|
احسان اباعبدالله(ع)
السلام عليك يا اباعبدالله و علي الارواح التي حلت بفنائك
اللهم اجعلنا مع الحسين و اصحاب الحسين الذين بذلوا مهجهم
دون الحسين(ع)
كلامكم نور. و امركم رشد.
و
و
صّيتكم
التقوي . فعلكم الخير.
عادتكم الاحسان و سجيّتكم
الكرم. و شانكم الحق و الصدق و الرفق و قولكم حكمٌ
و حتم. و رأيكم
علمٌ
و حلمٌ
و حزم . (فرازهايي از زيارت جامعه
كبيره، مفاتيح الجنان)
امشب، شب عشق، شب شيدايي،
شب عاشورايي حسين(ع)
است. و حسين(ع)
زيباست، روح حسن و روح احسان و روح زيبايي
است.
و اين حسن و احسان و زيبايي
، باعث شيدايي
ما ولدادگي ماست.
امشب مي خواهم زمزمه اي از عدل و احسان حسين(ع)
داشته باشم،
كه حسين(ع)
بر همه احسان كرد … و حتي با دشمن احسان كرد و با زيبايي
و لطافت برخورد نمود. اين برخوردهاي زيبا از سرشاري حسين(ع)
از امن حسين(ع)
حكايت مي كند. در ميان دشمن بدون التهاب بدون اضطراب از
خواب آرام خود، صداي شهادت، صداي اسارت را براي زينب(س)
باز مي گويد. زينب(س)
را آماده مي سازد. خانواده را آماده مي سازد. اصحاب را
آماده مي سازد.
همين امروز عصر كه دشمن به تنهايي
حسين(ع)
واقف شد و فهميد ديگر كسي براي ياري حسين(ع)
نمي آيد و فهميد كه از لشگر كوفه كسي به سوي دعوت نمي آيد
و براي حسين(ع)
و غربت او دل نمي دهد، همين امروز عصر دشمن مي خواست تا
كار را يك سره كند و گندم ري را آبياري نمايد. به سوي خيمه
هاي حسين(ع)
هجوم آوردند، زينب(س)
هجوم را مي بيند،
به سراغ برادر مي آيد،
حسين(ع)
بيرون خيمه ها بر شمشير تكيه داده و به جاي توجه به هجوم
مرگبار آن ها به زينب(س)
مي گويد:
من رسول خدا(ص)
را در خواب ديدم. به من گفت:
به
زودي به سوي ما مي آيي.
و آن گاه از ابوالفضل(ع)
مي خواهد،
و عاشقانه مي خواهد،
كه:
با آن ها مذاكره كن ببين چه مي خواهند،
و هنگامي كه از تصميم بر درگيري و جنگ خبر مي آورد، از آن
ها يك شب مهلت مي خواهد تا نماز بخواند، دعا كند و استغفار
نمايد. حسين(ع)
مي گويد:
خدا مي داند كه من نماز و خواندن قرآن و دعا و استغفار را
دوست دارم.
ص 191 كلمات.
راستي يك دل و اين همه عشق!
يك دل و اين همه وسعت!
آدمي بايد در كجا ايستاده باشد كه مرگ، ديوار هراس او
نباشد و زندگي او با مرگ به بن بست نرسد و در تقاطع نماند؟
آدمي بايد چه نوشيده باشد كه اين همه تلخي و رنج را شيرين
شيرين مستانه
مستانه
سر كشد؟
و آدمي بايد چقدر سرشار باشد كه اين همه از دست دادن،
او را زيادتر و سرشارتر نمايد؟
يا حسين ! يا حسين!
بر محدوديت و محروميت ما ترحمي. بر اين همه ضعف و حقارت،
بر اين همه ترس و هراس و تعلّق،
بر اين همه ذلّت
و تسليم عنايتي! ساقي بريز از كرم به جام باده خوارها …
راستي ما در كجا ايستاده ايم، ما در كجا افتاده ايم! حسين
جان عنايتي!
