و اما مرگ پايان نيست
آغاز دويدن هاست
در اين سو، پای ما آماده می گردد ، با رنج و فشار و درد
در آن سو سخت می تازيم تا آن مقصد بی مرز
جناب شيخ ساكت بود
نگاهش حرف ها می زد
سكوتش مشعل من بود
سكوتش نور می پاشيد، بر راهم
سياهی های قلبم زود، خيلی زود می مردند
و شادی بر وجودم سايه می انداخت
درون سينه ام يك چشم ديگر پلك وا می كرد
و در اين چشم هستی رنگ ديگر داشت
سختی رنگ ديگر داشت
و مرگ...آهنگ ديگر داشت
و با اين چشم من ديدم
خدا در سينه من بود
با من گرم نجوا بود
دلم سرشار از او بود
نه كمبودب برايم بود نه اندوهی
با اين چشم ، من ديدم
با او اين همه اندوه شيرين است
و بی او ، زندگی تار است
و بی او زندگی پوچ و سياه و سخت و غمگين است
سرم می رفت
چشمم سخت می جوشيد ...
و قلبم همچنان مرغان وحشی بال و پر می زد
و «او» اين مرغ وحشی را صدا می زد
و از هستی جدا می كرد...
تا در «بی نهايت» بال بگشايد
در آنجا با سكوت آواز می خواندند
در آن جا با نگاه فرياد می كردند
در آن جا زندگی با رنگ ديگر بود با رنگ سپيد صبح
اما مرگ، تنها آرزوی اين دل آسوده ی من بود
چشمم سخت می جوشيد
و قلب عاشقم آرام می لرزيد
نگاهم در نگاه شيخ می پيچيد
و با او...
در سكوت آواز می خوانديم...
و با او
با نگاه فرياد می كرديم...
پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) فرمود: تعجّب دارم از كسانى كه نسبت به خورد و خوراك خود اهميّت مى دهند تا مبادا مريض شوند وليكن اهميّتى نسبت به گناهان نمى دهند و باكى از آتش سوزان جهنّم ندارند.
عضويتلغو عضويت
و با او ، با نگاه فرياد مي كرديم
بعثت - اسفند 48
آن سوي قرن ها
در بطن تاريكي ها
چراغي بارور شد
آهسته آهسته…
شعله كشيد
دريايي از نور آفريد
دريا بزرگ شد
از ساحل سياهي ها ساييد
وصخره هاي تاريكي را در دهان خود له كرد
خورشيد آسمان بر آن تابيد
و ابر نور را به سرزمين هاي سياه روانه ساخت
دريا بزگ شد
از مرز قرن ها گذشت
به ساحل امروز ها رسيد
اما « امروزها»
ابر نور را ، در پشت آسمان محبوس كرده اند
اما « امروزها »
با سدهاي بلند ، دريا را محدود كرده اند
چشمه ها را بسته اند
و رود ها را با خون آلوده كرده اند
« امروزها » خيال مي كنند
كه نور محبوس مي شود
كه دريا محدود مي شود
كه تاريكي ، نور را مي برد
بي خبر!
در بطن تاريكي ،
چراغ ها بارور مي شوند.