و اما مرگ پايان نيست

آغاز دويدن هاست

در اين سو، پای ما آماده می گردد ، با رنج و فشار و درد

در آن سو سخت می تازيم تا آن مقصد بی مرز

 

جناب شيخ ساكت بود

نگاهش حرف ها می زد

سكوتش مشعل من بود

سكوتش نور می پاشيد، بر راهم

سياهی های قلبم زود، خيلی زود می مردند

و شادی بر وجودم سايه می انداخت

درون سينه ام يك چشم ديگر پلك وا می كرد

و در اين چشم هستی رنگ ديگر داشت

سختی رنگ ديگر داشت

و مرگ...آهنگ ديگر داشت

 

و با اين چشم من ديدم

خدا در سينه من بود

با من گرم نجوا بود

دلم سرشار از او بود

نه كمبودب برايم بود نه اندوهی

 

با اين چشم ، من ديدم

با او اين همه اندوه شيرين است

و بی او ، زندگی تار است

و بی او زندگی پوچ و سياه و سخت و غمگين است

 

سرم می رفت

چشمم سخت می جوشيد ...

و قلبم همچنان مرغان وحشی بال و پر می زد

 و «او» اين مرغ وحشی را صدا می زد

 و از هستی جدا می كرد...

تا در «بی نهايت» بال بگشايد

در آنجا با سكوت آواز می خواندند

در آن جا با نگاه فرياد می كردند

در آن جا زندگی با رنگ ديگر بود با رنگ سپيد صبح

اما مرگ، تنها آرزوی اين دل آسوده ی من بود

 

سرم می رفت

چشمم سخت می جوشيد

و قلب عاشقم آرام می لرزيد

نگاهم در نگاه شيخ می پيچيد

و با او...

در سكوت آواز می خوانديم...

و با او

با نگاه فرياد می كرديم...

 
 

 

 
  کلام معصوم  
 

رسول خدا (صلى الله عليه وآله) فرمود: هر كس بدهكار ناتوانى را مهلت دهد براى هر روزش ثواب صدقه در راه خدا مى باشد.

 
 
  خبرنامه  
 
: نام
: ايميل


 
 
  نظرسنجی  
   
 
  معرفی سايت  
 
تبيان
 
كتاب الكترونيك

مبانی تفسير

متن منتشر نشده مصاحبه با استاد علی صفايی حائری – قم،1376

 

بسم الله الرحمن الرحيم

·        ...مساله مورد بحث ، فهم قرآن و چگونگی استفاده ما از قرآن است که در واقع می توانيم بگوييم اين مساله قبل از مرحله عمل به قرآن برای ما مطرح است. سوالی که مطرح است اين است که به نظر شما استفاده از قرآن چند نوع است؟ به عبارت ديگر، قرآن به چه شکل هايی می تواند مورد استفاده قرار گيرد؟

با تشکر از فرصتی که فراهم آورديد و زحماتی که تحمل کرديد. استفاده و برداشت های متفاوت انسان ها از قرآن، به تعداد دنياها و شرايط خود آن ها متعدد است. مراحل هدايت انسان ها هم – از «هدیً للناس»(بقره،185) تا «هدیً للمومنين»(بقره،97) و «هدیً للمتقين»(بقره،2) و «هدیً للمحسنين»(لقمان،3) و مرحله «والذين اهتدوا زادهم هدیً»(محمد،17) -  نسبت به بسط و انبساط وجودی افراد و توسعه قلبی آن ها، تحقق پيدا مي كند و به همان اندازه هم بهره مندی و هدايت و فهم و نتيجه گيری آن ها از آيات، متفاوت می شود.  يک مرحله از فهم هست که به ظهور و نص و قواعد بيان و زبان بر می گردد. مرحله ديگری از فهم هست که به اصول و مبانی دلالت بر می گردد. يک مرحله از فهم هست که به آن نظام کلّی حاکم بر ذهن – که حتی از خود وحی مايه گرفته است- بر می گردد؛ يعنی مبانی (آن جايي كه من ايستاده ام) و مقاصد من(آن چه كه من مي خواهم) به اضافه شرايط و امکاناتی که دارم، نظامی را در ذهنيت من به وجود می آورد که آيه ها برای من در آن فضا معنی پيدا می کنند و به هدايت های بيشتر يا کمتری راه پيدا می کنم.

اين مراحل فهم – چه فهم ظهور باشد يا فهم دلالات و يا فهم مقاصد يا فهم نور و هدايت كلي وحي – هر کدام مقدمات و امکانات خاص خودشان را می طلبند، و همين مرحله فهم از قرآن که در اين دسته بندی مختصر به آن اشاره کردم، در مرحله تفسير و تاويل قرآن دخالت پيدا مي كند. تفسير گاهی به استناد است، گاهی به رای است، گاهی به تداعی های ذهنی و همخواني هاي ذهني است، گاهی هم به بسامدهای آماری و توجه به آمد و شد کلمه ها و اندازه های آن هاست که ما از اين بسامد ذهنيتي و از اين ذهنيت تفسيری را برای کلمه ها يا ترکيب ها يا روابط آيه ها در نظر می گيريم. در هر حال، فهم قرآن اين وسعت را دارد؛ يعنی ظهور، دلالت، مبانی و مقاصد و شرايط و آن نور و روح كلي آيات، همه را در بر می گيرد، که هنگام تفسير و تاويل هم، اين همه مورد توجه قرار می گيرد.