بايد از احسان حسين(ع)
بگويم، تا اين دل هاي غافل ما بياموزد كه چگونه مي توان در
اين راه هاي ناهموار و بن بست هاي سخت،
با زيبايي
و خوبي تاخت و با سر،
رفت و از پا نيفتاد …
در زيارت جامعه مي خوانيم:
كلامكم نور؛
گفته
شما روشني است. روشنايي
است. ابهام، ظلمت، جهل را مي برد. شما در تاريكي معامله
نمي كنيد،
كه مي خواهيد تا آدم ها بارور شوند،
مي خواهيد تا آدم ها با انتخابشان رفعت بگيرند و بهره
بردارند.
مقصود شما تنها به مقصود رسيدن نيست،
كه با بصيرت و روشني رفتن و درست حركت كردن است؛
چون كسي كه مي بيند و مي آيد،
با
شروع رسيده و با حركت خود و با آغاز خود به انجام دست
يافته است؛
چون امر شما و كار شما و برنامه
شما رشد است،
پس بايد كلام شما نور باشد،
كه اين نور، باروري و رشد و جهت عالي تر را مشخص مي نمايد.
و با اين نور و با اين رشد ناچار تقوي و خير،
عدل و احسان،
سفارش و كار شما مي شود. تو نيازهاي آدم ها را تامين مي
كني،
نه هوس ها.
را تو خير و خوبي را انجام مي دهي،
نه لذّت
و خوشي را، چون تامين هوس ها و تامين خوشي ها، بدون
برآوردن نيازها و دست يابي به خوبي ها احسان نيست، كه اثم
و بغي وجور و عدوان است. آن چه به عدل و احسان منتهي مي
شود،
سفارش به طاعت و تقوي و انجام خير و خوبي هاست. پس اين
درست است كه عادتكم الاحسان و سجيّتكم
الكرم.
حسين(ع)
نه تصادف خوبي و اتفاق احسان،
كه عادت احسان را دارد.
هميشه مي بارد، هميشه مي جوشد. كه سرشار است.
كه ايمن است.
كه محدود نيست و ديواري ندارد.
حسين(ع)
به همه خوبي و احسان دارد؛
به مردم،
حتي به دشمن،
به اصحاب،
به نزديكان و حتي به دورها و دوري گزيده ها.
زهير را تعقيب مي كند و او را مي خواند.
و
زهير عثماني را با يادآوري وصيت سلمان كاهلي و سفارش نصرت
و ياري مظلوم نينوا، حسيني مي كند و از زن و حشمت و ثروت و
جان و خانمانش جدا مي سازد.
عبيدالله را تعقيب مي كند و از او دعوت مي نمايد و سوز و
حسرت را تا آخر عمر در جانش مي
نشاند.
راستي اين روح استغنا و اين درياي سرشار چقدر محتاج است و
چقدر تشنه است كه يك دل را از محدودها نجات بخشد و يك نفر،
حتي يك نفر را به وسعت هستي خويش برساند. و با واسع كريم
آشتي دهد و يا آشنا كند.
رسول خدا(ص)
مدت ها جواني يهودي را زير نظر داشت و با او دوستي مي كرد
و رابطه برقرار مي ساخت. تا اين كه مدتي جوان را نديد.
از حالش جويا شد و او را در بستر بيماري يافت. بر بالينش
نشست و همين كه جوان به هوش آمد،
رسول عاشق و مهربان،
از او دعوت كرد و به اسلام خواندش.
جوان به بستگان و پدر و مادرش چشم دوخت و آن ها روي بر
گرفتند و جوان چشم بر هم گذاشت … تا چند مرتبه و آخر،
پدر و مادر تسليم شدند. كار را به خودش واگذاشتند و او
اسلام آورد و جان داد …
رسول(ص)
جنازه اش را به سينه گرفت و در ميان مسلمان ها آورد. و
همين كه يك دل از شيطان نجات يابد و از تعلّق
ها جدا شود و به عبوديت راه بيابد كافي است،
حتي اگر هيچ حاصلي نداشته باشد و تنها جنازه اش بر دست
رسول بماند. اين حرص بر هدايت و اين اشتياق بر نجات بندگان
خدا را ما نمي فهيم،
كه هنوز ديوارها را برنداشته ايم
و بر بلندي نايستاده ايم.
