|
ولايت چيست؟
(از كتاب: غدير)
اين ولايت،
بالاتر از محبت و دوستي و عشق است؛ كه عشق علي در دل
دشمنان او هم خانه داشت. آن ها كه شكوه و وقار كوه و
زيبايي دشت و عظمت كوير و دريا و جلوه طلوع و غروب،
اسيرشان مي كند و چشمشان را مي گيرد و دلشان را به بند مي
كشد، چگونه مي شود شكوه و عظمت آن روح بزرگتر از كوه ،
زيبايي و گستردگي آن قلب وسيع تر از هستي و عظمت و
ناپيدايي آن سينه ناپايدارتر از كوير و عميق تر از دريا و
جلوه آن طلوع بي غروب، چشم و دل و عشق و احساسشان را پر
نكند.
هر كس با هر
مشربي و عقيده اي، مي تواند دوستدار علي باشد.
در علي،علم و
عشق،
تدبير و شمشير،
حريت و عبوديت،
نجواي دل و آتش سخن،
زمزمه شب و
فرياد روز،
قدرت و عزت و
تواضع و ذلت(1)،
نرمش و آشنايي
و خشونت و پايداري ، در علي اين همه هست و اين همه به خاطر
حق است و براي اوست و اين است كه همه ي او دوست داشتني است
و حتي دشمنش در دل ، شيفته اوست و مخالفش در پنهان، شيداي
او.
ولايت علي، نه
علي را دوست داشتن ، كه فقط علي را دوست داشتن است.(2)
ولايت علي ،
علي را سرپرست گرفتن و از هواها و حرف ها و جلوه ها بريدن
است. و اين ولايت، ادامه ولايت حق است و دنباله توحيد.(3)
آن هم توحيدي در سه بعد؛ در درون و در هستي و در جامعه؛ كه
توحيد در درون انسان، هواها و حرف ها و جلوه ها را مي
شكند؛ هواهاي دل و حرف هاي خلق و جلوه هاي دنيا را.
و در جامعه
طاغوت ها را كنار مي ريزد
و در هستي
خدايان و بت ها را.
در اين حد،
موحد، جز خدا كسي را حاكم نمي گيرد. جز وظيفه چيزي او را
حركت نمي دهد. هيچ قدرت و ثروت و جلوه اي در روح او موجي
نمي آورد و هيچ دستوري او را از جا نمي كند. جز دستور حق و
امر الله، از هر زباني كه اين دستور برخيزد و از هر راهي
كه اين امر برسد.
و هنگامي كه
روحي به آزادي رسيد و جز امر حق امري نداشت و جز خواست او
خواهشي نداشت، اين روح به ولايت
مي رسد
و به سرپرستي مي رسد و دستور او و حتي نگاه او در دل هاي
موحد عاشق، حركت مي آفريند.
و اين است كه
رسول به ولايت رسيد و به اولويت رسيد؛ كه النبي اولي
بالمومنين من انفسهم.(4)
و اين است كه
علي به ولايت مي رسد؛ كه من كنت مولاه فهذا علي مولاه(5).
اين هم پس از آن جمله استفهامي و اقراري الست اولي بكم من
انفسكم؟ و اين است كه پيشوايان ديگر به ولايت مي رسند؛
كه به عصمت و آزادي و آگاهي رسيده بودند. اذهب عنهم الرجس
و طهرهم تطهيرا.(6) و اين معناي ولايت است.
ولايت يعني
تنها علي را حاكم گرفتن و تنها او را دوست داشتن و اين
ولايت و سرپرستي است كه معاويه و احمد حنبل و جرج جرداق و
و و از آن بهره اي ندارند، كه حاكم در درون آن ها و محرك
در وجود آن ها امر علي و دستور علي نيست؛ كه هواها و حرف
ها و جلوه ها در آن ها حكومت دارند.
معاويه گرچه
علي را دوست دارد، ولي سلطنت را بيشتر از علي خواهان است و
دوستدار آن است.
و احمد حنبل گر
چه براي علي شعر مي سرايد اما حكومت ديگري را به عهده
دارد.
و جرج جرداق
گرچه از علي مينويسد، اما براي علي نمي نويسد؛ كه محركي
ديگر دارد و عاطفه او فقط او را به چرخ انداخته است.