·        به نظر شما، اين مراحلی که به آن ها اشاره کرديد، کداميک عموميت دارد و کداميک اختصاص به طبقات خاصی پيدا می کند؟

 

اين مراحل، اختصاص به عده خاصی ندارد. هر کس مراحلی را طی کرد طبعاً به اين مقطع می رسد که بفهمد. قرآن هدايت برای ناس و روشنی براي همه را دارد. اين مرحله از هدايت چه بسا با ريب، با وهم، با مشکلات زيادی در ذهنيت و در قلب و درعمل افراد همراه باشد. در يک مقطع، «هدیً للناس» مطرح می شود. در مرحله بعد، «بيّناتٍ من الهدی»(بقره،185) است. بيّنات از هدايت در مقطعي آغاز مي شود كه انسان به مرحله تقوا رسيده باشد يعني از حدّ ذهني مذهب كه اسلام است، حدّ قلبي اش كه ايمان است، به حدّ عمل رسيده باشد كه تقواست. اين «لا ريب فيه هديً للمتقين» شروع بيّنات از هدايت است. در هر حال، شروع با هديً للناس است، يعد بيّناتٍ من الهدي، بعد فرقان و موازين و ميزان هايي است كه مطرح مي شود. هر مرحله از اين حرکت وجودی که انسان طی می کند، به تعبير قبلی که عرض کردم، بسط وجودی و توسعه قلبی سالک را در بر می گيرد ، سهمی از هدايت را خواهد داشت. محدود به يک طبقه نيست، محدود به سلوکی است که به شکر و به بلاء قائم است. انسان ها به هر اندازه که شکر می کنند و بهره مند می شوند، به همان نسبت هم هدايت بيشتری خواهند داشت. همچنين ابتلائات؛ بلاء در تمحيص و تمحيص در فهم اين ها خواه و ناخواه دخالت خواهد داشت. نتيجتاً شکر و بلاء و تمحيص، مقدماتی هستند برای اين فهم عمومی که مرحله به مرحله و مستزاد است.

·        اشاره ای فرموديد به ارتباط فهم مستزاد و مرحله به مرحله با دو مساله تفسير و تاويل؛ در اين مورد می خواستيم هم اين ارتباط را توضيح دهيد و هم راجع به تفسير و تاويل به طور مستقل صحبتی داشته باشيد.

توضيحی که می توانم درباره اين مفاهيم و مراحلی که مطرح شد، با توجه به اين مقدار از زمان که در محضرتان هستم عرض کنم، توضيحی محدود است و شايد اين ارتباط را کاملاً روشن نکند، ولی – ان شاء الله – کليد و جرقه ای برای آن هست.

اين جا نکته ای هست، و آن اين که فهم آيات با برداشت های شخص متفاوت می شود. همان طور که عرض کردم، ما گاهي در حوزه تداعي ها كار داريم. ما در دوره هاي مختلف نحله های متفاوتی از گروه های مختلف داشتيم که اينها مثلاً از تنوين فلان کلمه يا ترکيب فلان آيه برداشت خاصی کرده اند. اين در برداشت ها وابسته به دلالت کلام يا اراده متکلم نيست، بلکه وابسته به ذهنيتی است که آن ها داشته اند. به عنوان مثال، من گاهی صدای زنگی را می شنوم، اين صدای زنگ دلالت دارد بر اين که کسی پشت در است. اين دلالت مشخص است. ولی گاهی همراه با شنيدن صدای زنگ، به ياد صدای خاصی می افتم که در فلان روز آن صدا را در فلان جا شنيدم، در آن جا دوستانی داشتم، خاطره هايی داشتم، لذا لبخندهايی برايم پيش می آيد يا احساس تنفر می کنم و يا احساسات ديگری برای من به وجود می آيد. اين صدای زنگ بر هيچ يک از اين تداعی های ذهنی من دلالت ندارد. اين، همخوانی ذهنی من و وابسته به شرايط من است که اين تداعی ها را به وجود آورده است. ما نمی توانيم مجموعه مضامينی را که از صدای زنگ پديد می آيد، به زنگ مستند کنيم. دلالت نيست، اراده هم نيست؛ نه مراد متکلم است و نه مدلدول کلام. اما گاهی با کلمه ای روبه رو می شويم که خود کلمه سوال بر می انگيزد. مثلاً در سوره «تبّت» وقتی به آيه «تبّت يدا ابی لهب و تبّ» برخورد می کنيم، حس می کنيم اين آيه ها پراکنده هستند: «بريده باد دست ابو لهب و بريده باد. مال او و آن چه به دست آورد او را بی نياز نکرد. به زودی در آتشی شعله ور می سوزد؛ و زنش نيز که به دوش کشنده هيزم است...» در ديد ابتدايي ما اين آيه ها پراكنده هستند. اگر بخواهيم با ذهنيت خودمان اين آيات را هماهنگ کنيم و از تاريخ کمک بگيريم، ً چيزی خواهد بود که از حاقّ آيه برنخاسته است؛ در صورتی که می توانيم با تاملی در دلالت های کلامی آيات‌‌‌‌ [به مطالبی که از متن آيات برخاسته است بيابيم]. مثلاً اين که در آيه، «ما اغنی عنه» آمده، نه «ما اغناه»، نمي گويد او را بي نياز نكرد، چون کلمه «عن» دلالت بر بدليت دارد؛مي گويد «به جاي او كارگشا نبود». همين طور «تبّت» و «تبّ» دو مرحله از خسارت را می رساند؛ يکی خسارت وجودی انسان است و ديگر خسارت نعمت ها و امکانات او. «تبّت يدا» هلاکت و تباهی امکانات و قدرت نعمت هاي اوست، و «تبّ» هلاکت و تباهی وجود او.