ما را ديوارها و بن
بست ها احاطه كرده است. ولي اين رسول خداست(ص)
كه هنگام فرستادن علي(ع)
به يمن به او مي فرمايد:
اگر با تو يك دل هدايت شود، براي تو بهتر است از تمامي آن
چه كه خورشيد بر آن مي تابد ... كه خورشيد بر زمين نمي
تابد و مي بيني كه چگونه يك متر و يك مثقال از اين زمين،
خون ها را به راه مي اندازد و قدرت ها را درگير مي سازد و
جنگ هاي عظيم را مي سازد. هدايت يك دل و بيداري يك چشم از
اين همه بهتر است،
كه جماد و نبات تا به حيات و زندگي و آن هم در شكل عالي و
همراه شناخت و سنجش و انتخاب و عشق و عمل راه نيابد،
چه حاصل دارد؟
و چه سودي مي آورد؟ دل آدم
ميوه
درخت هستي است. و براي اين دل، و هدايت او،
اين همه رنج مي ارزد و اين همه درگيري معنا دارد.
همين است كه حسين(ع)
در روز عاشورا اين همه بر هدايت پافشاري مي كند همان طور
كه قبل با مطرح كردن حق و نشان دادن
ارزش
ها و حدود خدا و با ارائه ملاك خلافت و حكومت و با دستور و
امر به معروف،
آن هم نه معروف از احكام،
كه از حقوق و حدود و حكم و با نهي از منكر و ظلم و فساد و
بدعت، زمينه را فراهم نموده بود. و بيداري و دعوت اهل كوفه
را آن هم پس از آن همه بي وفايي
و خيانت،
به دنبال آورده بود. و سپس با ارسال نماينده،
كه برادر و مورد اعتماد او بود،
براي تحليل از شرايط
و اطلاع از حال و از امر و از راي آن ها، به سوي آن ها
حركت كرده بود و اقدام نموده بود.
حسين(ع)
با اصحاب و همراهان خود هم با زيبايي
و خوبي برخورد كرد و بر آن ها احسان نمود. آن ها را از
اوضاع و بازگشت اهل كوفه مطلع ساخت،
تا با آگاهي اقدام كنند. سپس آن ها را از شهادت ومرگ خبر
داد،
تا با اخلاص همراه شوند. و آن وقت كه پافشاري كردند و قيام
نمودند و همچون جوانمردان اصحاب كهف پافشاري نمودند، پرده
ها را از چشم هاشان كنار زد و آن ها دورتر از مرگ را ديدند
و با يقيني كه به دست آورده بودند و بهشت و دوزخ و راحتي
ها و رنج ها را ديدند،
كه لوتعلمون علم اليقين لتروّن
الجحيم. و آن گونه بر تيزي شمشيرها وزخم نيزه ها سبقت
گرفتند و تاييد وفا گرفتند. و در برابر اين سوال كه هل او
فيت؟
آيا وفا كردم؟
با تمام عشق و لطافت شنيدند:
بلي!
انت امامي في الجنّة؛
آري تو در بهشت هم جلودار
هستي و پيشاپيش من هستي.
اين دل هاي بزرگ تر از دنيا را آن چنان سرشار نمود و اين
چشم هاي بيدار را در آنجايي
نشاند كه تمام جهان را در وسعت هستي كم ديدند و با تازيانه
تحوّل
و رنج و مرگ، از نعمت ها و قدرت ها و لذت هاي دنيا هم دل
بر گرفتند و ديگر تمام درياها همچون نمي برته كاسه آتش اين
دل هاي سوخته را فرو نمي نشاند.
راستي كه حسين(ع)
بر همراهان احسان
نمود. و دل هايي
را از خاك نينوا برداشت كه حتي يكي از آن ها براي يك عمر
دراز، سود كلان و حاصل زيادي است. اين گونه از كوير گل
برداشتن و از خاك،
عشق چيدن و لطافت گرفتن و عطر آوردن، معيار و ميزاني است
كه تمدن ها و دوره هاي رشد و توسعه را بايد با آن سنجيد و
نقد زد. دلهايي
كه بزرگتر از دنيا،
بزرگتر از هستي است،
ميوه
اين درخت تناور است.