اما مالك؟
اين مالك است
كه ولايت علي را به عهده دارد و اين بار گران را به آساني
مي كشد.
مالك چند سال
براي نابودي معاويه رنج كشيده و كوشش كرده است. خويش و
فاميل و قبيله اش را به خون كشيده ، شب ها و روز ها را بر
روي لبه تيغ و سر نيزه ها گذرانده و شمشير زده تا اين كه
لشگر شام را عقب رانده و معاويه را به حركت وادار كرده و
در بيرون از خيمه آماده فرار نموده، هان چيزي نمانده تا
اين بت بزرگ بشكند و اين طاغوت سركش بميرد و يا فراري شود
و مالك به هدف نهايي، به پيروزي محبوب دست بيابد و در ميان
تمام مردم به بزرگي معرفي شود و بر رقيب خودش، اشعث و بر
قبيله رقيبش، كِنده، پيروز شود.
درست در اين
هنگام، در اين هنگام، علي او را مي خواند، علي او را مي
طلبد. علي مي گويد كه برگرد.
و اين از مرگ
سخت تر و اين از مرگ جانگداز تر است.
مخالفت يك هوي،
مخالفت يك هوس، مخالفت با يك حرف و گذشتن از حرف هاي خلق،
مخالفت با يك جلوه از جلوه هاي دنيا ما را مي شكند، ما را
از پاي در مي آورد. ما از راه با يك حرف با يك فحش با يك
پشيز باز مي گرديم . اما مالك؟ و اما مالك؟
او از تمام
هواهاي چند ساله و تمام حرف هاي تمام مردها و زن هاي عرب و
از زمزمه خفيف زبان ها بر سر راه مردان فاتح و از نگاه هاي
شيفته سردارن پيروز و از تمام جلوه هاي دنيا، از اين همه
مي گذرد و باز مي گردد و به علي اين سرپرست آگاه ملحق مي
شود. چرا؟ چون در درون مالك، ديگر هواها و غريزه ها ، حرف
ها و زمزمه هاي زن هاي عرب ،
جلوه
هاي پر رنگ و برق دنيا حاكم نيست، اينها كوچكتر از اين
هستند كه در روح بزرگ مالك موجي و حركتي ايجاد كنند.
اين باد هاي بي
رمق بيچاره تر از اين است كه در اين درياي بزرگ، طوفاني به
پا كند: مالك از هواها، از حرف ها، از جلوه هاي دنيا
بزرگتر است و عظمت او اسير اين حقارت هانيست. او در سطح
غريزه نيست. او انساني است كه در حد وظيفه زندگي مي كند و
زندگي و مرگ او با اين معيار مي خواند، او كوه است از
طوفان نمي لرزد. او كاه نيست تا با نسيمي از دهني زير و رو
شود. او به ولايت رسيده و از نعمت ولايت برخوردار است.
نشستن و ايستادن و آمدن و رفتن و دوست داشتن و دشمن داشتن
او همه از سنت وليّ كنترل مي شود؛ نه از طرف هواها و حرف
ها و جلوه ها. مالك اين را يافته كه علي اين مرد آزاد از
غير حق و اين انسان آگاه حق، بيش از مالك به مالك علاقه
دارد و بيش از مالك از مصالح و منافع مالك آگاهي دارد و
بيشتر از مالك به منافع او مي انديشد و بهتر به منافع او
مي انديشد؛ پس ديگر جاي درنگ نيست و جاي سركشي نيست؛ كه
سركشي ها حماقت هاي زيان آوري بيش نيستند. جاي تسليم است و
اطاعت و پيروي و تشيع و دنباله روي.
1) اذلّة علي
المونين اعزّة علي الكافرين. مائده، 54
2)
لا ابتغي بك
بدلا و لا اتخذ من دونك وليا- مفاتيح الجنان، زيارت امام
رضا(ع)
3)
كلمة لااله الا
الله حصني و ولايت علي بن ابيطالب حصني، اين هر دو، حصن و
پاسدار انسان هستند و جلوگير از ضايع شدن ها و از دست رفتن
ها. ولايت ادامه توحيد است و خود توحيد.
4)
احزاب،6
5)
كافي،ج 1، ص
294، ح 3.
6)
اشاره به آيه
33 از سوره احزاب. |