نکته مهم اين است که اگر آدمی وجودش بارور نشد، باروری ثروت و ما كسب و آن چه به دست می آورد جايگزين رشد و باروری وجودی او نخواهد شد. «ما اغني عنه ماله و ما كسب». يعني مي بينيم با تاملي كه در يك آيه مي شود، با توجه به دلالت ها، نه به ذهنيت من؛ كه من روستايي هستم يا شهري، اهل علم هستم يا اهل جدل، اهل كلام هستم يا نه، اهل چه حوزه اي از تمدن ها هستم، به اين ها كاري نداريم، بلكه مربوط به سير وجودي من است و مقدار تاملي كه من دارم در خود كلمه ها، در خود دلالت ها، كه اين دلالت ها حامل اراده متكلم هم مي تواند باشد. با اين توجه انسان اين نكته را به دست مي آورد كه دو مرحله از خسارت براي آدمي وجود دارد؛ خسارت نعمت ها و خسارت وجودي اش. آدمي كه وجودش شكل نگرفت و آدم نشد و به رشد خود نرسيد، باروري نعمت ها براي او كارگشا نيست  بلکه اين نعمت ها به تدريج او را می سوزاند «سيصلی» وجود تدريج و فرو رفتن آدمي را با دستيابي به نعمت ها مي توانيم بفهميم. «سيصلي» مي سوزاند ، «ناراً ذات لهب». آتشی است که شعله هم دارد. حتي «نارالله الموقده». سوختنی است که از درون می سوزاند نه از بيرون که فقط پوست او را بسوزاند.

نکته مهم ديگری که در اين جا استفاده می شود اين است که در اين سوختن، اين آدمي هست كه هيزم سوختن خود را به دوش می کشد. در زيارت حضرت رضا (عليه السلام) می خوانيم: «اتيتک زائراً وافداً عائذاً ممّا جنيت علی نفسی و احتطبت علی ظهری» (من به زيارت تو آمده و به تو روی آورده و پناه آورده ام، در حالي كه عائذ هستم از جنايت های خودم و از هيزم هايی که خودم به دوش کشيده ام به تو پناه می برم).

غرضم اين است که با اين ديد، ما  فهم اين مجموعه از آيات را به تداعی های ذهنی خودمان برنگردانديم؛ كه من در چه شرايطي بوده ام، چه كتابي قبلا خوانده ام كه روي فهم من دخالت داشته باشد، مربوط به چه حوزه اي از مكاتب بوده ام، قبلا با شرايط رواني و اجتماعي خاصي بوده ام كه اين آيه را بفهمم يا نه؛  بلکه اين ها به حوزه مفردات و ترکيب و روابط و به  دلالت هاي آيات بر ميگردد. من از تك تك اين مباحث سوال دارم: تكرار «تبّ» كه دو مرحله را مي رساند، مي توانست «ما اغناه» بگويد بدون «عن» و يا موارد ديگر... ما بايد بتوانيم اين دو نوع برداشت را از هم تفکيک کنيم و ميان فهمی که مستند به دلالت ها و اشارت ها هست با فهمی که برخاسته از تداعي ذهن من است تفاوت بگذاريم. يا فهمی که برخاسته از بسامد های آماری است نمی تواند فهمی مستند باشد. به عنوان مثال، اگر من از مجموعه آياتی به دست آوردم که در آن ها چند بار «رحمت» ذکر شده و چند بار«سخط»، و نتيجه گرفتم که چون «رحمت» مكرر است و مثلاً ده برابر ذکر شده است، پس من بايد ده مرتبه محبت کنم و يک مرتبه غضب! اين برخوردهايي که به کمّيت ها و بسامدهايی كه ما به دست آورده ايم  برمی گردد، اين مجموعه را نمی توانيم به اراده متکلم و دلالت کلام نسبت بدهيم، طبيعتاً فهم من فهم مستندي نيست. مي بينيم كه به ما آموخته اند حتي اوليای خدا وقتی احکام را بيان می کردند، مي گفتند از من بپرسيد كه اين نكته از كجاي آيه برآمده. مثلاً در آيه «وامسحوا برءوسکم»(مائده،6) امام(ع) می فرمايد که مسح به تمام سر نيست، چون در آيه «برءوسکم» با حرف «باء» آمده است.(لمکان الباء)...