حسين(ع)
بر اهل بيت احسان نمود. سهمي از بلاء خود را بر دوش آن ها
نگذاشت... تا اين كه با بصيرت اقدام كنند و با عشق و محبت
بارها را بردارند و با تمام وفا و تحمل،
طلبكار نباشند و از حدّ
تقصير بيرون نروند.
حسين(ع)
از وفاء و برّ
آن ها تشكر نمود و آن ها را به مصيبت و اجر توجه داد و
براي تحمل و همراهي آزاد گذاشت
و زينب(س)
را براي سرپرستي و حمايت از سوختگان دشت بلاء آماده ساخت.
حتي دشمن حسين(ع)
گرفتار احسان اوست. اتمام حجّت
ها با معرفي خود با معرفي يزيد با معرفي از شرايط
و بدعت ها و فسادها و
ظلم
ها و تجاوزها و با يادآوردي از دعوت ها و سابقه ها و با
موعظه و توجه به تحول دنيا و زوال نعمت ها و محروميت دنيا
طلب ها و با تهديد به عقاب و دنباله
اعمال و آثار اعمال و با تشويق و رقابت با آزاده ها و
آزادگي ها؛
ان لم يكن
لكم
دين فكونوا احراراً في دنياكم.
كلمات ص 320
و احسان حسين(ع)
حتي تا امروز بال گسترده و تمامي دل ها را،
دل هاي مشتاق را،
زير پوشش گرفته است. توجه و روي آوردن ما به حسين(ع)،
ما را به وجاهت، به رزق مستمر، به معيّت
و همراهي در دنيا و آخرت،
به زندگي و مرگ محمّد
و آل محمّد(ص)،
نزديك مي كند.
اگر در زمين وجاهت و آبرو را با قدرت و رياست و زد و بند و
داد و ستدها به دست مي آورند و بر زبان ها و چشم ها و گوش
ها خيمه مي زنند و در جمع خانواده و محل و شهر و استان و
كشور و جهان مي درخشند ولي وجاهت در نزد خدا و در حضور قدس
او را بايد با حسين(ع)،
با توجه به او و با معرفت او و با معرفت او با محبت و
ولايت او به دست آورد.
توجه ما و تاثر ما و شركت
در شادي
و رنج محمد و آل محمد(ص)،
و رضا و سخط ما در رضا و سخط آن ها، ما را بهره مندمي
سازد. حتي ياد و ذكر حسين(ع)
و مرور بر حالات و اعمال آن ها ما را به درجات مي رساند و
در ما انگيزه ها را قوي مي نمايد و وسوسه ها را مهار مي
زند.
ذكر و ياد حسين(ع)
اين گونه تاثير دارد،
تا چه رسد به توسل و استشفاع و يا زيارت و ديدار از
مشهد
او
و كربلاي او و يا از دور و همراه خيال او.
اين ها هر كدام مي تواند دل هاي ما و نيّت
هاي ما و حالت هاي ما و اعمال ما را براي مدتي و يا براي
هميشه متحول سازد. و از نقل روايات و يا از تجربه و عبرت
ها و يا برهان و دليل ها مي توان بر اين همه شواهدي آورد.
و همين است كه بساط حسيني گسترده تر مي شود و حسين(ع)
بر عواطف و دل ها حكومت مي نمايد و بر دل ها مي بخشايد و
حتي دروغ ها را مي خرد و تظاهرها را ريشه دار مي نمايد.
مرحوم نراقي در طاقديس
داستاني
را مي آورد از جوان قيصري كه در نخجيرگاه دختر پادشاه را
مي بيند و بي قرار مي شود و در عشق مي سوزد و از پاي مي
افتد و مادر جوان كه فرزندش را در دست مرگ مي بيند به
جستجو مي پردازد و به خانه وزير راه مي برد و مشكل را با
او مي گويد. و به اين نتيجه مي رسند كه جوان در بالاي كوهي
در غاري منزل بگيرد و معبد بسازد و به عبادت مشغول شود و
اگر روزي وزير با شاه آمدند، دست و پاي خود را گم نكند و
بي اعتنا باشد تا وزير علامتي بدهد و او شاه را خام كند و
عشق جوان را بپزد.
