگونه مي توانم تو را ستايش كنم؟
10
چه شبي بود ، آن شب قدر
چقدر شيرين بود ، آن ديدار.
تو مرا با قدر اشنا كردي ، و من به استمرار خويش رسيدم.
اين دل دريايي ام را ، تو به مهماني « وسعت » و « كرامت »
آوردي.
تا چشم هايم ، ديدن ،
و
گوش هايم ، شنيدن را بياموزند،
تو مرا به ضيافت سرشار رسول پر كشاندي.
در دنياي پيچاپيچ رابطه ها ، تو راز نگاه را به من آموختي
فراست واهمه ، اشراق خيال ، يقين انديشه
و
تمامي دلم را به باران هدايت رسول سپردي.
تو از رحمت ،
تو از وسعت محمد (ص) به من بخشيدي.
آن قدر برايم در شكاف سينه هاي صبور
و
در وسعت دست هاي امين ، روزي گذاشتي
كه تمامي مهمان هاي دور و نزديكم را مي توانم سرشار كنم.
اگر از ديگران نمي گويم ، ناسپاس نيستم.
من از آن ها وامي ندارم.
بار ها از مهماني دست هاشان گرسنه باز گشته ام.
با توقعي كه تو در باغ دلم كاشتي ، به پاييز آرزوهاي
كوچكشان رسيده ام.
از روزي كه تو عطش را به من هديه دادي ، درياي طوفاني آن
ها،
در وسعت عطشناك دلم سرگردان است
دل دريايي ام ، در دنياي بزرگ آن ها زنداني است.
آسمان بلند اين ها سقف كوتاهي است كه سرهي آرزو را بر
زانوي ماتم مي نشاند.
من اگر در مدينه تازيانه خوردم ،
اگر تا كوفه ، در پس كوچه هاي عشق دويدم،
اگر تا امروز چشم ِ انتظار ، به راه نشاندم ،
خوب مي دانستم ، كه هيچ كس دنياي گسترده ي مرا نمي فهمد
و
آرزوي دل شوريده ام را نمي سنجد
دل بزرگتر از زندگي را چه كسي مي فهمد؟
چه دانشي او را تجربه مي كند؟
چه انديشه اي او را مي سنجد؟
دل درياييم مهمان آسمان بزرگواري توست.
اين شوريده را تو ميشناسي.
من از جام تو نوشيدم.
و
ديدم در تو آسمان آسمان ، ابر ماتم مي بارد و تو آرامي.
چگونه مي توانم تو را ستايش كنم؟
چگونه مي توانم تو را سپاس گويم... . |