پس اگر اين نكته را بفهميم؛ يعنی بين فهم به استناد و فهم به تداعی که اشتباهاً از آن فهم به رای يا تفسير به رای تعبير می شود، فرق بگذاريم؛ چون بيشتر مباحثی را که ما مطرح می کنيم اين نکته هست که خيال می کنيم ذهنيت های متفاوت و راي و تفکرهای وابسته به حوزه های علمی  گوناگون بهره های متفاوتی از قرآن خواهد داشت. نمی گويم اين طور نيست. اين، بايد پالايش می شد.اين چيزي نيست كه پذيرفته شده باشد.اگر هم در ذهنيت يک متفکر يا تداعی ها و حوزه های سابق انديشه او درصدی هم دخالت داشته باشد، اين ها بايد به دلالت ها برگردد و مستند شود. اگر بتواند اين استناد را پيدا کند، از تفسير به رای جدا می شود. تفسير به استناد در برابر تفسير به رای است، كه تفسير به رای تفسير به تفكر نيست، تفسير به برداشت و به نظر شخص است. اين نظر و برداشت می تواند به تداعی ها برگردد، می تواند بهبسامد هاي آماري يا به استدلال عقلی برگردد، می تواند به استناد شعری برگردد. تمامي اين بازگشت ها و رفت و آمدها در حوزه دلالت ها راه پيدا نمی کند، در حوزه اراده متکلم هم راه پيدا نمی کند و قابل استناد هم نيست و نسبت دادنش، افتراء علي الله است «قلءالله اذن لکم ام علی الله تفترون»(يونس،52).استناد مي خواهد. وقتی من – به عنوان مثال – می گويم: اين آيه اين دلالت را دارد، و اين اراده حق است، بحثی نيست که من اين گونه می فهمم. ما ممکن است در يک مقطعی که نتوانستيم برای کلمات و مفاهيم قرآنی حامل و محمل مناسبی پيدا کنيم، بياييم کلمه ها را از بار به اصطلاح جهان شناختی و معرفتي خودش جدا کنيم و بار انسان شناختی و روانی را روی آن ها بگذاريم و آن ها را به حوزه اسطوره ها بياوريم و ممفاهيم جديدي را از آن دربياوريم تا بتوانيم در برابر شبهات يا اشکالات جدي كه در واقعيت يا در تفکر يا در اديان ديگر بوده استقامت کنيم. ولی اگر ما در اين جا کمبودی نداشته باشيم و برای کلمه ها  حوزه ها و استنادهای خودشان را داشته باشيم می توانيم شبهات را جوابگو باشيم و از آيه ها به دلالت ها و به استناد هاي آن توجه داشته باشيم. اگر اين نکته ملحوظ باشد، ارتباط اين حد از فهم – که فهم به استناد است – با تفسير و تاويل روشن می شود. تفسير، باز کردن مفاهيم يا مصاديق نيست. شايد شما شنيده باشيد که می گويند قرآن بطن دارد، تا هفتاد بطن، و اين بطون را به مفاهيم بر می گردانند؛ در حالی که اين بطون به مصاديق بر می گردد. به عنوان مثال، «متقی» مفهومی دارد. همين طور «مومن» يا «مخلص» يا «محسن» هر کدام مفهومی دارند و هر يک از آن ها مصاديقی هم دارند؛ مصاديقی که در حاضر هستند؛ متقين يا مجاهدين يا مقاتليني كه حضور داشتند، و کسانی که بعدها خواهند آمد. در روايت هست: «منهم ما قد مضي و منهم ما لم يات»بعضي ها گذشته اند و بعضي ها هنوز نيامده اند. مي گويد:« انّ الآية تجري كما تجري الشمس و القمر». آيه ها چنين جرياني دارند. اگر يک آيه درباره قومی بود، پس از مردن آن قوم، آيه هم می مرد. حيات و زندگی آيه به مفاهيم آن است نه به مصاديقش. اين که ما می گوييم ظهر، مقصود از آن، مصاديق آشکار است که در برابر آن مصاديقی هستند که نهفته اند و بعدها تحقق پيدا می کنند كه ما مي گوييم «بطن». بنابراين، ظهر و بطن هم در اين جا برای خودش معنای جديدی پيدا می کند؛ ظهر يعنی مصداق ظاهر، و بطن يعنی مصداق مبطون. تاويل بدين معنی است که مفهوم را به مصداقی که وجود ندارد بازگردانيم «و ما يعلم تاويله الا الله و الراسخون فی العلم»(آل عمران،7)، که اين، راجع به محکمات و متشابهات مطرح مي شود. يعني ما مفاهيمي داريم و اين مفاهيم مصاديق آشكاريدارند كه به آن ها بر مي گردد يعني هنگام نزول وجود دارند و يك مصاديقي هم هستند كه بعدها مي آيند. می گويند علی (عليه السلام) بر تاويل قرآن می جنگيد، همان طور که رسول خدا بر تنزيل قرآن جنگيد. يعني کافر يك مصاديق آشکاری دارد و يك مصاديق مبطون كه مي آيد. اين طور نيست که اگر آن دسته فوت کردند، آيه فوت شده باشد، بلکه هرکدام مصاديق جديدي خواهند داشت. پس فهم قرآن اگر فهم در برابر تداعي ها و بسامدها شد يعني فهم به استناد در برابر فهم به راي شد؛ اين فهم به استناد طبيعتاً حوزه تفسير و تاويل را هم روشن می کند. در واقع، فهم مصاديق آشکار، تفسير، و فهم مصاديق پنهان ، تاويل است. اين گونه، روابط آيات با هم مشخص مي شود.

·        از تفسير و تاويل سخن به ميان آمد، اگر ممکن است به خصوص با ذکر يک مثال، مرز ميان ترجمه و تفسير و تاويل آيه را مشخص کنيد.