جوان بالاي كوه رفت و كسان وزير غير مستقيم پخش كردند كه
مستجاب الدعوه اي در كوه معبد گرفته و دعايش ردخور ندارد.
پادشاه پسر نداشت و مشتاق بود و به وزير گفت و وزير با
سردي گفت:
خيلي حرف ها مي زنند ولي ... كه شاه شوريد و فرياد زد كه:
تو
را نمي رسد تا در گفته ما ترديد بياوري،
عابد را مي خواهم ... و شنيد كه عابد بي اعتناست و بايد به
سراغش رفت و راه افتادند.
همه در غار جوان عاشق و عابد بي اعتنا جمع شدند و ساعتي
گذشت و علامت ها شروع شد و جوان اعتنا نمي كرد و را ه نمي
داد.
ناچار همه بازگشتند تا وقتي ديگر راه بيابند. وزير از راهي
ديگر بازگشت و با اعتراض به
جوان فرياد زد كه:
كارها را خراب كردي و از معشوق دور افتادي ... و جوان بي
اعتنا سر برداشت كه:
برو!
ديگر نه تو
را مي خواهم و نه پادشاه را و نه دختر او را... من مدتي به
دروغ و تظاهر عبادت كردم،
شاه به پاي من افتاد اگر به صداقت اقدام مي كردم ، چه ضرر
مي كردم ... برويد كه از همه فارغم...
راستي
را كه تباكي و تظاهر و دروغ ها را هم مي خرند. و نه تنها
پادشاه را مي آورند،
كه اين بي نيازي بزرگتر را هم در دل ها مي ريزند. چه احسان
ها
كه
از حسين(ع)
بر همه جاري است. چه غفلت ها را كه ذكر حسين(ع)
مي زدايد و چه فداكاري ها كه توجه به حسين(ع)
و فداكاري هايش در انسان سبز مي نمايد و چه انكسارها و
دلشكستگي هايي
كه استغاثه و انكسار حسين(ع)
براي تو نمي آورد،
تا آن جا كه از سر هستي مي گذري و طلبكار نيستي.
حسين(ع)
آن جا كه علي اكبر مي آيد تا اجازه ميدان بگيرد بدون تامّل،
بدون معطلي،
او را اجازه مي دهد. و آن گاه مي گويد:
من شبيه
ترين مردم، به رسول خدا(ص)
را براي شهادت و قتال فرستادم؛
شبيه ترين آن ها به رسول خدا در خلقت و در سيرت و در گفتگو
را
و آن گاه نفرين مي كند كه خداوند نسل آن ها را قطع كند و
خداوند كساني را كه ترا كشتند، نابود كند.
علي جان!
پس از تو تف بر تمامي دنيا ...
حسين(ع)
با تمامي اشتياق به علي او را معطل نمي نمايد،
در حالي كه تمامي اصحاب و بستگان را معطل مي كرد و اجازه
نمي داد،
تا آن جا كه
جون،
غلام ابوذر كه در خانه علي آمده بود و با حسن(ع)
و حسين(ع)
مانده بود، از اجازه ندادن امام دل شكسته شد و گفت:
بخواهيد تا خون من همراه خون هاي شما شود و پوست سياه من
در ميان شما سفيد شود و تبار من از شما شرافت بگيرد...
اين،
گذشت و ايثار حسين(ع)
است و آن هم استغاثه و دلشكستگي حسين(ع)
و بدهكاري و تضرّع
او.
با اين همه اشتياق اين گونه از نزديكترين ها مي گذرد و از
تمامي دل خودش با شتاب جدا مي شود ... بي جهت نيست كه زينب(س)
هنگامي كه حسين(ع)
را بر سر جنازه علي مي بيند با فرياد بيرون مي آيد تا حسين(ع)
را به خود متوجه سازد و از علي منصرف گرداند ... فرياد مي
زند:
يا اخيّاه
و ابن اخيّاه
... برادر من پسر برادر من ... و حسين(ع)
از سر نعش علي بر مي خيزد و دست
خواهر
را مي گيرد و او را باز مي گرداند و نعش علي اكبر را براي
جوانان بني هاشم مي گذارد ...
السلام علي
الحسين و علي علي بن الحسين و علي اولاد الحسين و علي
اصحاب الحسين. |