همان طور که عرض کردم، مرحله فهم و هدايت قرآن يک مرحله است، و اين مفاهيم، مصاديقی دارند که اگر آشکار باشند تفسير می شوند، يعنی آن مفهوم با مصداق ها مشخص می شود؛ و اگر مصاديق، هنگام نزول تحقق نداشته باشند و تنزيل قرآن بر آن ها نباشد، تاويل قرآن بر آن ها خواهد بود؛ يعني اين مفاهيم به مصاديق جديد بازمي گردند. برای روشن شدن مطلب، من به همان دو سه موردی که قبلاً هم اشاره شد بر می گردم. ما وقتی به اين آيه: «شهر رمضان الذی انزل فيه القرآن هدیً للناس و بيّناتٍ من الهدی و الفرقان»(بقره،185) برخورد می کنيم، در اين دو قسمت آيه «هدیً للناس» و ديگر «بيّناتٍ من الهدی و الفرقان» تاملي نداريم؛ يعني اين آيه را نمي فهميم بلكه تنها مرور مي كنيم چه به ترجمه يا به تفسيرهاي مبسوطي كه وجود دارد و مي گوييم هدايت هايي وجود دارد ولي نمي آييم  فرق هديً للناس را با بيِنات من الهدي مشخص كنيم و اين فهم را مستند كنيم. چه فرقي هست ميان هديً للناس با بينات من الهدي و با فرقان كه بعد از آن مطرح مي شود؟ كه در جايي ديگر مي گويد «ان تتقواالله يجعل لكم فرقاناً». فرق فرقان با ميزان چيست؟ فرقان، جدا مي كند، پس بايد دو چيز يا دو مقصد، دو راه، دو عمل، دو روش كار مطرح باشد. در حالي كه ميزان حتي يك راه و يك مقصد را مي سنجد و تعدد نمي خواهد . با دقت در اين دو تعبير در می يابيم که «بيناتٍ من الهدی» در مرحله ای تحقق پيدا می کند که در آن هيچ گونه شبهه و ريبی وجود ندارد؛ در حالی که در «هدیً للناس» ممکن است ريب يا انکار يا بازگشت و چشم پوشي و كفر وجود داشته باشد. اين مراحل هدايت از نظر مفهوم به لغت بر می گردد، ولی ما می خواهيم ببينيم متکلم چه تفکيکی ميان اين دو معنی کرده است. در اين جا بايد به مرحله ديگری برگرديم؛ يعنی متوجه شويم که سالک در مرحله حرکتش که «لا ريب فيه» است، به مرحله ای رسيده است که ديگر شک و دغدغه ای برای او نيست و اين همان مرحله تقوا به بعد است که به دنبال آن پابرجايی می آيد. اين جا به اين نکته هم اشاره کنم که در «اولئک علی هدیً من ربهم و اولئک هم المفلحون»(بقره،5) در ترجمه می گوييم اين ها بر هدايتی از پروردگارشان هستند و اين ها مفلح و پيروز و رستگارند؛ که «اولئک» اشاره به موردهايی که گذشته است دارد.

ما گاهی می بينيم همين معنای طبيعی کلام، نکته های بسيار دقيق تری را به دنبال خود می آورد. اگر آدمی گرايش به غيب پيدا كرد و بيشتر از دنيا را خواست و به وحي و به الله و به يوم الآخرگرايش پيدا کرد، نه اين كه مي داند خدايي هست، مي خواهد خدا را،  مي خواهد روز ديگر را، يعني دنيا برايش تنگ است، احساس محدوديت مي كند، يك وسعتي را مي طلبد. كسي كه به اين غيب يعني بيش از شهود اين عالم روي آورد و بيش از موجود را طالب بود، اين وجود: «اولئك علي هديً من ربِهم» اين ها در برابر هدايت هايي كه به آن ها عنايت مي شود پابرجا و استوارند. «علي هديً من ربهم» یعنی در برابر هدايتي كه به آنها رسيده مي مانند و استقامت مي كنند. يك مرحله اين است اين ها را خدا هدايت کرده و اين ها مستقر بر هدايت حق هستند. يك مرحله ديگر اين است كه اين ها به هدايت پايبندند. «اولئك علي هديً من ربِهم» چنين مفهومي را دارد. اين هر دو مفهوم به حوزه استنادها بر می گردد، و هر دو هم چه به غلط يا بدعت، در حوزه فهم است. اما اگر بخواهيم برای اين فهم، مصداق هايی را مشخص کنيم، که اين ها چه کسانی بودند و يا چه کسانی هستند و يا چه کسانی خواهند بود، اين جا به تاويل و تفسير بر می گردد. پس حوزه فهم و استناد، حوزه هدايت است ، حوزه مصاديق منزُّل، حوزه تفسير است، و مصاديقی که بعدها می آيد در حوزه تاويل خواهد بود، و ظهر و بطن هم به مصداق بر می گردد نه به مفهوم.

متشابه به تعدد احتمالات بر می گردد. حالا که گفتگو به اين جا کشيده شد، بد نيست متشابه را هم کمی توضيح بدهم. متشابه يعنی آن چه که وجهه های متفاوتی از معنی را در خود می گيرد و حمل مي كند، ذو وجوه است؛ در برابر محکم، که اين معنی را برای آن قائل نيستند. البته خود مفهوم محکم و متشابه هم از متشابهات است، يعنی خود اين کلمه ها هم صاحب وجوه و معانی هستند.

پس با اين بيان، ما يک مرحله از فهم و هدايت قرآن را داريم، که وقتی استناد پيدا کرد، از حوزه رای و از حوزه تداعی ها و از حوزه بسياری از تفسيرها و تاويل هايی که با آن روبرو هستيم خارج می شود و ديگرقرائت هايي كه مطرح است و  قبض و بسط هايی که در معرفت آيات مطرح می شود، از اين حوزه جدا خواهد شد. يعني اين گونه كه انتظار من دخالت در فهم يك آيه داشته باشد، حوزه هاي علمي يا ذهني من دخالت در آيات داشته باشد، يا اين كه شرايط خاص زماني و مكاني من دخالت داشته باشد، اين ها مجموعاً بركنار مي شود. آنچه كه شما مي خواهيد اين است كه استناد داشته باشيد براي هر فهمي كه داريد در هر حوزه اي كه هستيد. نكته اي كه مي خواهم به آن اشاره داشته باشم اين است كه قبض و بسط اين نوع معرفت به قبض و بسط حوزه هاي علمي نيست. يعني مي بينيم دو دانشمند در يك سطحي از ارتباط با اضلاع علمي گسترده بهره شان از يك آيه و سهمشان از هدايت قرآن برابر نيست. يعني در حد ايمان، در حد تقوا، در حد احسان، هدايت ها متفاوت مي شود. اين، ديگر قبض و بسط نيست که به حوزه علوم متعارف و علوم عصري و انتظارهای آن ها برگردد، بلکه بازگشت آن به سلوک و به قبض و بسط وجودی آنهاست، به شکر و کفر و بلاء و تمحيصی است که در آن ها صورت گرفته است. اين، يك مرحله دقيق تري است كه هم مباحث هرمنوتيك را منتفي مي كند در اين حد از فهم يعني تاويل و تفسير، و هم قبض و بسط معرفت هاي اصلي را از حوزه تفسير و تاويل دور مي كند. ما در حوزه تفسير و تاويل احتياج به استناد داريم. اين مصاديق را هم اگر منزِّل باشد به تفسير و اگر مؤوِّل باشد، به تاويل مي توانيم برگردانيم.

در هر حال، فهم و برداشت از آيه اگر نشات گرفته از تداعی های ذهنی باشد نمی توان آن را به آيه مستند ساخت. کسی که چنين برداشتی از آيه دارد، نهايتاً می تواند بگوید که اين فهم من است، ولی نمی تواند بگويد متکلم اين را اراده کرده است چون اراده متكلم و دلالت كلام را نداريم. البته در متونی که در غير حوزه اسلام مطرح می شود اين دغدغه وجود ندارد که برای آن ها استنادی بخواهند و يا ارادتي را طالب باشند؛ ولی در حوزه دين، دلالت لازم است، آن هم دلالت تصوری و تصديقی که جدّی و همراه با شواهد باشد. در آن جا دغدغه افتراء بر خدا را داريم و از آن پرهيز مي كنيم. كه چيزي را كه مي گوييم و يا به آن استناد مي كنيم شاهدي و حجّتي برايش داشته باشيم.

 

·        با توجه به اشاره اي كه به مبحث هرمنوتيك كرديد، آيا به نظر شما اين فرض که بگوييم چون فضای فکری افراد در زمان های مختلف متفاوت است، پس هرگز کسی به آن مدلول مستند آيه نمی رسد، و متقابلاً هر کس هر چه فهميد همان برای او حجّت است، چه اندازه قوت و ضعف دارد و چقدر قابل تامل است؟

در تقرير اين فرض بايد دقت بيشتری کرد. نکته اين است که فهم های مستند ِ سالکانی که مدارجی را طی کرده و به ايمان، تقوا و احسان – که رتبه هايی متفاوت هستند و در آيه ها به آن ها اشاره شده است – رسيده اند، متفاوت است. اين طور نيست که بگوييم يک آيه برای «محسنين» همان حدّ از بهره را دارد که برای «مومنين» يا برای «ناس» دارد. اين بهره ها متفاوتند، با اين که هر دو هم مستند هستند. در واقع دريافت های وجودی به شواهد و قراينی راه يافته که اين كلام را برای آن ها مشهود و معلوم می سازد. در صورتی که کسی اين شواهد را نيافته و اين قرائن را نديده طبعاً برای او اين درک و اين دقت تحقق پيدا نخواهد کرد. در نتيجه به اين نکته واثق هستيم که فهم های مستند افراد هم متفاوت است، ولی اين طور نيست که هر کسی به آن چه که فهميد؛ به تداعي اش، به رايش، به انتخاب ها و به استخاره هايش، به ترجيح هاي بي حسابش، می تواند دل خوش کند و بر آن متوقف باشد.

دراين جا دو نکته است: يکی اين که ما فهم قرآن را محدود کنيم و ببنديم يا اين كه ذو مراحل قرار دهيم، و ديگر اين که اين فهم را كه صاحب مراتب و مراحل هست، که از «هدی» شروع می شود و به «بينات» و سپس به «نور» و بالاخره به «روح» قرآن می رسد، تا مباحثی که مطرح شد ، راه پيدا می کند؛ بدون استناد بتوانيم حرف بزنيم حرف دورتري هست. آن چه كه مشكل است اين است كه ما بگوييم آدم ها بر اساس ذهنيت خود و بر اساس شرايط رواني و اجتماعي خود از آيات آن چه را كه مي خواهند بفهمند و اين برايشان حجت است. و اين كه بگوييم آدم ها با هر شرايطي براي هر فهمي كه براي آن ها خطور كرد، حال از هر حوزه دخيل اجتماعي يا رواني آن ها، هر فهمي كه بر خاطر آن ها گذشت مستند مي خواهد، و با وجود استناد، حجت هم وجود دارد، ولی اگر بدون استناد بود حجت ندارد و آن فهم را فقط به عنوان یک احتمال می تواند مطرح کند ولي به عنوان استناد نمي توان مطرح كرد.

·        يک نوع تفسير از قديم بين عرفا معمول بوده که از آن به عنوان تفسير رمزی يا اشاري ياد می کردند، مثلاً محی الدين عربی وقتی سوره يوسف را تفسير می کند، می بينيم آن را طوری تقسير کرده که گويی نه چاهی در کار بوده و نه يوسفی، و همه مسايل را به يک سلسله مسايل مربوط به سلوک و اخلاق  و عرفان بر می گرداند. به نظر شما اين نوع تفسير آيا بايد به حساب تفسير مستند بيايد يا غير مستند؟

حقيقت اين است که در بيان قرآن ميان رمز و واقعيت پيوندی هست؛ يعنی وقتی موسی عصا را به زمين می اندازد و در برابر فرعون اژدها می شود اين يک واقعيت است و در عين حال رمز و اشارتی هم هست که دست موسی که چوبی را در برابر فرعون به پا داشته، بنی اسراييل مرده را زنده خواهد کرد. يا وقتی که  دست موسی می درخشد، اين يک واقعيت است، ولی رمز و اشارتی هم دارد که زبان موسی گوياتر و روشنگر است، وجود موسي بيّنه است. اين تلفيق ميان رمز و واقعيت نکته ای است که اگر آن را بپذيريم خيلی از مباحث بعدی را روشن می کند. ما در بهره هاي عرفانی – که در آيات به آن اشاره می شود – استناد نمی خواهيم، غالباً به احتمال آن و به يك نوع اشارت آن قناعت می کنند. ولی به هر حال اگر بنا شد شما در هر حوزه ای استنادی داشته باشيد، خواه نا خواه، بدون اين استناد، افترا تحقق پيدا می کند. اين که من بخواهم بگويم مضمون اين کلمه و اين اسماء اين است، يا به قول شما «چاه» يا «يوسف»، اين است و غير از اين نيست و معنی را محدود کنم، اين، دليل و شاهد و بينه می خواهد. البته پذيرفتن اين که آيات می توانند ذو وجوه باشند، مشکلی ايجاد نمی کند، اما اگر بخواهيم معنی را به حوزه خاصی محدود کنيم، اين، شاهد می خواهد. اين مطلب که من قبلاً درباره مراحل سلوک انسان ها عرض کردم، اين جا هم مي تواند اين معنا را در بربگيرد. مراحل سلوک انسان ها مختلف است؛ از «ناس»  گرفته تا «مومن» تا «متقی» و «محسن» و مراحل بعدی آن که «مخبتين» و «مقرّبين» تا «سابقين» است؛ حتی در «سابقين» هم دو سبقت مطرح است: «السابقون السابقون» يکی سبقت در نيّت و ديگری سبقت در عمل است. اين ها كه هر دو سبقت را دارند خواه نا خواه فهمشان و بهره هايشان و حضورشان از آيه ها متفاوت است و در يک سطح نيستند. البته اگر بخواهيم از اين ها با صرف نظر از استناد گفت و گو کنيم، همان مشکلی که عرض کردم پيش می آيد. وجود مستند برای مراحلی از سلوک ما خودش يک معناست، و کسی که اين درجات را طی می کند، خواه نا خواه اين استنادها را می يابد و اين شواهد را احساس می کند و اين رمز و کليد را به دست می آورد. در هر حال، اصولی در کار است و مبانی و کليدهايی و مفاتيحي وجود دارد که مشکل به وسيله آن ها حل می شود و بدون اين مفتاح حل مشکل امکان پذير نيست، و اين تفاوت نمی کند چه در حوزه عرفان باشد يا در حوزه های فلسفی يا کلامی يا حوزه های ادبی، اگر بخواهيم در مورد يک کلام، مطلبی را مطرح کنيم بدون شاهد ، مشكل است وگرنه با وجود شواهد و استناد ها مشكلي تحقق پيدا نمي كند.

·        حضرت استاد! ضمن تشکر از شما، با اين مقدمات که بيان فرموديد، می توان حدس زد که تفسير به رای را چگونه معنی می کنيد، ولی چون اين عنوان در روايات آمده و سابقه تاريخی دارد، حتی المقدور با يکی دو مثال آن را توضيح دهيد.

همان طور که در مرحله فهم و هدايت قرآن و بعد هم در مرحله تفسير و تاويل اشاره شد، اين چند قسم را می توانيم در مورد تفسير مطرح کنيم: تفسير يا به ظهور کلام و قواعد و مبانی خاصی مستند است، که اين يک نوع تفسير است، و يا به اين مجموعه مستند نيست، بلکه بر اساس همخوانی ذهن و جريان سيّال ذهن انسان شکل می گيرد. در اين حوزه، طبعاً شرايط، روابط، خاطره ها، دغدغه ها، انتظار ها، ترس ها، نفرت ها و عشق و علاقه های من سهمي دارند و دخالت مي كنند. چيزی را زنده می کنند و رنگ می کنند و چيزی را بی رنگ می کنند و می ميرانند. استناد به تداعي، تفسير به استناد، تفسير به تداعي ها، تفسير به بسامدهاي آماري است كه من از کميّت يک کلمه، ذهنيت متکلم را کشف کنم و بر پايه آن ذهنيت، به کلمه های آن معنی بدهم؛ مانند کاری که در آثار خوشدل يا در ادبيات مختلف يا در تحليل هايی که از هنرهای متفاوت نقاشی يا سينما يا كلمه هايي كه مجمل هستند و اين بينه و وضوح و روشني را ندارند مي بينيم اين مجموعه شكل مي گيرد و طبيعتاً مي توانند با بسامد هايي كه دارند از اين كلمه برداشتي بكنند مثلاً از نيلوفر چيزي را بفهمند تا مجموعه شعرهاي شاعري را بتوانند تحليل كنند كه مرادش ازاين كلمه در اين مجموعه چيست يا مثلاً كلمه سيب را با توجه به مقداري كه مورد استفاده قرار گرفته، از آن تلقي جديدي پيدا بكنند و با اين تلقي جديد كل كلمه هايي كه در اين مجموعه آمده معنا كنند. اين بسامدهای آماری و تداعی ها در حوزه ادبيات و هنر، و حوزه آن بخشی از هنر که مبهم تر و مجمل تر و ذو وجوه است؛ نقاشي، شعريا موسيقي خواه و ناخواه تفسير و تاويل هاي اين چنيني در آن راه پيدا مي كند. تفسير و تاويل متن در آن ها خواه ناخواه وسعت و گسترش پيدا می کند وهمان برخورد هرمنوتيک در آن شکل می گيرد. در برابر اين تفسير به تداعی ها و بسامدها و آن قسم اول که استناد به حجت و ظهور کلام كه به اصول قواعد باشد و يا به مباني و مقاصد باشد، در برابر اين دو تا ، جريان ديگری هم هست که به آن تفسير به رای می گويند. تفسيربه رای اين است که مثلاً مطلبی به نظر من برخورد كرده يا آن چه كه من يافته ام – ممکن است اين تفكر من تفكرسالم و صحيحي هم باشد – ولی تطبيق آن بر آيه مشکل است. فرض کنيد من بر اساس تفکری به اين نتيجه رسيده ام که عالم امری داريم و عالم خلقی، بعداً بخواهم آيه «لله الامر من قبل و من بعد»( روم،4) يا آيه « له الخلق و الامر»(اعراف،54) را بر اين فهمی که در جای ديگری مبانی آن را محکم کرده ام استوار کنم. اين تفسير به رای است. تفسير به رای، تفسيری است که من از خود کلام استنادش را پيدا نکرده ام. ممکن است آن تئوری با اين واقعيت قابل تطبيق باشد و چيزي از همديگر كم و زياد نكنند، ولی شاهدی ندارد. البته در اين گونه موارد می توانيم مطلب را به عنوان احتمال مطرح کنيم؛ اما اگر بخواهيم آن را به غير احتمال دنبال کنيم، تطبيق كرده ايم و كسي كه تطبيق كند در واقع با نيّت خودش آيه را معني كرده است. يعني من آمده ام مشخص كرده ام عالم امري هست و عالم خلقي هم هست و بعد هم امر و خلق آيه را مي خواهم بر اين حقيقت استوار كنم، بعد، از کجا می توانم اين را با خدا حل و فصل كرده باشم  و بگويم مقصود او هم از اين کلمه اين است؟! وقتي مي گوييم «قل الروح من امر ربّي»، بر اساس اين مبنا كه من آموختم مي خواهم به اين آيه معنا بدهم، كه روح از امر است، از اين عالم است، اين ها تطبيق ها است كه خواه در حوزه فلسفه باشد يا در حوزه ادبيات و يا در حوزه عرفان، تفاوتي نمي كند، شاهد مي خواهد. پس تفسير به رای، تفسيری است که در واقع قسيم آن دو قسم می شود؛ يعنی ما تفسير به استناد داريم، تفسير به تداعی ها و بسامدها داريم، و تفسير به رای و نظرهم داريم. اين رای، تفکر است، ولی تفکری نيست که مستند و شاهدبردار باشد؛ رايی است آزاد و فارغ، و اين، تطبيق است.

 

اللهمّ صلّ علی محمد و آل محمد.

  كليدهاي ميانبر  
 
صفحه نخست                     
درباره استاد                      
گزيده اشعار                      
مؤسسه ليلة القدر                
گزيده سخنرانی ها               
معرفی آثار                        
گزيده آثار                        
كتابخانه                            
گالرى عكس                     
در آينه ديگرى                   
تماس با ما                         
 
 
  معرفی آثار  
  فقر و انفاق